December 17, 2002

------- خارج از مومنانه ---------

اخيرا در پي طنازي ابرام طنزي براي مقام منيع ولايت٬ خود خداي متعال نامه‌اي مرقوم �رموده گ�ته شيطان جان داغ داغ برسان بدست گيرنده‌اش:
ابي جون! ما که خود خدائيم براي ح�ظ ظاهر هم که شده ازگناه شيطان و ديگر پليدان بالاجبار ميگذريم تو ديگه چرا کاسه از آش داغتر شده‌اي؟
يک لقمه نان آغشته به روغن در همان بيت که خودت ميداني ارزش آنرا دارد که سنت حسنه غ�ران و توبه ما را گهمالي کني؟ يک آدمي با دهان آلوده به گه خشکيده٬ دارد با زبان بي زباني ميگويد گه خوردم يا ايهالناس! آنوقت تو ميگويي نه اصلا گه نخوردي!.
منظورت چيست؟
ميخواهي امتياز گه خوري را منحصر به خودت بداني؟ تو ميتواني هر جا صلاح و مصلحت دانستي٬ نه تنها با قاشق٬ بلکه با ک�گير از هر چه پلشتي است نوش جان کني اما زينهار که در� هميشه باز توبه خداوند متعال را با گه٬ گ�ل نگيري که شايد روزي خودت نيز خواستي از اين در وارد شوي!


من که شيطانم چيزي از مرقومه بالا ن�هميدم. ابرام و سعدي و اينها را هم نميشناسم اما اي ابنا بشر! اين خدا متعال هم گرچه خيلي خوارکسه‌س٬ گاهي راست ميگه‌ها. خود دانيد.

December 15, 2002


----- مومنانه ۳۴ -------

من شيطاني مطهرم که مرحمت الهي شاملم شده و هنوز مخچه‌ام در کاسه لق سر باقي مانده و به ميمنت اين واقعه از هر پلشتي و گناه بري هستم. روح کودکانه‌ام مانند ص�حه س�يدي است که سياهي گناه آنرا نيالوده و به همين علت با سلسله معصومین(ع) همنشين گرديده‌ام. نميدانم چگونه حمد پروردگار مهربان را گويم که الطا�ش موجب آن شده که در حساس ترين لحظات تاريخ نبوت و رسالت و امامت در ميان جمعي حضور بيابم که سر تا به ‌پايشان عصمت و ع�ت متراکم است و علم و حلم متناهي. خداوندگارا ســــــپاسگــــزارم!

سلمان �ارسي متکايي به مولاي متقيان(ع) تعار� کرد و گ�ت: پاسي از نيمه شب گذشته است. اگر ميخواهي ماجراي شب بعثت را ادامه دهي قدري لم بده تا بيش از اين خسته نشوي.

