September 28, 2002


سرورقي: دوستي با ح�سن بسيار پيام داده و گ�تن نکته‌اي در وص� هاکران را طلبيده. من بيچاره٬ شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام و قاصر از وص� اينگونه اشقيا. تنها به آوردن حديث صحيحه نبوي اکت�اميکنم که ايشان �رموده اند هرکس ولو به دستور مقامات ذيصلاح حکومت٬ ديگران را هک نمايد مانند آنست که خوارمادر خويشتن را هتک کرده باشد با آلتي آتشين*.
--------------------------------------------------
--- مومنانه 8 ------

رحمة العالمين(ص) پياله قهوه را برداشته و با صداي بلندي که به تلاوت قرآن ميمانست �رمودند: نوه هايم کجايند؟ حسنم کو؟ حسينم کجاست؟
معاويه �رزند تازه جوان ابوس�يان به حياط ر�ته مانند برادري بزرگوار حسنين(ع) را به مهمانخانه آورد. دو ط�ل بعد بوسيدن دست پدربزرگ جليل القدرشان در گوشه اي کز کرده و نشستند. رسول اکرم(ص) علت گوشه نشيني را از دوط�ل جويا شدند. حسين (ع) اجازه صحبت به حسن(ع) نداده و خود �رمودند: جد گرامي! چگونه بيائيم داخل جمعي که همه يا سني مذهبند يا از ناکثينند يا از مارقين؟
جمع از سخنان کودکانه حسين (ع) به خنده ا�تاد طوري که ابو لهب از شدت خنده در بغل ملجم بن مراد غلتيد. پيامبر اکرم(ص) با همان لبخند مليح هميشگي اشان رو به جمع �رمودند: بر مزاح اط�ال حرجي نيست. قبل از ايکه وارد بحث و شور و مشورت امشب شويم بهتر است چيزي تناول کنيم که خوردن شام قبل از غروب کامل از سجاياي مومنين حقيقي است.
قنبر در حال پهن کردن س�ره بود که پيامبر اکرم چشمش به من ا�تاده و پرسيدند: تو که هستي اي پسرک بخيه بر سر؟
خواستم خود را معر�ي کرده و بگويم شيطانم و از لط� خداوند منان به راه راست هدايت شده ام اما قنبر امان نداده و گ�ت: دخترتون �اطمه زهرا بهش پناه داده. يتيمه و بيکس.
قنبر به سرعت سيني مملو از نان خانه‌پخت و خرما را به ميان س�ره پهن شده گذاشت. پيامبر اکرم(ص) که گويي انتظار مائده ديگري را داشتند ابروان مبارکشان را در هم کشيدند و مرشد گونه از عمر بن خطاب(ل) پرسيدند: اي عمر! امروز چه روزي است؟
عمر(ل) گ�ت : يا پيامبر! امروز جمعه است و شب شنبه. �ردا هم روز تعطيل ميباشد.
پيامبر اکرم(ص) در حاليکه با پشت دست مبارکشان نان بيات و خرماي نيمه خشکيده را از جلوي خود ميرانندند �رمودند: بخدا درب بهشت بروي مومنين گشوده نخواهد شد مگر آنکه در شب مقدس شنبه دو کار انجام دهند. اول خوردن نان و کباب کوبيده و دوم جماع با دختري باکره.
