سرورقي: دوستي با ØÙ�سن بسيار پيام داده Ùˆ Ú¯Ù�تن نکته‌اي در وصÙ� هاکران را طلبيده. من بيچاره٬ شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام Ùˆ قاصر از وصÙ� اينگونه اشقيا. تنها به آوردن ØØ¯ÙŠØ« صØÙŠØÙ‡ نبوي اکتÙ�اميکنم Ú©Ù‡ ايشان Ù�رموده اند هرکس ولو به دستور مقامات Ø°ÙŠØµÙ„Ø§Ø ØÚ©ÙˆÙ…ت٬ ديگران را Ù‡Ú© نمايد مانند آنست Ú©Ù‡ خوارمادر خويشتن را هتک کرده باشد با آلتي آتشين*.
--------------------------------------------------
--- مومنانه 8 ------
رØÙ…Ø© العالمين(ص) پياله قهوه را برداشته Ùˆ با صداي بلندي Ú©Ù‡ به تلاوت قرآن ميمانست Ù�رمودند: نوه هايم کجايند؟ ØØ³Ù†Ù… کو؟ ØØ³ÙŠÙ†Ù… کجاست؟
معاويه Ù�رزند تازه جوان ابوسÙ�يان به ØÙŠØ§Ø· رÙ�ته مانند برادري بزرگوار ØØ³Ù†ÙŠÙ†(ع) را به مهمانخانه آورد. دو Ø·Ù�Ù„ بعد بوسيدن دست پدربزرگ جليل القدرشان در گوشه اي کز کرده Ùˆ نشستند. رسول اکرم(ص) علت گوشه نشيني را از دوطÙ�Ù„ جويا شدند. ØØ³ÙŠÙ† (ع) اجازه ØµØØ¨Øª به ØØ³Ù†(ع) نداده Ùˆ خود Ù�رمودند: جد گرامي! چگونه بيائيم داخل جمعي Ú©Ù‡ همه يا سني مذهبند يا از ناکثينند يا از مارقين؟
جمع از سخنان کودکانه ØØ³ÙŠÙ† (ع) به خنده اÙ�تاد طوري Ú©Ù‡ ابو لهب از شدت خنده در بغل ملجم بن مراد غلتيد. پيامبر اکرم(ص) با همان لبخند Ù…Ù„ÙŠØ Ù‡Ù…ÙŠØ´Ú¯ÙŠ اشان رو به جمع Ù�رمودند: بر Ù…Ø²Ø§Ø Ø§Ø·Ù�ال ØØ±Ø¬ÙŠ Ù†ÙŠØ³Øª. قبل از ايکه وارد Ø¨ØØ« Ùˆ شور Ùˆ مشورت امشب شويم بهتر است چيزي تناول کنيم Ú©Ù‡ خوردن شام قبل از غروب کامل از سجاياي مومنين ØÙ‚يقي است.
قنبر در ØØ§Ù„ پهن کردن سÙ�ره بود Ú©Ù‡ پيامبر اکرم چشمش به من اÙ�تاده Ùˆ پرسيدند: تو Ú©Ù‡ هستي اي پسرک بخيه بر سر؟
خواستم خود را معر�ي کرده و بگويم شيطانم و از لط� خداوند منان به راه راست هدايت شده ام اما قنبر امان نداده و گ�ت: دخترتون �اطمه زهرا بهش پناه داده. يتيمه و بيکس.
قنبر به سرعت سيني مملو از نان خانه‌پخت و خرما را به ميان س�ره پهن شده گذاشت. پيامبر اکرم(ص) که گويي انتظار مائده ديگري را داشتند ابروان مبارکشان را در هم کشيدند و مرشد گونه از عمر بن خطاب(ل) پرسيدند: اي عمر! امروز چه روزي است؟
عمر(ل) گ�ت : يا پيامبر! امروز جمعه است و شب شنبه. �ردا هم روز تعطيل ميباشد.
پيامبر اکرم(ص) در ØØ§Ù„ÙŠÚ©Ù‡ با پشت دست مبارکشان نان بيات Ùˆ خرماي نيمه خشکيده را از جلوي خود ميرانندند Ù�رمودند: بخدا درب بهشت بروي مومنين گشوده نخواهد شد مگر آنکه در شب مقدس شنبه دو کار انجام دهند. اول خوردن نان Ùˆ کباب کوبيده Ùˆ دوم جماع با دختري باکره.
