------ مومنانه ۳۲ -----
من شيطاني پاکنهادم Ú©Ù‡ بنا به مرØÙ…ت باريتعالي Ø´Ù�ا ياÙ�ته‌ام Ùˆ مانند پسرکي Ùˆ نابالغ Ùˆ بيگناه همنشين نبي(ص) Ùˆ ولي(ع) گشته‌ام.
مولاي متقيان(ع) بعد از نوشيدن جرعه‌اي از آن آب آتشين قاشقي ماست Ùˆ خيار به دهان گذاشت. آشکارا معلوم بود ماست Ùˆ خيار از Ù�روÙ�شاندن آتش درون مولاي متقيان(ع) عاجز است. سلمان جرعه‌اي ديگر براي ØØ¶Ø±ØªØ´(ع) ريخت Ùˆ مانند ساقي دلسوزي Ú¯Ù�ت: امشب درهم تر از هميشه‌ ميبينمت. ترا Ú†Ù‡ شده Ú©Ù‡ ابروانت مانند گرهي کور پيشاني مبارکت را آذين بسته است؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) خاموش Ùˆ درهم ساغر پشت ساغر انداخت Ùˆ بعد از آنکه کوزه خالي در گوشه‌اي اÙ�تاد٬ ايشان زار Ùˆ نزار به عمود خيمه تکيه داده Ùˆ از خود بيخود شدند. گمان بردم ايشان بر اثر خستگي ناشي از مجاهدت‌هاي روزانه Ùˆ صد البته شبانه٬ به قصد Ø§Ø³ØªØ±Ø§ØØª يله شده‌اند. اما خوب Ú©Ù‡ نگاه کردم ديدم ميکوشند چشمان پر اشکشان را از ديگراني Ú©Ù‡ من Ùˆ سلمان باشيم مخÙ�ÙŠ نمايند. سلمان Ù�تيله پيه سوز را پائين‌تر داده Ùˆ دستي بر شانه علي(ع) زد Ùˆ به آرامي Ú¯Ù�ت: دردت را بگو اي علي! بيرون بريز آنچه را Ú©Ù‡ مانند خوره جانت را ميخورد. من مثل هميشه Ù…ØØ±Ù… رازهاي توام.
من نيز خايه‌مالانه دستمالي تميز به سوي مولايم(ع) گرÙ�تم. علي(ع) Ù�يني اساسي در دستمال نموده Ùˆ ناگهان مانند آتشÙ�شاني هميشه خاموش Ú©Ù‡ Ù…ØØªØ§Ø¬ زلزله‌اي Ø®Ù�ÙŠÙ� براي Ù�وران بوده٬ ترکيد. من Ùˆ سلمان نيز از مويه مولا(ع) به گريه اÙ�تاديم. کلام مولا(ع) مانند چشمه‌اي گرم Ùˆ رخوت‌آور به آرامي از ميان لبان مبارکش جريان ياÙ�ت: Ú†Ù‡ بگويم اي سلمان؟ از کجا بگويم اي سلمان؟ از Ù„ØØ¸Ù‡ تولدم بگويم؟ از آن روزي Ú©Ù‡ مامم دچار درد زايمان شده بود؟ از آن روزي Ú©Ù‡ پدرم در را بروي مادر در شرÙ� زائيدنم بسته بود Ùˆ مام بي پناهم مجبور شد در کوي Ùˆ برزن Ù…Ú©Ù‡ بدنبال پناهگاهي بگردد تا بارش را به زمين بگذارد؟ بلي من قبل از تولدم به ناهودگي دنيا Ùˆ انسانهايش پي بردم. پدرم به مادرم انگ خيانت زده بود Ùˆ اگر نبود شغل کليد‌داري بتخانه کعبه٬ گردن مادرم را در همان Ù‡Ù�ته هاي اول ØØ§Ù…لگي‌اش زده بود. سلمان خودت ميداني Ú©Ù‡ ÙŠÚ©ÙŠ از شرايط لازم براي شغل کليد داري آلوده نبودن دست کليد‌دار به خون است. پدرم شغلش را دوست ميداشت Ùˆ صبر پيشه کرد. ØÙŠØ§Øª من Ùˆ مادرم مرهون رسمي جاهلي بود Ú©Ù‡ اين روزها هر روزه با همين ذوالÙ�قارم در صدد نابود کردنش ميباشم. اين دوگانگي ÙŠÚ©ÙŠ از دردهايم است. هنوز Ú¯Ù�ته‌ها دارم از دل ريشم اي سلمان! بلي مادرم مانند سگهاي در شرÙ� زايش به هر آشنا Ùˆ غريبه‌اي Ú©Ù‡ رو زد