بيرون آمدن حديث نبوي از دهان مطهر پيغمبر اکرم(ص) همان و تائيد جمع همان. ابوبکر(ل) قنبر را به سوي خود خواند و �رمان خريد کباب را داد. قنبر گ�ت: اي يار غار رسول اکرم(ص)! ميدانم که کبابي سر سوق که صاحبش مسلماني پاک سرشت بوده دکانش را بسته و در خانه دق مرگ شده است علتش هم آنست که مسلمين قناعت پيشه اند و با نان و خرما ميسازند و خوردن کباب را کار سلاطين و ک�ار ميدانند. باقي کباب �روشان بازار همه هنوز اسلام نياورده و کا�رند. حکم چيست؟
همه جمع که ميدانستند منبع صدور حکم چيزي جز دهان مبارک محمد مصط�ي(ص) نيست چشمها را به حضرتش دوختند. رسول اکرم هنوز دهان به صدور حديث نبوي ديگري نکرده بودند که نوايي آسماني از شکم مبارک گرسنه‌شان به گوشش رسيد. بعد از �روکش کردن قار و قور معده �رمودند: مگر نشنيده‌ايد که حتي خوردن گوشت ميت در مواقع ضرورت اشکال ندارد؟ ما نيز در شرايط اضطرار هستيم. برو قنبرکباب را از هرجا که ميخواهي بخر اما به ما بگو از دکان مسلمان خريده‌ام تا گناهي به پايمان نوشته نشود. خودم هم در روز جزا بخاطر اين دروغ مصلحت‌آميز ش�اعتت ميکنم.
: اما يا خاتم‌الانبيا(ص)! ميگويند در کبابي غيرمسلمان خوک و سگ را پشت به قبله مسلمين که قدس شري� باشد ذبح ميکنند.
رسول اکرم با طمانينه �رمودند: بـرو اي قنبر و زياده حر� نزن. چرا به ديگران تهمت ميزني؟ چرا بروي �رمان من سايه شک و ترديد را مي‌ا�کني؟ ما از تو کباب کوبيده خواسته ايم نه نظر. برو که سير کردن جمعي مومن در شب شنبه برابر است با تصاحب نيمي از حوض کوثر. راجع به قبله مسلمين هم بعدا �کري ميکنم.
: پول را چه کنم؟ اينها که به بهشت برين ما اعتقاد ندارند تا مثل ديگر کاسبها با وعده خانه‌اي در بهشت پرداخت را انجام بدهم.
عمر بن خطاب با چشماني خونگر�ته در حاليکه قبضه شميرش را مي�شرد گ�ت: بگو به حساب مخصوص من بنويسد.
قنبر که ديگر تعلل را بي �ايده ميدانست سيني و س�ره را برداشته و عازم بازار گرديد. ابوس�يان که روبروي محمد(ص) نشسته بود گ�ت: يا پيامبر! موضوع بحث امشب ما چيست؟ اين مجمع٬ بايدتشخيص چه مصلحتي را بدهد؟
پيامبر با لحني که به وحي آسماني ميمانست �رمودند: ديشب جبرئيل بر من نازل شد. اين بار به جاي آوردن سوره و آيه براي من پيامي از جانب الله آورده بود. الله قصد آنرا دارند که براي هميشه جامه جسماني را ترک نمايند و از مقابل ديدگان بي بصيرت محو شوند. البته از آنجا که در دل مومنين خانه خواهند گزيد حضورشان براي همه قابل درک است.
حمزه (ع) در حاليکه گوش و دماغش را ميخاراند گ�ت: منظور چيست يا رسول الله؟ يعني ديگر چشممان به جمال الله روشن نخواهد شد؟ ما که �قط به سالي يکبار ديدن هيبتشان دلشاد بوديم.
محمد مصط�ي(ص) سري به تائيد تکان داده و �رمودند: باور اين مطلب براي خودم هم ثقيل بود. بعد که جبرئيل مثالي از دين عيسي آورد قانع شدم. مگر ما چه چيزمان از دين نصارا کمتر است که خداي آنان ناديدني است و حتي پيامبرشان در موقع مرگ نامرئي ميشود.