بيرون آمدن ØØ¯ÙŠØ« نبوي از دهان مطهر پيغمبر اکرم(ص) همان Ùˆ تائيد جمع همان. ابوبکر(Ù„) قنبر را به سوي خود خواند Ùˆ Ù�رمان خريد کباب را داد. قنبر Ú¯Ù�ت: اي يار غار رسول اکرم(ص)! ميدانم Ú©Ù‡ کبابي سر سوق Ú©Ù‡ ØµØ§ØØ¨Ø´ مسلماني پاک سرشت بوده دکانش را بسته Ùˆ در خانه دق مرگ شده است علتش هم آنست Ú©Ù‡ مسلمين قناعت پيشه اند Ùˆ با نان Ùˆ خرما ميسازند Ùˆ خوردن کباب را کار سلاطين Ùˆ Ú©Ù�ار ميدانند. باقي کباب Ù�روشان بازار همه هنوز اسلام نياورده Ùˆ کاÙ�رند. ØÚ©Ù… چيست؟
همه جمع Ú©Ù‡ ميدانستند منبع صدور ØÚ©Ù… چيزي جز دهان مبارک Ù…ØÙ…د مصطÙ�ÙŠ(ص) نيست چشمها را به ØØ¶Ø±ØªØ´ دوختند. رسول اکرم هنوز دهان به صدور ØØ¯ÙŠØ« نبوي ديگري نکرده بودند Ú©Ù‡ نوايي آسماني از Ø´Ú©Ù… مبارک گرسنه‌شان به گوشش رسيد. بعد از Ù�روکش کردن قار Ùˆ قور معده Ù�رمودند: مگر نشنيده‌ايد Ú©Ù‡ ØØªÙŠ Ø®ÙˆØ±Ø¯Ù† گوشت ميت در مواقع ضرورت اشکال ندارد؟ ما نيز در شرايط اضطرار هستيم. برو قنبرکباب را از هرجا Ú©Ù‡ ميخواهي بخر اما به ما بگو از دکان مسلمان خريده‌ام تا گناهي به پايمان نوشته نشود. خودم هم در روز جزا بخاطر اين دروغ Ù…ØµÙ„ØØªâ€ŒØ¢Ù…يز Ø´Ù�اعتت ميکنم.
: اما يا خاتم‌الانبيا(ص)! ميگويند در کبابي غيرمسلمان خوک Ùˆ سگ را پشت به قبله مسلمين Ú©Ù‡ قدس شريÙ� باشد Ø°Ø¨Ø Ù…ÙŠÚ©Ù†Ù†Ø¯.
رسول اکرم با طمانينه Ù�رمودند: بـرو اي قنبر Ùˆ زياده ØØ±Ù� نزن. چرا به ديگران تهمت ميزني؟ چرا بروي Ù�رمان من سايه Ø´Ú© Ùˆ ترديد را مي‌اÙ�کني؟ ما از تو کباب کوبيده خواسته ايم نه نظر. برو Ú©Ù‡ سير کردن جمعي مومن در شب شنبه برابر است با ØªØµØ§ØØ¨ نيمي از ØÙˆØ¶ کوثر. راجع به قبله مسلمين هم بعدا Ù�کري ميکنم.
: پول را چه کنم؟ اينها که به بهشت برين ما اعتقاد ندارند تا مثل ديگر کاسبها با وعده خانه‌اي در بهشت پرداخت را انجام بدهم.
عمر بن خطاب با چشماني خونگرÙ�ته در ØØ§Ù„ÙŠÚ©Ù‡ قبضه شميرش را ميÙ�شرد Ú¯Ù�ت: بگو به ØØ³Ø§Ø¨ مخصوص من بنويسد.
قنبر Ú©Ù‡ ديگر تعلل را بي Ù�ايده ميدانست سيني Ùˆ سÙ�ره را برداشته Ùˆ عازم بازار گرديد. ابوسÙ�يان Ú©Ù‡ روبروي Ù…ØÙ…د(ص) نشسته بود Ú¯Ù�ت: يا پيامبر! موضوع Ø¨ØØ« امشب ما چيست؟ اين مجمع٬ بايدتشخيص Ú†Ù‡ Ù…ØµÙ„ØØªÙŠ Ø±Ø§ بدهد؟
پيامبر با Ù„ØÙ†ÙŠ Ú©Ù‡ به ÙˆØÙŠ Ø¢Ø³Ù…Ø§Ù†ÙŠ ميمانست Ù�رمودند: ديشب جبرئيل بر من نازل شد. اين بار به جاي آوردن سوره Ùˆ آيه براي من پيامي از جانب الله آورده بود. الله قصد آنرا دارند Ú©Ù‡ براي هميشه جامه جسماني را ترک نمايند Ùˆ از مقابل ديدگان بي بصيرت Ù…ØÙˆ شوند. البته از آنجا Ú©Ù‡ در دل مومنين خانه خواهند گزيد ØØ¶ÙˆØ±Ø´Ø§Ù† براي همه قابل درک است.