با دشنام Ùˆ غيض رانده شد. ÙŠÚ©ÙŠ از غلامان پدرم Ú©Ù‡ از همه سÙ�يدتر بود به بهانه تميز کردن داخل کعبه دسته کليد پدرم را گرÙ�ته Ùˆ با مشتي برده Ùˆ غلام بدبخت به صورت تصنعي در ØØ§Ù„ گردگيري بت‌ها بود. پدرم چشم ديدن آن غلام سبزه رو را نداشتو بعدها Ù�هميدم بر سر بارداري مادرم به وي مشکوک بوده است. القصه غلام مورد Ø¨ØØ« ديگران را پي نخود سياه Ù�رستاده Ùˆ مادر بي‌پناهم را بداخل بتکده آورد. همانجا بود Ú©Ù‡ من متولد شدم. هيچ تنابنده‌اي نبود تا ولادتم را خجسته بدارد الا مشتي بت بزرگ Ùˆ Ú©ÙˆÚ†Ú©. هيچ پشتيباني نبود تا بانگ اذان در گوشم نجوا کند الا بتهايي Ú©Ù‡ بعد ها مجبور شدم در کمال قصاوت تبر بر اندامشان Ù�رو‌د‌آورم٬ اينهم رنجي ديگر در ØÙŠØ§Øª پر Ù…ØÙ†ØªÙ… اي سلمان Ù�ارسي! پدرم در مقابل کار انجام ياÙ�ته قرار گرÙ�ته بود Ùˆ کاري از دستش بر نميامد الا پذيرÙ�تن ظاهري مادرم Ùˆ نوزادش. نوزادي سبزه‌رو Ú©Ù‡ هيچ شباهتي به سÙ�يدي برادر بزرگترش عقيل نداشت. سالها گذشت Ùˆ هيچکس از خواري Ùˆ Ø®Ù�تي Ú©Ù‡ درون آن خانه به من Ùˆ مادرم روا ميشد آگاه نبود. بيچاره آن برده سياه Ú©Ù‡ Ú©Ù‡ نمکش ميناميدند بر اثر خوردن شيره زهرآگين خرماي اهدايي پدرم بدرود زندگاني Ú¯Ù�ت. مرگ نمک ØÙ‚يرتر از ØÙŠØ§Øª نکبتبارش بود Ùˆ هيچکس به پدرم گمان سوء نبرد. مانند غريبه يتيمي برسر سÙ�ره ابوطالب مينشستم Ùˆ خورش نان‌خشکيده‌ام غيض Ùˆ چشم‌غره بود. تنها دلخوشيم به پسرعمويم(ص) بود Ú©Ù‡ به تازگي از شامات برگشته بود Ùˆ او نيز با نگاه سرد آشنا Ùˆ غريبه روبرو بود. در خلوت Ùˆ جلوت به امردي متهمش ميکردند Ùˆ زن به او نميدادند. بالاخره با توسل به آشناياني Ú©Ù‡ داشت عجوزه‌اي يائسه او را به اجبار به شوهري انتخاب کرد تا بلکه ننگ مرد نبودنش از اذهان پاک گردد. من Ùˆ او مانند هم بوديم٬ او به اجبار زنش را تØÙ…Ù„ ميکرد Ùˆ من به اجبار ØØ¶ÙˆØ± ابيطالب را. زن سالخورده‌اش بچه دار نميشد Ùˆ روزي Ù…ØÙ…د(ص) به خانه ما آمد Ùˆ مرا از پدرم طلب کرد. پدري Ú©Ù‡ تا آنروز مرا مانند سگي گر Ùˆ خنازيري از خود ميراند ناگهان Ú¯Ù�ت طاقت دوري روي سبزه‌ام را ندارم. Ù…ØÙ…د(ص) بيشتر اصرار کرد تا آنکه بالاخره کيسه‌هاي مرØÙ…تي خديجه کار را تسهيل نموده Ùˆ من به دينار Ùˆ درهمي سياه به Ù…ØÙ…د(ص) Ù�روخته شدم. روزهاي اول با من مهربان بود. هميشه ميگÙ�ت درد يتيمي Ùˆ سنگيني انگ ØØ±Ø§Ù…زادگي را بهتر از هر کس ديگري ميداند. شدم همدم تنهايي پسرعمم(ص) Ú©Ù‡ عاطل Ùˆ باطل در خانه بزرگ خديجه ميگشت Ùˆ شبها مجبور بود به هوس پيرانه Ùˆ مشمئزکننده آن عجوزه جواب بدهد والا سرکوÙ�ت مخنث بودن را بايد متØÙ…Ù„ ميشد. مانند دو اسير بوديم Ú©Ù‡ با غل Ùˆ زنجيري نامرئي