ابي لهب با لحني طعنه دار گ�ت: يا رسول اکرم! قصد جسارت ندارم. اما اين امر بخاطر آن شايعه نيست که الــلـــه در حال پوسيدن و موريانه‌خور شدن است و عنقريب خودبخود محو ميشوند؟
حضرت محمد(ص) آزرده از سئوال٬ مشغول ت�کر براي پاسخي دندان شکن بودند که بوي خوش کباب همه بيت مطهر را آکنده کرد. با وارد شدن قنبر به ميهمانخانه همگي صلواتي بلند ختم کردند و نان و خرماي حقير را به گوشه اي از س�ره رانده و تا زانو بداخل س�ره پيشروي کردند. سيني سنگين کباب و پياز و گوجه و ريحان در مقابل رسول اکرم(ص) قرار گر�ت.ايشان با دقتي بيمثال مشغول تقسيم شدند. قنبر خود تقسيم نوشابه زمزم را بر عهده گر�ت و �س �س گشودن بطري‌ها بدل به موسيقي خوشگوار اين مجلس روحاني شد. حضرت محمد(ص) چهار سيخ کباب براي خود منظور �رموده بودند و سهم بقيه سه سيخ بود بعلاوه گوجه. �اطمه زهرا(س) با چادري يک چشمي وارد مهمانخانه شدند و مستقيما وظي�ه تقسيم براي حسنين(ع) را بر عهده گر�تند. بخاطر آنکه �رزندان مولاي متقيان را داراي تربيت مناسب کرده باشند يک سيخ کباب را از طول دو کپه کرده و هر نيمه را به يکي از اط�ال دادند تا هم درس مساوات آموخته باشند و هم درس قناعت.
هنوز کسي دست به طعام نبرده بود که مولاي متقيان با سر و رويي خاک آلوده ناشي از جهاد و �علگي به خانه باز گشتند. ميهمانان خواستند که به احترام ايشان برخيزند که با نوکرتم چاکرتم علي(ع) همه به نيم خيز قناعت نمودند. مولاي متقيان(ع) از رايحه کباب و س�ره رنگين پهن شده تعجب کردند و خواستند دهان به شماتت باز نمايند که ديدند حضرت زهرا(س) دارد با ايما و اشاره ميگويد که اين ضيا�ت دستور رسول اکرم بوده است . علي بن ابيطالب بيل و ذوال�قارشان را به گوشه اي انداخته و با دلخوري پشت به همگان رو به ديوار نشستند و در دستمالي کوچک قدري نان خشکيده و خرماي پادرختي ريخته و حسابشان را از حساب ديگران جدا نمودند.
حضرت محمد(ص) براي اينکه جو سنگين حاکم بر مجلس را بشکنند به ابوبکر که بچه به بغل در کنارش نشسته بود رو کرده و پرسيد: اين ط�ل معصوم کيست؟ چرا با خود به اينجا آورده اي؟
: اين دخترک عايشه است. امشب در خانه مح�لي زنانه بر پا بود و همه از دستش عاصي هستند. از آنجا که اين کودک قدري لجباز و بهانه گير است اهل بيت گ�تند به نزد رسول اکرم(ص) ببرش تا بلکه اگر صلاح دانستند دعايي بخوانند تا داراي خصايل نيکو شود.
محمد مصط�ي(ص) دخترک را گر�ته و بر دامن خود نشاند. دخترک خنده‌اي کرد. دندانهاي شيري جلويش ريخته بود. پيامبر با عطو�تي رحماني مقداري نان و کباب را در ميان پنجه چلاند و آغشته به آب گوجه کرده و به دهان ط�ل گذاشت. در موقع گذاشتن لقمه٬ دهان ط�ل باز تر از حد معمول بوده و انگشتان مبارک رسول الله را با لثه هايش گاز ميگيرد. رسول اکرم ناگهان دچار مورموري خ�ي� شده و پرسيدند: يا ابوبکر صديق! اين دخترک چند سالش است.
: کنيز شماست و ه�ت سال دارد.
جمال بيمثال محمد مصط�ي(ص) به حالتي روحاني دگرگون شده و �رمودند: پس ديگه وقت شوهرشه. نه؟
ابوبکر که چاره اي جز تائيد نداشت سرش را جنباند. حضرت محمد(ص) سر در گوش عايشه نهاده و چيزي را زمزمه �رمودند. عايشه که قلقلکش شده بود خنده‌اي پرنمک نمود که ميتوانست به تائيد هر سخني نيز تعبير شود. خنده ط�ل همان و برخاستن به يکباره رسول اکرم(ص) همان. سکوتي سنگين بر جمع حاکم شد. پيغمبر بعد از صا� کردن سينه �رمودند: همانا که من لحظه اي پيش خطبه عقد را بين خود و عايشه جاري ساختم و ايشان نيز با خنده پاسخ مثبت �رمودند. ابوبکر صديق هم که ميدانيم راضي به اين وصلت �رخنده است. براي لحظاي به اتاق مجاور ميرويم و باز ميگرديم. مبادا که به کباب من دست بزنيدها!