مولي‌الموحدين(ع) به متکاي مملو از پوشال و پوست درخت خرما تکيه داد. هاله‌اي مقدس تمام پيشاني و چهره‌اش در بر گر�ته بود خوب که دقت کردم آن انوار مقدس ناشي از شرابي يا�تم که پيشتر به وجود مبارکش وارد شده بود و حال مانند دانه‌هاي الماس پيشاني و رخسار گر گر�ته‌اش را مزين کرده‌بود. دستمالي نداشتم و خايه‌مالانه تکه‌اي از تميزترين قسمت جامه‌ام پاره کرده و به سوي مولا(ع) گر�تم. سرور کونين(ع) وقتي آن پارچه را گر�ت با نگاه لوچ از باده آسماني‌اش از من تشکر کرد. سلمان کد ديد سکوت اميرالمونين(ع) بيش از پيش طول کشيده کاسه‌اي گلين را مملو از قرمه‌اي معطر کرده و جلوي ميهمان عظيم‌الشان نهاد. علي(ع) انگشت انگشت از آن مائده خورد و هنگامي که آثار سيري از چهره‌اش هويدا شد شروع به صحبت کرد: صبح صادق دميده بود. پيامبر اکرم(ص) از شدت خوابالودگي و لذات روحاني شب قبل تلو تلو ميخوردند. از آنجا که نميتوانستيم بگوئيم از ورود به غار هراس خو�ناک بوده و شب را در بيرون از آن غار مقدس سگ‌لرز زده ايم به خاتم‌الانبيا(ص) پيشنهاد کردم حال که دستور اکيد زبرائيل را زير پا گذاشته‌ايم حداقل براي تظاهر هم که شده تا دهانه غار ر�ته و تارهاي تنيده شده توسط عنکبوتان شب‌زي* را پاره کنيم و بگوئيم جبرئيل در آنجا بر پيغمبر(ص) نازل شده است. بعد از گرد گيري و تارزدايي غار به سوي شهر خ�ته در ک�ر و جهل سرازير شديم. محمد مصط�ي(ص) به زباني ناآشنا که به يقين در شامات آموخته بود بي انقطاع آيه وحدت و رسالت بر لب ميراند. خيل سکنه شهر که مشغول بدبختي‌هاي روزمره خود بودند او را ديوانه‌اي مجنون پنداشتند که هذيان ميگويد. اما پيامبر اکرم(ص) به تمسخر آن غوغا سالاران وقعي ننهاد و بر �ريادهاي انذار دهنده خود ا�زودند. ناگهان از اينسو و آنسوي جمعيت تعدادي پير و جوان لباس شخصي** بر سر و روي کوبان و گريه‌کنان به سوي محمد(ص) هجوم آوردند و گ�تند به يقين ايشان پيغمبرند. مردم ديگر که شور و حال آن ا�راد را ديده بودند دست از خنده و استهزا برداشته و کنجکاوانه سکوت کردند. جمع تازه مومن شده مانند پروانه٬ شمع وجود رسول‌الله(ص) را در برگر�تند و همگي مت�ق القول شدند او همان کسي است که در اناجيل اربعه احمدش خوانده‌اند و در ديگر کتب روحاني مژده ظهورش را داده‌اند. من(ع) نيز تحت تاثير جو حاکم قرار گر�ته و گريه کنان به دامن مطهر پسر عمم(ص) چنگ زدم. جمع حمايتگر٬ محمد(ص) را با سلام و صلوات تا در خانه‌ خديجه رساندند و براي آنکه احترام به نبي الله(ص) را به تمام و کمال گذاشته باشند خود نيز وارد دالان خانه شدند. خيل مردمان کنجکاو در پشت در بسته ماندند و تنها شعارهاي کوبنده داخل خانه را ميشنيدند. از دري که به دالان باز ميشد چهره خندان زبرائيل پيدا شد. پيرمرد لئيم با تکان دادن عصاي لرزانش بر شدت و حدت شعارهاي جمع حمايتگر ا�زود. دالان خانه خديجه مانند تنور ا�روخته‌اي شده بود که شعارهاي جمع٬ هر دم بيش از پيش به حرارتش ميا�زود. پيامبر اکرم(ص) به زبرائيل نزديک شد و خواست دست معلم بزرگوارش را ببوسد که پيرمرد با ايما و اشاره �هماند که زمان و مکان براي آنکار مناسب نيست. خديجه کبري(س) که با چهره‌اي خوابالوده و لباس خوابي حرير و تن‌نما از اتاقش بيرون آمده بود مبهوت اوضاع درهم خانه بود. کسي به او �هماند همه اين غوغا ناشي از به مقام رسالت نايل شدن شوي آن بانوي بزرگوار است. آن بانوي حميده(س) ابتدا خنده‌اي نمود و خواست لب به سخن بگشايد که قلچماق نيمه برهنه‌اي سر از پنجره همان اتاق بيرون آورد و خديجه(س) را به درون اتاق �راخواند. بزرگ بانوي اسلام(س) در حاليکه به سوي آن قلچماق قوي‌هيکل بازميگشت به کنيزان �رمان داد شربتي درست کنند و دسته بي علم و کتل را سيرآب و ساکت کنند. هنوز شربت نرسيده بود که زمزمه‌اي در ميان جمع حمايتگر پيدا شد. زبرائيل براي آنکه جوابي در خور به آن دسته داده باشد سر�ه‌اي مخصوص و معنادار کرد. در اتاقي که پيشتر زبرائيل از آن بيرون آمده بود باز شد و پيرمردي با کيسه‌اي چرمين بيرون آمد. محمد مصط�ي(ص) گرچه خوابالوده و خسته بود اما به مجرد ديدن آن مهمان سالخورده به سوي او ر�ته و بوسه اي بر نگين انگشترش زد. پيرمرد با صدايي که خس خسش بيش از صوتش بود مقام جديد محمد مصط�ي(ص) را به وي تبريک گ�ته و به سوي جمع ر�ت. کيسه چرمين را بالا گر�ت و با نشان دادنش همگان را ساکت کرد. جوانکي س�يد پوش که همگان ساعدعسگرش ميناميدند به سوي پيرمرد ر�ته و گ�ت: سلام اي عسگرلاد بزرگوار! سلام اي پدربزرگ مهربان که کيسه‌ امدادت از راه دور به ياري ما آمده. ما به آنچه که شما و زبرائيل حکيم �رموديد عمل کرده و پيشواز شايسته‌اي از آقـــــــا به عمل آورديم. اين نوه بيمقدار به نمايندگي از جمع عرض ميدارد که حال نوبت شماست که به قول خود و�ا نموده و بچه‌ها را شاد کنيد. بخدا همه زن و بچه دارند و در اين وان�ساي بيکاري اميدشان به امداد شماست.
عسگرلاد يهودي کيسه چرمين امداد را به زبرائيل داد و گ�ت: ما و صن� معتبرمان با عرق جبين اين پولهاي تماما حلال را بدست آورده و ميخواهيم در راه حق است�اده کنيم. نحوه تقسيمش هم طبق �تاواي علامه زبرائيل حکيم است.
زبرائيل کيسه را گر�ت. سنگيني کيسه بيش از توان پيرمرد بود و بر زمين ا�تاد. سکه‌هاي نقره و مس بر زمين ريخته شد. جمع حمايتگر که تا دقايقي قبل منسجم و مستحکم به نظر ميرسد از هم پاشيده شد و هر يک براي آنکه پشيز بيشتري را تصاحب کند به رقابت پرداختند و به لباسهاي شخصي يکديگر چنگ زدند. عسگرلاد و زبرائيل و محمد(ص) که شاهد آن کشمکش بودند با نگراني نسبت به آينده به يگديگر نگاهي کردند و به داخل اتاق ر�تند. وقتي به درون اتاق رسيديم پيامبر اکرم(ص) ديگر طاقت نياورده و دستان زبرائيل را غرق بوسه ساختند. عسگرلاد در حاليکه عرقچين کوچک ک� سرش را جابجا ميکرد بدره‌اي به سوي نبي‌اکرم(ص) گر�ت و گ�ت: اين بدره زر براي مخارج اوليه است. ترتيبي داده‌ايم که خمسي از صندوقهاي امداد مستقر در کنار دخل بازاريان برج به برج به بيت شما ارسال شود. اميد آنکه اين وجوهات مثمر ثمر باشد. در مورد شخصي پوشاني که در بيرون بسيج شده‌اند نگران ر�تار �عليشان نباشيد و بدانيد با تربيت درست هميشه يار و ياور شما خواهند بود. اين ا�راد تا موقعي که شما �رمانبردار دستورات زبرائيل حکيم هستيد به عنوان عامه مردم در مواقع مقتضي به بيرون خواهند ريخت تا دشمنان را منکوب کنند.
زبرائيل حکيم دستي به شانه محمد(ص) کشيد و گ�ت: اين ابتداي کار است اي شاگرد! اين راه بسي دراز و پرمخاطره است. به اميد روزي که پرده‌ها �رو ا�تد و دين مبين شيعه*** در سراسر جهان حاکم شود.