به يکديگر گره خوره بوديم. خديجه Ú©Ù‡ به سردي مزاج Ùˆ بي‌بخاري شويش پي برده بود در خلوت ØØ±Ù…ÙŠ از مردان قلچماغ براي خود مهيا کرده بود Ùˆ به برکت همين ØØ±Ù… شریÙ� بود Ú©Ù‡ در آن سن Ùˆ سال چند بار ØØ§Ù…له شد ولي هيچکدام از جمله قاسم(ع) بدنيا نماندند. Ù…ØÙ…د(ص) در بيرون از خانه باد به غبغب ميانداخت Ùˆ شبها در زير Ù„ØØ§Ù� ميگريست. بالاخره به همت ÙŠÚ©ÙŠ از همان گردن‌کلÙ�تان Ú©Ù‡ نامش زÙ�هر ابن زاني بود دختري بدنيا آمد Ú©Ù‡ نامش به پيشنهاد همان زÙ�هر٬ زهرا(س) گذاشته شد. سر خديجه به نوزادش Ùˆ ØØ±Ù… قلچماقانش گرم شده‌بود Ùˆ بالاخره در مقابل لابه‌هاي Ù…ØÙ…د(ص) نرم شده Ùˆ به او رخصت خلوت گزيدن داد. خوي متعالي Ù…ØÙ…د(ص) تغيير کرده بود. بر خلاÙ� دوران اوليه ديگر پسرعموي خردسالش نبودم. بدل به شاگردبچه‌اي شده‌بودم Ú©Ù‡ ميبايد Ù�رمانش را ببرم Ùˆ رختش را بشويم Ùˆ شبها Ú©Ù‡ از تاريکي Ùˆ تنهايي ميترسيد در زير Ù„ØØ§Ù� با گرماي بدنم تسلايش دهم. در همان زمان بود Ú©Ù‡ با زبرائيل آشنا شدم. نامه‌هاي سرّي را در جوÙ�ÙŠ از چرم بز مينهادند Ùˆ به ضرب پيه کوهان اشتران سالخورده در مقعدم ميراندند تا از چشم اغيار مخÙ�ÙŠ بماند. همين بردن Ùˆ آوردن نامه‌ها موجب شد مقعدم مانند صندوق پست مورد استÙ�اده روزمره Ù…ØÙ…د Ùˆ زبرائيل قرار گيرد. روزي Ù�راموش نشدني Ù�را رسيد. ديدم زبرائيل مشغول لوله کردن کتابي بزرگ است. ÙˆØØ´Øª برم داشت Ùˆ پرسيدم اين چيست؟ زبرائيل اخمي کرد Ùˆ Ú¯Ù�ت نسخه تصØÙŠØ شده زبور داود Ùˆ عهد عتيق Ùˆ عهد جديد است Ú©Ù‡ در ÙŠÚ© مجلد گردآوري شده است Ùˆ اهدايي عسگرلاد ميباشد Ú©Ù‡ از شام برايمان Ù�رستاده Ùˆ تو بايد به Ù…ØÙ…د برساني‌اش. اشک در چشمانم ØÙ„قه زده بود. تا آنروز تنها دلخويشم در آن کار صعب به آن بود Ú©Ù‡ گاه‌به‌گاه Ù…ØÙ…د Ùˆ زبرائيل ميگÙ�تند کاري Ú©Ù‡ من براي ترويج دين مبين اسلام ميکنم پاداشي بيکران خواهد داشت٬ اما آن لوله‌پيچ دهشتناک هيبتي داشت Ú©Ù‡ ايمان را از دل مومن‌ترين مومنان نيز مي‌زدود. اعتراض کردم. زبرائيل Ú¯Ù�ت مشيت خداوند متعال براين قرار گرÙ�ته Ùˆ گريزي از آن نيست. دمرم کردند. ابتدا به ضرب تنقيه روده‌هايم را پيه اندود کرده Ùˆ بعد آن پير مرد لئيم Ùˆ دو دستيار جهودش کتاب مقدسشان را با زØÙ…ت بسيار در من جاي دادند. عربده ميکشديم Ùˆ شده بودم کتاب مقدس ناطق. زبرائيل Ùˆ دستيارانش گويي به تواÙ� ØØ±Ù… پيغمبرشان مشغول باشند٬ به نيابت آنچه در درونم بود٬ مرا ميبوسيدند Ùˆ ارج مينهادند. دردي عظيم به دل داشتم Ùˆ از زبري ريش زبرائيل Ùˆ تÙ�‌آلودي لبان دستيارانش Ù†Ù�رتي شگرÙ� در دلم پديد آمد Ú©Ù‡ با خود عهد کردم تا به قيام قيامت کينه آنان را از دل بيرون نکنم.