رسول اکرم در حاليکه نوعروسشان را به بغل داشتند از مهمانخانه خارج شدند. �اطمه زهرا(س) به سرعت مرا به سوي خود �راخوانده و کاسه اي کوچک از چربي ماسيده بدستم داده و �رمودند: برو بدنبال پدر بزرگوارم! به يقيين اين روغن بکارشان ميايد.
من به گمان آنکه پيامبر براي تعويض کهنه و جلوگيري از عرقسوز شدن پاهاي ط�ل به اين روغن احتياج دارند با سرعت به اتاق مجاور ر�تم. از آنچه که ديدم ناگهان در دل با صداي بلند �رياد زدم: الله اکبر!

September 26, 2002

--------- مومنانه 7-------

با شنيدن نام مقدس الله برخود لرزيدم. �اطمه زهرا(س) که متوجه لرزشم شد مرا از صندوقخانه تاريک بيرون کشيد و گ�ت: اين رازي بين من و تو است. هرگز ار وجود الله در خانه ما به کسي چيزي نگو که اگر بگويي از خاسرين خواهي بود.
من نيز به اطاعت سري تکان دادم پرسيدم: اما نميدانم چرا الله در بيت مطهر شما آنهم در اين صندوقخانه تاريک قرار داده شده است. علتش را ب�رمائيد.
�اطمه زهرا در حاليکه دستم را به ميان دامن مطهرشان نهاده و تلويحا تشويق به مالاندن ميکردند گ�تند: راستش از دست ک�ار و منا�قين رسول الله(ص) مجبور شده اند الله را به اينجا بياورند. در واقع آن روز پرآشوب معرو� به يوم الدادگاه، که به همراه امير المومنين(ع) براي شکستن بتهاي رقيب به داخل کعبه ر�ته بودند با هزار زحمت توانستند اين الله مقدس را به اينجا منتقل نمايند. هبل و لات و عزي و هزاران بت حقير ديگر در مقابل پتک سنگين پدر بزرگوارم و ذوال�قار آخته شوي مهربانم در کمتر از نيم روز بدل به تلي از خاک و خاکستر شدند تا حقانيت الله بر همگان روشن شود.
: اما يا بنت الرسول(ص)! الله که ناديدني است و مانند هيچ بتي نيست.
دخت گرامي خاتم الانبيا مانند نوزادي گرسنه که به پستان مادر دست يا�ته باشد شروع به مکيدن انگشت بيلاخم نمودند و همراه با خنده اي مليح �رمودند: الله �علا از سر اجبار ناديدني است. از وقتي که اين بت بزرگوار دچار موريانه شدند پدر برنامه برملا ساختن الله را ناچارا به �راموشي سپردند. الله جد اندر جد بت مورد توجه خاندان بني هاشم بوده است. �زوني کراماتش بر همگان روشن است. منتها بنا به مصالح قومي و قبيله اي که مبتلابه جامعه بدويمان است ديگر بزرگان قريش از شناسايي قدرت بي مثال الله در مقابل هبل و لات سر باز زده اند.