ØÙ…زه (ع) در ØØ§Ù„ÙŠÚ©Ù‡ گوش Ùˆ دماغش را ميخاراند Ú¯Ù�ت: منظور چيست يا رسول الله؟ يعني ديگر چشممان به جمال الله روشن نخواهد شد؟ ما Ú©Ù‡ Ù�قط به سالي يکبار ديدن هيبتشان دلشاد بوديم.
Ù…ØÙ…د مصطÙ�ÙŠ(ص) سري به تائيد تکان داده Ùˆ Ù�رمودند: باور اين مطلب براي خودم هم ثقيل بود. بعد Ú©Ù‡ جبرئيل مثالي از دين عيسي آورد قانع شدم. مگر ما Ú†Ù‡ چيزمان از دين نصارا کمتر است Ú©Ù‡ خداي آنان ناديدني است Ùˆ ØØªÙŠ Ù¾ÙŠØ§Ù…Ø¨Ø±Ø´Ø§Ù† در موقع مرگ نامرئي ميشود.
ابي لهب با Ù„ØÙ†ÙŠ Ø·Ø¹Ù†Ù‡ دار Ú¯Ù�ت: يا رسول اکرم! قصد جسارت ندارم. اما اين امر بخاطر آن شايعه نيست Ú©Ù‡ الــلـــه در ØØ§Ù„ پوسيدن Ùˆ موريانه‌خور شدن است Ùˆ عنقريب خودبخود Ù…ØÙˆ ميشوند؟
ØØ¶Ø±Øª Ù…ØÙ…د(ص) آزرده از سئوال٬ مشغول تÙ�کر براي پاسخي دندان Ø´Ú©Ù† بودند Ú©Ù‡ بوي خوش کباب همه بيت مطهر را آکنده کرد. با وارد شدن قنبر به ميهمانخانه همگي صلواتي بلند ختم کردند Ùˆ نان Ùˆ خرماي ØÙ‚ير را به گوشه اي از سÙ�ره رانده Ùˆ تا زانو بداخل سÙ�ره پيشروي کردند. سيني سنگين کباب Ùˆ پياز Ùˆ گوجه Ùˆ Ø±ÙŠØØ§Ù† در مقابل رسول اکرم(ص) قرار گرÙ�ت.ايشان با دقتي بيمثال مشغول تقسيم شدند. قنبر خود تقسيم نوشابه زمزم را بر عهده گرÙ�ت Ùˆ Ù�س Ù�س گشودن بطري‌ها بدل به موسيقي خوشگوار اين مجلس Ø±ÙˆØØ§Ù†ÙŠ Ø´Ø¯. ØØ¶Ø±Øª Ù…ØÙ…د(ص) چهار سيخ کباب براي خود منظور Ù�رموده بودند Ùˆ سهم بقيه سه سيخ بود بعلاوه گوجه. Ù�اطمه زهرا(س) با چادري ÙŠÚ© چشمي وارد مهمانخانه شدند Ùˆ مستقيما وظيÙ�Ù‡ تقسيم براي ØØ³Ù†ÙŠÙ†(ع) را بر عهده گرÙ�تند. بخاطر آنکه Ù�رزندان مولاي متقيان را داراي تربيت مناسب کرده باشند ÙŠÚ© سيخ کباب را از طول دو کپه کرده Ùˆ هر نيمه را به ÙŠÚ©ÙŠ از اطÙ�ال دادند تا هم درس مساوات آموخته باشند Ùˆ هم درس قناعت.
هنوز کسي دست به طعام نبرده بود Ú©Ù‡ مولاي متقيان با سر Ùˆ رويي خاک آلوده ناشي از جهاد Ùˆ Ù�علگي به خانه باز گشتند. ميهمانان خواستند Ú©Ù‡ به Ø§ØØªØ±Ø§Ù… ايشان برخيزند Ú©Ù‡ با نوکرتم چاکرتم علي(ع) همه به نيم خيز قناعت نمودند. مولاي متقيان(ع) از رايØÙ‡ کباب Ùˆ سÙ�ره رنگين پهن شده تعجب کردند Ùˆ خواستند دهان به شماتت باز نمايند Ú©Ù‡ ديدند ØØ¶Ø±Øª زهرا(س) دارد با ايما Ùˆ اشاره ميگويد Ú©Ù‡ اين ضياÙ�ت دستور رسول اکرم بوده است . علي بن ابيطالب بيل Ùˆ ذوالÙ�قارشان را به گوشه اي انداخته Ùˆ با دلخوري پشت به همگان رو به ديوار نشستند Ùˆ در دستمالي Ú©ÙˆÚ†Ú© قدري نان خشکيده Ùˆ خرماي پادرختي ريخته Ùˆ ØØ³Ø§Ø¨Ø´Ø§Ù† را از ØØ³Ø§Ø¨ ديگران جدا نمودند.