شير شرزه عالم توØÙŠØ¯(ع) ساکت شد Ùˆ صورت خيسش را پاک نمود. سلمان برخاست Ùˆ تکه ØØµÙŠØ±ÙŠ Ø±Ø§ Ú©Ù‡ بر Ú©Ù� گوشه‌اي از خيمه اÙ�تاده بود کنار زد. سوراخي نمودار شد Ú©Ù‡ به مدخل سردابه‌اي تاريک ميمانست. سلمان پيه‌سوزي بدستم داد Ùˆ Ú¯Ù�ت: اي پسرک بخيه بر سر! امشب مولايمان(ع) ØØ§Ù„ÙŠ ديگر دارد. برو Ùˆ آبي آتشين بياور Ú©Ù‡ عرÙ�ا Ù�ارس ضرب المثلي دارند Ú©Ù‡ معني عربي‌اش [النار علاج النار] ميباشد. ما Ú©Ù‡ خود سالها به گرماي آتش سوزنده معابدمان خو کرده بوديم٬ درد دل نهÙ�ته در سينه علي(ع) را بسي سوزنده‌تر از آن آتشگاه‌ها ياÙ�تيم. برو Ùˆ قرابه‌اي شراب کهنه بياور Ú©Ù‡ گمانم اين شبها مانند شبهاي مبارک قدر٬ طولاني Ùˆ بي پايان است.
به درون زير زمين ر�تم. خنکاي سردابه مانند نکهت بهشتي به پيشوازم آمد. دالاني در مقابلم قرار گر�ته بود. چند قدم که ر�تم خود را بر سر چهارراهي ديدم که هر راهش به انباري مملو از بشکه و چليک و خمره‌هاي متورم ختم ميشد. به نظرم رسيد خوب است که هيچکس از آنچه در زير زمين �راخ مخ�ي شده٬ خبر ندارد و الا اگر هر کس از اهالي شهر به زير خانه خود نقبي بزند بيگمان از اين خوان سرخ‌رنگ بي‌نصيب نخواهد ماند ٬ بسکه عظيم و گسترده بود آن خمخانه مقدس.
وقتي با قرابه‌اي کهنه بازگشتم ØØ¶Ø±Øª علي(ع) به سويم يورش آورده Ùˆ بي‌آنکه Ù…ØØªØ§Ø¬ ساغر باشد موم سر شيشه را با دندان کند Ùˆ با عطشي باورنکردني شروع به نوشيدن نمود. سلمان با اشاره به من Ù�هماند Ú©Ù‡ مولا(ع) را به ØØ§Ù„ خود بگذارم. بالاخره سيري در رسيد Ùˆ مولاي متقيان(ع) قرابه خالي را به گوشه‌اي اÙ�کند. قرابه هزار تکه شد Ùˆ هر تکه‌اش مانند دÙ�ري پرقيمت Ù…ØÙ�Ù„ بي‌رونقمان را آذين بست. مولا(ع) بي آنکه مزه‌اي به دهان مطهرش بگذارد طوري نشست Ú©Ù‡ Ù�هميديم قصد ادامه درد دلش را دارد.