علي(ع) لحظه‌اي سکوت کرده به سلمان �ارسي خيره شد. سلمان گ�ت: يا مولا! بارها آن ماجرا را از زبان خودت شنيده‌ام و اگر صد بار ديگر بشنوم خسته نميشوم. به خانه‌ات برگرد که عنقريب سحر است و وقت عبادت صبحگاهي. مولي‌الموحدين(ع) گ�ت: نه بگذار بيشتر خاطراتم را مرور کنم. بگذار بگويم که چگونه آن دين جديد چگونه مشمول الطا� الهي گرديد و تو در ديار ما ظاهر شدي.
مولا(ع) رو به من کرده و �رمودند: اي پسرک بخيه به سر! تو خواب نداري که اينطور اينجا نشسته و به حر�هاي ما گوش ميکني؟ راه سردابه را نيز که بلد شده‌اي. برو و ابريقي گلين از آن آب آتشين بياور که از سرما لرزم گر�ته.
براي اجراي امر مولاي متقيان(ع) با سرعت به زيرزمين ر�ته و دمي بعد با شراب برگشتم. مولا(ع) بي آنکه منتظر برگشتن من باشند شروع به صحبت کرده بودند.

--------------------------------------------------------
* اين عنکبوتان شب‌زي نوع حشره هستند که روزها ميخوابند و شبها هر سردر غاري را که بيابند با سرعت تارشان را بي هيچ معجزه‌اي ميتنند.

** لباس شخصي قومي را گويند که البسه خود را شخصا دوخته و در پوشيدنش از غير کمک نميجويند.

*** ميدانيد که دين يهود نيز شيعه و سني دارد و شيعه‌اي که منظور زبرائيل است با شيعه اثني عشري که جن و انس به آن معتقدند مت�اوت ميباشد. در مومنانه‌هاي گذشته تلويحا به اين مساله اشاره شده و در مومنانه هاي بعدي مساله را به تمام و کمال خواهيم شکا�ت.