ØØ¶Ø±Øª Ù…ØÙ…د(ص) براي اينکه جو سنگين ØØ§Ú©Ù… بر مجلس را بشکنند به ابوبکر Ú©Ù‡ بچه به بغل در کنارش نشسته بود رو کرده Ùˆ پرسيد: اين Ø·Ù�Ù„ معصوم کيست؟ چرا با خود به اينجا آورده اي؟
: اين دخترک عايشه است. امشب در خانه Ù…ØÙ�لي زنانه بر پا بود Ùˆ همه از دستش عاصي هستند. از آنجا Ú©Ù‡ اين کودک قدري لجباز Ùˆ بهانه گير است اهل بيت Ú¯Ù�تند به نزد رسول اکرم(ص) ببرش تا بلکه اگر ØµÙ„Ø§Ø Ø¯Ø§Ù†Ø³ØªÙ†Ø¯ دعايي بخوانند تا داراي خصايل نيکو شود.
Ù…ØÙ…د مصطÙ�ÙŠ(ص) دخترک را گرÙ�ته Ùˆ بر دامن خود نشاند. دخترک خنده‌اي کرد. دندانهاي شيري جلويش ريخته بود. پيامبر با عطوÙ�تي رØÙ…اني مقداري نان Ùˆ کباب را در ميان پنجه چلاند Ùˆ آغشته به آب گوجه کرده Ùˆ به دهان Ø·Ù�Ù„ گذاشت. در موقع گذاشتن لقمه٬ دهان Ø·Ù�Ù„ باز تر از ØØ¯ معمول بوده Ùˆ انگشتان مبارک رسول الله را با لثه هايش گاز ميگيرد. رسول اکرم ناگهان دچار مورموري Ø®Ù�ÙŠÙ� شده Ùˆ پرسيدند: يا ابوبکر صديق! اين دخترک چند سالش است.
: کنيز شماست و ه�ت سال دارد.
جمال بيمثال Ù…ØÙ…د مصطÙ�ÙŠ(ص) به ØØ§Ù„تي Ø±ÙˆØØ§Ù†ÙŠ Ø¯Ú¯Ø±Ú¯ÙˆÙ† شده Ùˆ Ù�رمودند: پس ديگه وقت شوهرشه. نه؟
ابوبکر Ú©Ù‡ چاره اي جز تائيد نداشت سرش را جنباند. ØØ¶Ø±Øª Ù…ØÙ…د(ص) سر در گوش عايشه نهاده Ùˆ چيزي را زمزمه Ù�رمودند. عايشه Ú©Ù‡ قلقلکش شده بود خنده‌اي پرنمک نمود Ú©Ù‡ ميتوانست به تائيد هر سخني نيز تعبير شود. خنده Ø·Ù�Ù„ همان Ùˆ برخاستن به يکباره رسول اکرم(ص) همان. سکوتي سنگين بر جمع ØØ§Ú©Ù… شد. پيغمبر بعد از صاÙ� کردن سينه Ù�رمودند: همانا Ú©Ù‡ من Ù„ØØ¸Ù‡ اي پيش خطبه عقد را بين خود Ùˆ عايشه جاري ساختم Ùˆ ايشان نيز با خنده پاسخ مثبت Ù�رمودند. ابوبکر صديق هم Ú©Ù‡ ميدانيم راضي به اين وصلت Ù�رخنده است. براي Ù„ØØ¸Ø§ÙŠ Ø¨Ù‡ اتاق مجاور ميرويم Ùˆ باز ميگرديم. مبادا Ú©Ù‡ به کباب من دست بزنيدها!
رسول اکرم در ØØ§Ù„ÙŠÚ©Ù‡ نوعروسشان را به بغل داشتند از مهمانخانه خارج شدند. Ù�اطمه زهرا(س) به سرعت مرا به سوي خود Ù�راخوانده Ùˆ کاسه اي Ú©ÙˆÚ†Ú© از چربي ماسيده بدستم داده Ùˆ Ù�رمودند: برو بدنبال پدر بزرگوارم! به يقيين اين روغن بکارشان ميايد.
من به گمان آنکه پيامبر براي تعويض کهنه Ùˆ جلوگيري از عرقسوز شدن پاهاي Ø·Ù�Ù„ به اين روغن Ø§ØØªÙŠØ§Ø¬ دارند با سرعت به اتاق مجاور رÙ�تم. از آنچه Ú©Ù‡ ديدم ناگهان در دل با صداي بلند Ù�رياد زدم: الله اکبر!