من شيطاني پاکنهادم Ú©Ù‡ بنا به مرØÙ…ت باريتعالي Ø´Ù�ا ياÙ�ته‌ام Ùˆ مانند پسرکي Ùˆ نابالغ Ùˆ بيگناه همنشين نبي(ص) Ùˆ ولي(ع) گشته‌ام.
مولاي متقيان(ع) بعد از نوشيدن جرعه‌اي از آن آب آتشين قاشقي ماست Ùˆ خيار به دهان گذاشت. آشکارا معلوم بود ماست Ùˆ خيار از Ù�روÙ�شاندن آتش درون مولاي متقيان(ع) عاجز است. سلمان جرعه‌اي ديگر براي ØØ¶Ø±ØªØ´(ع) ريخت Ùˆ مانند ساقي دلسوزي Ú¯Ù�ت: امشب درهم تر از هميشه‌ ميبينمت. ترا Ú†Ù‡ شده Ú©Ù‡ ابروانت مانند گرهي کور پيشاني مبارکت را آذين بسته است؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) خاموش Ùˆ درهم ساغر پشت ساغر انداخت Ùˆ بعد از آنکه کوزه خالي در گوشه‌اي اÙ�تاد٬ ايشان زار Ùˆ نزار به عمود خيمه تکيه داده Ùˆ از خود بيخود شدند. گمان بردم ايشان بر اثر خستگي ناشي از مجاهدت‌هاي روزانه Ùˆ صد البته شبانه٬ به قصد Ø§Ø³ØªØ±Ø§ØØª يله شده‌اند. اما خوب Ú©Ù‡ نگاه کردم ديدم ميکوشند چشمان پر اشکشان را از ديگراني Ú©Ù‡ من Ùˆ سلمان باشيم مخÙ�ÙŠ نمايند. سلمان Ù�تيله پيه سوز را پائين‌تر داده Ùˆ دستي بر شانه علي(ع) زد Ùˆ به آرامي Ú¯Ù�ت: دردت را بگو اي علي! بيرون بريز آنچه را Ú©Ù‡ مانند خوره جانت را ميخورد. من مثل هميشه Ù…ØØ±Ù… رازهاي توام.
من نيز خايه‌مالانه دستمالي تميز به سوي مولايم(ع) گرÙ�تم. علي(ع) Ù�يني اساسي در دستمال نموده Ùˆ ناگهان مانند آتشÙ�شاني هميشه خاموش Ú©Ù‡ Ù…ØØªØ§Ø¬ زلزله‌اي Ø®Ù�ÙŠÙ� براي Ù�وران بوده٬ ترکيد. من Ùˆ سلمان نيز از مويه مولا(ع) به گريه اÙ�تاديم. کلام مولا(ع) مانند چشمه‌اي گرم Ùˆ رخوت‌آور به آرامي از ميان لبان مبارکش جريان ياÙ�ت: Ú†Ù‡ بگويم اي سلمان؟ از کجا بگويم اي سلمان؟ از Ù„ØØ¸Ù‡ تولدم بگويم؟ از آن روزي Ú©Ù‡ مامم دچار درد زايمان شده بود؟ از آن روزي Ú©Ù‡ پدرم در را بروي مادر در شرÙ� زائيدنم بسته بود Ùˆ مام بي پناهم مجبور شد در کوي Ùˆ برزن Ù…Ú©Ù‡ بدنبال پناهگاهي بگردد تا بارش را به زمين بگذارد؟ بلي من قبل از تولدم به ناهودگي دنيا Ùˆ انسانهايش پي بردم. پدرم به مادرم انگ خيانت زده بود Ùˆ اگر نبود شغل کليد‌داري بتخانه کعبه٬ گردن مادرم را در همان Ù‡Ù�ته هاي اول ØØ§Ù…لگي‌اش زده بود. سلمان خودت ميداني Ú©Ù‡ ÙŠÚ©ÙŠ از شرايط لازم براي شغل کليد داري آلوده نبودن دست کليد‌دار به خون است. پدرم شغلش را دوست ميداشت Ùˆ صبر پيشه کرد. ØÙŠØ§Øª من Ùˆ مادرم مرهون رسمي جاهلي بود Ú©Ù‡ اين روزها هر روزه با همين ذوالÙ�قارم در صدد نابود کردنش ميباشم. اين دوگانگي ÙŠÚ©ÙŠ از دردهايم است. هنوز Ú¯Ù�ته‌ها دارم از دل ريشم اي سلمان! بلي مادرم مانند سگهاي در شرÙ� زايش به هر آشنا Ùˆ غريبه‌اي Ú©Ù‡ رو زد با دشنام Ùˆ غيض