December 04, 2002

------ مومنانه ۳۳ -------

اميرالمومنين(ع) سبيل مردانه آغشته به باده اش را با سرآستين قبايش پاک کرد٬ همان قباي زهد و تقواي ساخته شده از گوني مندرس که شهره خاص و عام بود. مولا (ع) دردمندانه �رمود: بلي داشتم درددل میکردم. تا آنجا گ�تم که بر اثر استعمال زياده از حد کتاب مقدس کينه زبرائيل و آئين نکبتبارشان را به دل گر�تم و با خود عهد کردم در �رصت مقتضي جوابشان را بدهم. وقتي به بيت مطهر رسول اکرم(ص) برگشتم ايشان با مجاهدت بسيار به گوهر گرانبهاي درونم دست يا�تند و بوسيله همان مکتوبات مقدس بود که خواندن و نوشتن يادم دادند. هنوز دهساله نشده‌بودم که نيمه شبي مخ�يانه به ات�اق پسر عمم(ص) به منزل زبرائيل ر�تيم. پيرمرد لئيم به محمد مصط�ي(ص) بشارت داد که بزودي به مقام منيع نبوت م�تخر ميشود. بعد بروي کاغذي نشاني غاري را داد که در کوهي مشر� به شهر قرار داشت. محمد(ص) پرسيد که چه سري در آن است که در غاري تاريک که از چشم خلق پنهان است بايد تاج نبوت بر سر بگذارم؟ چرا اين غار هولناک را براي من برگزيده‌ايد؟ زبرائيل گ�ت که اين شيوه انبيا عظام است که آيه توحيد گويان از کوه بر گمراهان �رو آيند و انذارشان دهند. از هيچ پيغمبري پذير�ته نيست که مثلا بعد از اجابت مزاج صبحگاهي و خوردن چاشتي پرملاط اعلام نبوت کنند٬ به يقين آن آيات رحماني را همگان ناشي از آکندگي شکم خواهند پنداشت. گرچه دلايل زبرائيل سست و بي پايه بود اما رسول اکرم(ص) به �رمان معلمش گردن نهاد. شب بعد بي قوت و غذا به راه ا�تاديم و هنوز خيلي به صبح مانده‌بود که به مقصد رسيديم. کوه سرد بود و ميبايست ساعاتي صبر کنيم تا در موقع برآمدن آ�تاب عالمتاب محمد(ص) طوري بر ستيغ کوه قرار گيرد که انوار خورشيد مانند هاله‌اي مقدس تمام اندامش را دربر بگيرد. غار هراس* تاريک بود. طنين ن�سهايمان مانند ن�ير ارواح خبيثه دل سياه غار را به لرزه آورده بود. جرئت ر�تن بدورن آن تاريکخانه را نداشتيم و به ناچار بر سر سنگي در دهانه غار نشستيم. دندانهاي مبارک محمد مصط�ي(ص) و زانوان من ميلرزيدند و هيچکدام نميدانستيم آن لرزشها از ترس است يا از سرما. محمد(ص) مهربانانه مرا در بر گر�ت. هردو قدري گرم شديم. ناگهان حس کردم دستهاي مبارک پسر عمم(ص) بروي لنبه‌هايم چرخ ميخورد. به استدعا درآمدم که امشب حال بردن يا آوردن نامه و لوله‌پيچ مقدس را ندارم. ايشان دستشان را به ميان پاهايم برده و جلوگاهم را به چنگ آوردند. با صدايي لرزان از هيجان و يا ترس �رمودند که علي نرماي زهارت را حس ميکنم بالغ شده‌اي؟ گ�تم کودکي بيش نيستم و معني بلوغ را نميدانم. گ�تند آيا غير از بول از اين لوله چيزي بيرون آمده است؟ گ�تم يا پسر عم گرامي(ص) خجالتم مده که چندي پيشتر در نيمه هاي شب خود را آلوده يا�تم و شما به يقيين علم غيب ميدانيد که از آنچه ديگران بيخبرند باخبريد. محمد مصط�ي(ص) لبخند مليحي �رمود٬ گرچه همه جا سياه و تاريک بود اما برق س�يد دندان مبارکشان به خوبي رويت ميشد. ايشان همچنان در حال مالش جلوگاهم بودند که ناگهان دشداشه مبارکشان را از پشت بالا زده و �رمودند که اي علي اگر ميخواهي اولين مومن واقعي دين حني�م باشي بر من وارد شو که مدتهاست از ترس تهمت مخنث بودن جرات ابراز احساساتم را نداشته‌ام. بر من �رودآي که هر شب در حسرت قلچماقان توانمندي هستم که آن عجوزه بر خود ميکشد. �رمان٬ �رمان محمد مصط�ي(ص) بود و اطاعت کردم. متاس�انه مجبورم بي‌ادبانه از واژه‌هاي نابهنجار است�اده کنم اما در يک کلام اولين . . . که کردم . . . پيغمبر اکرم بود**. در حال ر�ت آمد به عالم نبوي بودم که ايشان به رعشه‌اي روحاني دچار گشته و مدام مي�رمودند آوازي بخوان!اقراء اقراء!. ن�س ن�س زنان گ�تم چه بخوانم در اين حالت که هوش و حواسم در ميانگاه شماست؟ �رمودند پس نقراء نقراء***. بعدها دريا�تم همين اقراء و نقراء گ�تن‌هاي رسول اکرم(ص) چگونه موجب تحکيم دين مبين اسلام گرديد.**** بعد از اتمام کار رسول اکرم دلشان به حال من و چهره عرق کرده‌ام سوخت و �رمودند که علي جان! ميخواهم لط�ي به تو کنم که تا آخر عمر مريدم باشي. در عالم توحيد و تخنيث***** و تبادلات عاط�ي بين همجنسان نرينه٬ کننده در واقع شونده است و م�عول٬ �اعل ميباشد.****** من از آنچه که محمد(ص) �رمود چيزي ن�هميدم. ايشان براي آنکه درسي عملي به من آموخته باشند مرا دمرو �رموده و با آلت نازنينشان به جان پسگاهم ا�تادند.گ�تم بي ادبي نيست که در جايي �رو مينمائيد که پيشتر به همت زبرائيل کلام انبيا عظامي مانند موسي و عيسي و داوود قرار داشته؟ ايشان در حاليکه بر �شارشان ميا�زودند �رمودند که شرط خاتم‌الانبيا بودن جلوس بر جايگاه پيامبران ماقبل است. من در آنشب به تجربه‌اي خوش دست يا�تم بي‌آنکه بدانم بعدها همين تجربه چه مشکلاتي برايم ايجاد ميکند.