رانده شد. ÙŠÚ©ÙŠ از غلامان پدرم Ú©Ù‡ از همه سÙ�يدتر بود به بهانه تميز کردن داخل کعبه دسته کليد پدرم را گرÙ�ته Ùˆ با مشتي برده Ùˆ غلام بدبخت به صورت تصنعي در ØØ§Ù„ گردگيري بت‌ها بود. پدرم چشم ديدن آن غلام سبزه رو را نداشتو بعدها Ù�هميدم بر سر بارداري مادرم به وي مشکوک بوده است. القصه غلام مورد Ø¨ØØ« ديگران را پي نخود سياه Ù�رستاده Ùˆ مادر بي‌پناهم را بداخل بتکده آورد. همانجا بود Ú©Ù‡ من متولد شدم. هيچ تنابنده‌اي نبود تا ولادتم را خجسته بدارد الا مشتي بت بزرگ Ùˆ Ú©ÙˆÚ†Ú©. هيچ پشتيباني نبود تا بانگ اذان در گوشم نجوا کند الا بتهايي Ú©Ù‡ بعد ها مجبور شدم در کمال قصاوت تبر بر اندامشان Ù�رو‌د‌آورم٬ اينهم رنجي ديگر در ØÙŠØ§Øª پر Ù…ØÙ†ØªÙ… اي سلمان Ù�ارسي! پدرم در مقابل کار انجام ياÙ�ته قرار گرÙ�ته بود Ùˆ کاري از دستش بر نميامد الا پذيرÙ�تن ظاهري مادرم Ùˆ نوزادش. نوزادي سبزه‌رو Ú©Ù‡ هيچ شباهتي به سÙ�يدي برادر بزرگترش عقيل نداشت. سالها گذشت Ùˆ هيچکس از خواري Ùˆ Ø®Ù�تي Ú©Ù‡ درون آن خانه به من Ùˆ مادرم روا ميشد آگاه نبود. بيچاره آن برده سياه Ú©Ù‡ Ú©Ù‡ نمکش ميناميدند بر اثر خوردن شيره زهرآگين خرماي اهدايي پدرم بدرود زندگاني Ú¯Ù�ت. مرگ نمک ØÙ‚يرتر از ØÙŠØ§Øª نکبتبارش بود Ùˆ هيچکس به پدرم گمان سوء نبرد. مانند غريبه يتيمي برسر سÙ�ره ابوطالب مينشستم Ùˆ خورش نان‌خشکيده‌ام غيض Ùˆ چشم‌غره بود. تنها دلخوشيم به پسرعمويم(ص) بود Ú©Ù‡ به تازگي از شامات برگشته بود Ùˆ او نيز با نگاه سرد آشنا Ùˆ غريبه روبرو بود. در خلوت Ùˆ جلوت به امردي متهمش ميکردند Ùˆ زن به او نميدادند. بالاخره با توسل به آشناياني Ú©Ù‡ داشت عجوزه‌اي يائسه او را به اجبار به شوهري انتخاب کرد تا بلکه ننگ مرد نبودنش از اذهان پاک گردد. من Ùˆ او مانند هم بوديم٬ او به اجبار زنش را تØÙ…Ù„ ميکرد Ùˆ من به اجبار ØØ¶ÙˆØ± ابيطالب را. زن سالخورده‌اش بچه دار نميشد Ùˆ روزي Ù…ØÙ…د(ص) به خانه ما آمد Ùˆ مرا از پدرم طلب کرد. پدري Ú©Ù‡ تا آنروز مرا مانند سگي گر Ùˆ خنازيري از خود ميراند ناگهان Ú¯Ù�ت طاقت دوري روي سبزه‌ام را ندارم. Ù…ØÙ…د(ص) بيشتر اصرار کرد تا آنکه بالاخره کيسه‌هاي مرØÙ…تي خديجه کار را تسهيل نموده Ùˆ من به دينار Ùˆ درهمي سياه به Ù…ØÙ…د(ص) Ù�روخته شدم. روزهاي اول با من مهربان بود. هميشه ميگÙ�ت درد يتيمي Ùˆ سنگيني انگ ØØ±Ø§Ù…زادگي را بهتر از هر کس ديگري ميداند. شدم همدم تنهايي پسرعمم(ص) Ú©Ù‡ عاطل Ùˆ باطل در خانه بزرگ خديجه ميگشت Ùˆ شبها مجبور بود به هوس پيرانه Ùˆ مشمئزکننده آن عجوزه جواب بدهد والا سرکوÙ�ت مخنث بودن را بايد متØÙ…Ù„ ميشد. مانند دو اسير بوديم Ú©Ù‡ با غل Ùˆ زنجيري نامرئي به يکديگر گره خوره بوديم. خديجه Ú©Ù‡ به سردي مزاج Ùˆ بي‌بخاري شويش پي برده بود در خلوت ØØ±Ù…ÙŠ از مردان قلچماغ براي خود مهيا کرده بود Ùˆ به برکت همين ØØ±Ù… شریÙ� بود Ú©Ù‡ در آن سن Ùˆ سال چند بار ØØ§Ù…له شد ولي هيچکدام از جمله قاسم(ع) بدنيا نماندند. Ù…ØÙ…د(ص) در بيرون از خانه باد به غبغب ميانداخت Ùˆ شبها در زير Ù„ØØ§Ù� ميگريست. بالاخره به همت ÙŠÚ©ÙŠ از همان گردن‌کلÙ�تان Ú©Ù‡ نامش زÙ�هر ابن زاني بود دختري بدنيا آمد Ú©Ù‡ نامش به پيشنهاد همان زÙ�هر٬ زهرا(س) گذاشته شد. سر خديجه به نوزادش Ùˆ ØØ±Ù… قلچماقانش گرم شده‌بود Ùˆ بالاخره در مقابل لابه‌هاي Ù…ØÙ…د(ص) نرم شده Ùˆ به او رخصت خلوت گزيدن داد. خوي متعالي Ù…ØÙ…د(ص) تغيير کرده بود. بر خلاÙ� دوران اوليه ديگر پسرعموي خردسالش نبودم. بدل به شاگردبچه‌اي شده‌بودم Ú©Ù‡ ميبايد Ù�رمانش را ببرم Ùˆ رختش را بشويم Ùˆ شبها Ú©Ù‡ از تاريکي Ùˆ تنهايي ميترسيد در زير Ù„ØØ§Ù� با گرماي بدنم تسلايش دهم. در همان زمان بود Ú©Ù‡ با زبرائيل آشنا شدم. نامه‌هاي سرّي را در جوÙ�ÙŠ از چرم بز مينهادند Ùˆ به ضرب پيه کوهان اشتران سالخورده در مقعدم ميراندند تا از چشم اغيار مخÙ�ÙŠ بماند. همين بردن Ùˆ آوردن نامه‌ها موجب شد مقعدم مانند صندوق پست مورد استÙ�اده روزمره Ù…ØÙ…د Ùˆ زبرائيل قرار گيرد. روزي Ù�راموش نشدني Ù�را رسيد. ديدم زبرائيل مشغول لوله کردن کتابي بزرگ است. ÙˆØØ´Øª برم داشت Ùˆ پرسيدم اين چيست؟ زبرائيل اخمي کرد Ùˆ Ú¯Ù�ت نسخه تصØÙŠØ شده زبور داود Ùˆ عهد عتيق Ùˆ عهد جديد است Ú©Ù‡ در ÙŠÚ© مجلد گردآوري شده است Ùˆ اهدايي عسگرلاد ميباشد Ú©Ù‡ از شام برايمان Ù�رستاده Ùˆ تو بايد به Ù…ØÙ…د برساني‌اش. اشک در چشمانم ØÙ„قه زده بود. تا آنروز تنها دلخويشم در آن کار صعب به آن بود Ú©Ù‡ گاه‌به‌گاه Ù…ØÙ…د Ùˆ زبرائيل ميگÙ�تند کاري Ú©Ù‡ من براي ترويج دين مبين اسلام ميکنم پاداشي بيکران خواهد داشت٬ اما آن لوله‌پيچ دهشتناک هيبتي داشت Ú©Ù‡ ايمان را از دل مومن‌ترين مومنان نيز مي‌زدود. اعتراض کردم. زبرائيل Ú¯Ù�ت مشيت خداوند متعال براين قرار گرÙ�ته Ùˆ گريزي از آن نيست. دمرم کردند. ابتدا به ضرب تنقيه روده‌هايم را پيه اندود کرده Ùˆ بعد آن پير مرد لئيم Ùˆ دو دستيار جهودش کتاب مقدسشان را با زØÙ…ت بسيار در من جاي دادند. عربده ميکشديم Ùˆ شده بودم کتاب مقدس ناطق. زبرائيل Ùˆ دستيارانش گويي به تواÙ� ØØ±Ù… پيغمبرشان مشغول باشند٬ به نيابت آنچه در درونم بود٬ مرا ميبوسيدند Ùˆ ارج مينهادند. دردي عظيم به دل داشتم Ùˆ از زبري ريش زبرائيل Ùˆ تÙ�‌آلودي لبان دستيارانش Ù†Ù�رتي شگرÙ� در دلم پديد آمد Ú©Ù‡ با خود عهد کردم تا به قيام قيامت کينه آنان را از دل بيرون نکنم.