علي(ع) ساکت شد. من با دهاني نيمه باز منتظر ادامه کلام گهربار مولايم بودم.

---------------------------
پاورقي
* متاس�انه طبق تحاري�ي که مشتي عالم‌نماي سني مذهب و يهودي‌زاده به دين مبين شيعه رسوخ داده‌اند نام شري� غار هراس به غار حرا تبديل شده است.


** براي اجتناب از اينکه روايات صحيحه شيعه دچار سوء است�اده مشتي سني کا�ر و بهايي لامذهب و جهود مادر به‌خطا قرار شود٬ بايد اعلام نمائيم که سه نقطه اول اصولا بي نقطه است و دلالت بر ک�س مينمايد و سه نقطه ثاني عملا يک نقطه بوده و اشارت بر کون مطهر خاتم الانبيا مينمايد. البته علي در موقع بيان اين مطلب �رق زيادي بين جلو عقب نگذاشته که به يقين حکمتي در آنست که تنها آيات عظام کارکشته قادر به درک عميق اين حکمتند.
لازم به ذکر است عده‌اي مشرک خواسته‌اند که روابط روحاني رسول اکرم و حضرت امير(ع) را با ديدي پليد بنگرند و گ�ته‌اند مگر ميشود که محمد پسرکي را به خانه بياورد و دست بر او دراز نکند؟ آيت‌الله مکرمات شيرزادي در نشريه [بيضه اسلام] متذکر گرديده‌اند: حاشا و کلا که رسول خدا(ص) به پسر عم نيمه يتيم خود دست دراز نمايند. چگونه پيغمبر الرحمن الراحميني که خود در کودکي و نوجواني و جواني آن خاطرات شنيع و تجارب تلخ را داشته‌اند روا ميداشته‌اند که آن چه برسرشان‌ آمده بر سر عزيزانشان بياورند. در پايان بايد اذعان داشت اصولا �سق‌هاي جزئي که لازمه تعليم و تعلم در حوزوات علميه است را ميتوان از همين روابط بين نبي و مولا �رض نمود که نه تنها گناهي بر آن متصور نيست بلکه به دلايلي عديده صوابات آن مشهود است.

*** يعني نخوان نخوان.
يکي از شباهات اساسي بين امام راحل(ره) و نبي اکرم(ص) تبحر در علم صر� و نحو و عربي است که هر دو مغلوط و ت�سير ناپذيرند.

**** چوپاني راه‌گمکرده که نيمه‌هاي شب از آن حوالي عبور ميکرده بعدها قسم جلاله خورده با دوچشمان خود ديده است که در آن شب تاريک شخصي مانند جبرئيل بر محمد(ص) نازل شده و آيه شري�ه اقراء را به رسول‌الله (ص) مياموخته.

***** تخنيث يعني مخنث بودن (المنجد �ي اللغة العربي٬ چاپ بيروت ص ۴۷۶) ٬ در ضمن واژگان توحيد و تخنيث در ذات معنايي مشابه دارند. توحيد بر وحدت و يگانگي جان دلالت دارد و تخنيث بر هماغوشي و يگانگي اندامهاي مشابه‌الجنس.

****** به زبان ساده تر اوسّـا اونه که زيره و کي� اصلي رو ميبره.

November 24, 2002

------ مومنانه ۳۲ -----

من شيطاني پاکنهادم که بنا به مرحمت باريتعالي ش�ا يا�ته‌ام و مانند پسرکي و نابالغ و بيگناه همنشين نبي(ص) و ولي(ع) گشته‌ام.

مولاي متقيان(ع) بعد از نوشيدن جرعه‌اي از آن آب آتشين قاشقي ماست و خيار به دهان گذاشت. آشکارا معلوم بود ماست و خيار از �رو�شاندن آتش درون مولاي متقيان(ع) عاجز است. سلمان جرعه‌اي ديگر براي حضرتش(ع) ريخت و مانند ساقي دلسوزي گ�ت: امشب درهم تر از هميشه‌ ميبينمت. ترا چه شده که ابروانت مانند گرهي کور پيشاني مبارکت را آذين بسته است؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) خاموش و درهم ساغر پشت ساغر انداخت و بعد از آنکه کوزه خالي در گوشه‌اي ا�تاد٬ ايشان زار و نزار به عمود خيمه تکيه داده و از خود بيخود شدند. گمان بردم ايشان بر اثر خستگي ناشي از مجاهدت‌هاي روزانه و صد البته شبانه٬ به قصد استراحت يله شده‌اند. اما خوب که نگاه کردم ديدم ميکوشند چشمان پر اشکشان را از ديگراني که من و سلمان باشيم مخ�ي نمايند. سلمان �تيله پيه سوز را پائين‌تر داده و دستي بر شانه علي(ع) زد و به آرامي گ�ت: دردت را بگو اي علي! بيرون بريز آنچه را که مانند خوره جانت را ميخورد. من مثل هميشه محرم رازهاي توام.
من نيز خايه‌مالانه دستمالي تميز به سوي مولايم(ع) گر�تم. علي(ع) �يني اساسي در دستمال نموده و ناگهان مانند آتش�شاني هميشه خاموش که محتاج زلزله‌اي خ�ي� براي �وران بوده٬ ترکيد. من و سلمان نيز از مويه مولا(ع) به گريه ا�تاديم. کلام مولا(ع) مانند چشمه‌اي گرم و رخوت‌آور به آرامي از ميان لبان مبارکش جريان يا�ت: چه بگويم اي سلمان؟ از کجا بگويم اي سلمان؟ از لحظه تولدم بگويم؟ از آن روزي که مامم دچار درد زايمان شده بود؟ از آن روزي که پدرم در را بروي مادر در شر� زائيدنم بسته بود و مام بي پناهم مجبور شد در کوي و برزن مکه بدنبال پناهگاهي بگردد تا بارش را به زمين بگذارد؟ بلي من قبل از تولدم به ناهودگي دنيا و انسانهايش پي بردم. پدرم به مادرم انگ خيانت زده بود و اگر نبود شغل کليد‌داري بتخانه کعبه٬ گردن مادرم را در همان ه�ته هاي اول حاملگي‌اش زده بود. سلمان خودت ميداني که يکي از شرايط لازم براي شغل کليد داري آلوده نبودن دست کليد‌دار به خون است. پدرم شغلش را دوست ميداشت و صبر پيشه کرد. حيات من و مادرم مرهون رسمي جاهلي بود که اين روزها هر روزه با همين ذوال�قارم در صدد نابود کردنش ميباشم. اين دوگانگي يکي از دردهايم است. هنوز گ�ته‌ها دارم از دل ريشم اي سلمان! بلي مادرم مانند سگهاي در شر� زايش به هر آشنا و غريبه‌اي که رو زد با دشنام و غيض رانده شد. يکي از غلامان پدرم که از همه س�يدتر بود به بهانه تميز کردن داخل کعبه دسته کليد پدرم را گر�ته و با مشتي برده و غلام بدبخت به صورت تصنعي در حال گردگيري بت‌ها بود. پدرم چشم ديدن آن غلام سبزه رو را نداشتو بعدها �هميدم بر سر بارداري مادرم به وي مشکوک بوده است. القصه غلام مورد بحث ديگران را پي نخود سياه �رستاده و مادر بي‌پناهم را بداخل بتکده آورد. همانجا بود که من متولد شدم. هيچ تنابنده‌اي نبود تا ولادتم را خجسته بدارد الا مشتي بت بزرگ و کوچک. هيچ پشتيباني نبود تا بانگ اذان در گوشم نجوا کند الا بتهايي که بعد ها مجبور شدم در کمال قصاوت تبر بر اندامشان �رو‌د‌آورم٬ اينهم رنجي ديگر در حيات پر محنتم اي سلمان �ارسي! پدرم در مقابل کار انجام يا�ته قرار گر�ته بود و کاري از دستش بر نميامد الا پذير�تن ظاهري مادرم و نوزادش. نوزادي سبزه‌رو که هيچ شباهتي به س�يدي برادر بزرگترش عقيل نداشت. سالها گذشت و هيچکس