شير شرزه عالم توØÙŠØ¯(ع) ساکت شد Ùˆ صورت خيسش را پاک نمود. سلمان برخاست Ùˆ تکه ØØµÙŠØ±ÙŠ Ø±Ø§ Ú©Ù‡ بر Ú©Ù� گوشه‌اي از خيمه اÙ�تاده بود کنار زد. سوراخي نمودار شد Ú©Ù‡ به مدخل سردابه‌اي تاريک ميمانست. سلمان پيه‌سوزي بدستم داد Ùˆ Ú¯Ù�ت: اي پسرک بخيه بر سر! امشب مولايمان(ع) ØØ§Ù„ÙŠ ديگر دارد. برو Ùˆ آبي آتشين بياور Ú©Ù‡ عرÙ�ا Ù�ارس ضرب المثلي دارند Ú©Ù‡ معني عربي‌اش [النار علاج النار] ميباشد. ما Ú©Ù‡ خود سالها به گرماي آتش سوزنده معابدمان خو کرده بوديم٬ درد دل نهÙ�ته در سينه علي(ع) را بسي سوزنده‌تر از آن آتشگاه‌ها ياÙ�تيم. برو Ùˆ قرابه‌اي شراب کهنه بياور Ú©Ù‡ گمانم اين شبها مانند شبهاي مبارک قدر٬ طولاني Ùˆ بي پايان است.
به درون زير زمين ر�تم. خنکاي سردابه مانند نکهت بهشتي به پيشوازم آمد. دالاني در مقابلم قرار گر�ته بود. چند قدم که ر�تم خود را بر سر چهارراهي ديدم که هر راهش به انباري مملو از بشکه و چليک و خمره‌هاي متورم ختم ميشد. به نظرم رسيد خوب است که هيچکس از آنچه در زير زمين �راخ مخ�ي شده٬ خبر ندارد و الا اگر هر کس از اهالي شهر به زير خانه خود نقبي بزند بيگمان از اين خوان سرخ‌رنگ بي‌نصيب نخواهد ماند ٬ بسکه عظيم و گسترده بود آن خمخانه مقدس.
وقتي با قرابه‌اي کهنه بازگشتم ØØ¶Ø±Øª علي(ع) به سويم يورش آورده Ùˆ بي‌آنکه Ù…ØØªØ§Ø¬ ساغر باشد موم سر شيشه را با دندان کند Ùˆ با عطشي باورنکردني شروع به نوشيدن نمود. سلمان با اشاره به من Ù�هماند Ú©Ù‡ مولا(ع) را به ØØ§Ù„ خود بگذارم. بالاخره سيري در رسيد Ùˆ مولاي متقيان(ع) قرابه خالي را به گوشه‌اي اÙ�کند. قرابه هزار تکه شد Ùˆ هر تکه‌اش مانند دÙ�ري پرقيمت Ù…ØÙ�Ù„ بي‌رونقمان را آذين بست. مولا(ع) بي آنکه مزه‌اي به دهان مطهرش بگذارد طوري نشست Ú©Ù‡ Ù�هميديم قصد ادامه درد دلش را دارد.