از خواري و خ�تي که درون آن خانه به من و مادرم روا ميشد آگاه نبود. بيچاره آن برده سياه که که نمکش ميناميدند بر اثر خوردن شيره زهرآگين خرماي اهدايي پدرم بدرود زندگاني گ�ت. مرگ نمک حقيرتر از حيات نکبتبارش بود و هيچکس به پدرم گمان سوء نبرد. مانند غريبه يتيمي برسر س�ره ابوطالب مينشستم و خورش نان‌خشکيده‌ام غيض و چشم‌غره بود. تنها دلخوشيم به پسرعمويم(ص) بود که به تازگي از شامات برگشته بود و او نيز با نگاه سرد آشنا و غريبه روبرو بود. در خلوت و جلوت به امردي متهمش ميکردند و زن به او نميدادند. بالاخره با توسل به آشناياني که داشت عجوزه‌اي يائسه او را به اجبار به شوهري انتخاب کرد تا بلکه ننگ مرد نبودنش از اذهان پاک گردد. من و او مانند هم بوديم٬ او به اجبار زنش را تحمل ميکرد و من به اجبار حضور ابيطالب را. زن سالخورده‌اش بچه دار نميشد و روزي محمد(ص) به خانه ما آمد و مرا از پدرم طلب کرد. پدري که تا آنروز مرا مانند سگي گر و خنازيري از خود ميراند ناگهان گ�ت طاقت دوري روي سبزه‌ام را ندارم. محمد(ص) بيشتر اصرار کرد تا آنکه بالاخره کيسه‌هاي مرحمتي خديجه کار را تسهيل نموده و من به دينار و درهمي سياه به محمد(ص) �روخته شدم. روزهاي اول با من مهربان بود. هميشه ميگ�ت درد يتيمي و سنگيني انگ حرامزادگي را بهتر از هر کس ديگري ميداند. شدم همدم تنهايي پسرعمم(ص) که عاطل و باطل در خانه بزرگ خديجه ميگشت و شبها مجبور بود به هوس پيرانه و مشمئزکننده آن عجوزه جواب بدهد والا سرکو�ت مخنث بودن را بايد متحمل ميشد. مانند دو اسير بوديم که با غل و زنجيري نامرئي به يکديگر گره خوره بوديم. خديجه که به سردي مزاج و بي‌بخاري شويش پي برده بود در خلوت حرمي از مردان قلچماغ براي خود مهيا کرده بود و به برکت همين حرم شری� بود که در آن سن و سال چند بار حامله شد ولي هيچکدام از جمله قاسم(ع) بدنيا نماندند. محمد(ص) در بيرون از خانه باد به غبغب ميانداخت و شبها در زير لحا� ميگريست. بالاخره به همت يکي از همان گردن‌کل�تان که نامش ز�هر ابن زاني بود دختري بدنيا آمد که نامش به پيشنهاد همان ز�هر٬ زهرا(س) گذاشته شد. سر خديجه به نوزادش و حرم قلچماقانش گرم شده‌بود و بالاخره در مقابل لابه‌هاي محمد(ص) نرم شده و به او رخصت خلوت گزيدن داد. خوي متعالي محمد(ص) تغيير کرده بود. بر خلا� دوران اوليه ديگر پسرعموي خردسالش نبودم. بدل به شاگردبچه‌اي شده‌بودم که ميبايد �رمانش را ببرم و رختش را بشويم و شبها که از تاريکي و تنهايي ميترسيد در زير لحا� با گرماي بدنم تسلايش دهم. در همان زمان بود که با زبرائيل آشنا شدم. نامه‌هاي سرّي را در جو�ي از چرم بز مينهادند و به ضرب پيه کوهان اشتران سالخورده در مقعدم ميراندند تا از چشم اغيار مخ�ي بماند. همين بردن و آوردن نامه‌ها موجب شد مقعدم مانند صندوق پست مورد است�اده روزمره محمد و زبرائيل قرار گيرد. روزي �راموش نشدني �را رسيد. ديدم زبرائيل مشغول لوله کردن کتابي بزرگ است. وحشت برم داشت و پرسيدم اين چيست؟ زبرائيل اخمي کرد و گ�ت نسخه تصحيح شده زبور داود و عهد عتيق و عهد جديد است که در يک مجلد گردآوري شده است و اهدايي عسگرلاد ميباشد که از شام برايمان �رستاده و تو بايد به محمد برساني‌اش. اشک در چشمانم حلقه زده بود. تا آنروز تنها دلخويشم در آن کار صعب به آن بود که گاه‌به‌گاه محمد و زبرائيل ميگ�تند کاري که من براي ترويج دين مبين اسلام ميکنم پاداشي بيکران خواهد داشت٬ اما آن لوله‌پيچ دهشتناک هيبتي داشت که ايمان را از دل مومن‌ترين مومنان نيز مي‌زدود. اعتراض کردم. زبرائيل گ�ت مشيت خداوند متعال براين قرار گر�ته و گريزي از آن نيست. دمرم کردند. ابتدا به ضرب تنقيه روده‌هايم را پيه اندود کرده و بعد آن پير مرد لئيم و دو دستيار جهودش کتاب مقدسشان را با زحمت بسيار در من جاي دادند. عربده ميکشديم و شده بودم کتاب مقدس ناطق. زبرائيل و دستيارانش گويي به توا� حرم پيغمبرشان مشغول باشند٬ به نيابت آنچه در درونم بود٬ مرا ميبوسيدند و ارج مينهادند. دردي عظيم به دل داشتم و از زبري ريش زبرائيل و ت�‌آلودي لبان دستيارانش ن�رتي شگر� در دلم پديد آمد که با خود عهد کردم تا به قيام قيامت کينه آنان را از دل بيرون نکنم.

شير شرزه عالم توحيد(ع) ساکت شد و صورت خيسش را پاک نمود. سلمان برخاست و تکه حصيري را که بر ک� گوشه‌اي از خيمه ا�تاده بود کنار زد. سوراخي نمودار شد که به مدخل سردابه‌اي تاريک ميمانست. سلمان پيه‌سوزي بدستم داد و گ�ت: اي پسرک بخيه بر سر! امشب مولايمان(ع) حالي ديگر دارد. برو و آبي آتشين بياور که عر�ا �ارس ضرب المثلي دارند که معني عربي‌اش [النار علاج النار] ميباشد. ما که خود سالها به گرماي آتش سوزنده معابدمان خو کرده بوديم٬ درد دل نه�ته در سينه علي(ع) را بسي سوزنده‌تر از آن آتشگاه‌ها يا�تيم. برو و قرابه‌اي شراب کهنه بياور که گمانم اين شبها مانند شبهاي مبارک قدر٬ طولاني و بي پايان است.

به درون زير زمين ر�تم. خنکاي سردابه مانند نکهت بهشتي به پيشوازم آمد. دالاني در مقابلم قرار گر�ته بود. چند قدم که ر�تم خود را بر سر چهارراهي ديدم که هر راهش به انباري مملو از بشکه و چليک و خمره‌هاي متورم ختم ميشد. به نظرم رسيد خوب است که هيچکس از آنچه در زير زمين �راخ مخ�ي شده٬ خبر ندارد و الا اگر هر کس از اهالي شهر به زير خانه خود نقبي بزند بيگمان از اين خوان سرخ‌رنگ بي‌نصيب نخواهد ماند ٬ بسکه عظيم و گسترده بود آن خمخانه مقدس.

وقتي با قرابه‌اي کهنه بازگشتم حضرت علي(ع) به سويم يورش آورده و بي‌آنکه محتاج ساغر باشد موم سر شيشه را با دندان کند و با عطشي باورنکردني شروع به نوشيدن نمود. سلمان با اشاره به من �هماند که مولا(ع) را به حال خود بگذارم. بالاخره سيري در رسيد و مولاي متقيان(ع) قرابه خالي را به گوشه‌اي ا�کند. قرابه هزار تکه شد و هر تکه‌اش مانند د�ري پرقيمت مح�ل بي‌رونقمان را آذين بست. مولا(ع) بي آنکه مزه‌اي به دهان مطهرش بگذارد طوري نشست که �هميديم قصد ادامه درد دلش را دارد.