: يعني مي�رمائيد اين الله، همان الله معرو� بسم الله است؟
: بلي. حالا که انقدر جوياي مساله هستي برايت جريان را ميگويم. روزي رسول اکرم که مثل همه مردان چند سال ازدواج کرده از ديدن خديجه کبري(س) ديگر بيزار بوده اند و جايي براي گريز نداشته اند بالاجبار به درون خانه کعبه پناه ميبرند. همانطور که واضح و مبرهن است کليد دار کعبه �اميلمان ابوطالب بوده است. پدر بزرگوارم(ص) همانطور که در تنهايي خويشتن غوطه ور بوده اند به بتهاي عظيم الجثه پيرامونشان نگاهي ميکنند. همانطور که گ�ته ام خاندان ما جد اندر جد علاقه خاصي به الله داشته وليکن خاندان خديجه کبري(س) بت ديگري را بزرگ ميداشته اند. پدربزرگوارم که از مال دنيا بي بهره بوده و به اصطلاح داماد سرخانه آن پيرزن بوده است براي آنکه حداقل در امور ماوراطبيعه بر همسر خود برتري بجويند به ذهنشان ميرسد که بگويند الله از همه بزرگتر است.
من انگشتان قرمز شده ام را از ميان لبهاي خواهنده و مطهر زهرا(س) بيرون کشيدم و گ�تم: همان عبارت معرو� الــــلـــــه اکبــــــر؟
بنت الرسول دوباره انگشتم را مانند پستانکي خوشگوار به دهان گذاشتند و �رمودند: بلي . محمد مصط�ي(ص) ناگهان از کعبه بيرون پريده و با صدايي بلند بر سر چارسوق بزرگ �رياد برآوردند الـــلـــه اکـبــــــر!. �رياد زدن اين نغمه توحيدي همان و مخال�ت تمامي اهل قريش همان. اما پدر بزرگوارم يک قدم پا پس نگذاشته و همچنان بر بزرگتر بودن الله ابرام ورزيدند. کار به شکايت و قاضي کشيد. قرار شد اندازه بتها را بگيرند و ببيند که کداميک بزرگتر است. راستش از آنجا که علم هندسه در ميان اين بيابان نشينان يک لا قبا هنوز ناشناخته بود متخصصين امر را از سرزمين روميان و از سرزمين مجوسان آورديم. اندازه گر�تند و گ�تند که بلي الله به يقيين به اندازه نيم بند انگشت از هبل بزرگتر است و هبل خود نيم چارک از لات بزرگتر و لات هم هماندازه منات. بزرگان قريش همگي ادعا کردند که در اين شاخي که به سر الله موجود است تقلب صورت گر�ته و اگر بواسطه ن�وذي که کليددار کعبه دارد به صورت پنهاني آنرا تعبيه نميکردند به يقين نه تنها از هبل کوچکتر بود حتي از لات و منات نيز کوچکتر بود. اصلا در بتهاي عرب وجود شاخ مذموم است و شما آشکارا سنت شکني کرده ايد و جر زده ايد. اکابر قريش اصرار کردند که بايستي شاخ الله مورد کارشناسي نجاران خبره قرار بگيرد و شايسته است که بريده شود. رسول اکرم زير بار نر�ته و گ�تند ما در عرب دادگاه استينا� نداريم و بايستي به حکم اوليه متخصصان و قاضي گردن نهاده شود تازه شغل شاخبري نه در عرب مرسوم است و نه در عجم. خلاصه صحنه دادگاه بدل به آشوبخانه اي شد که هيچکس حر� ديگري را قبول نميکرد. در همين احوال بود که پدربزرگوارم(ص) به همراه علي بن ابي طالب(ع) که کودکي همسن خودت بود به داخل کعبه ر�تند و براي پايان دادن به قائله شروع به شکستن همه بتها الا الله کردند. از آنروز همين کلمه الـلـه اکــبـــر و لا اله الا الله شعار جاودانه همه مومنين گرديد.
: بانوي گرامي ب�رمائيد چرا اين الله را به اينجا آورده ايد؟ رقباي ديگر که به دست تواناي رسول اکرم(ص) نابود شده است.
: خود نيز درست نميدانم. پدربزرگوارم گويا تلاش بسيار دارند تا ا�کار منور روحانيشان را با واقعيات جسماني جامعه �علي تطبيق بدهند تا بلکه بتوانند پيام رسالتشان را به نوعي به مردم جاهل و ظاهربين ت�هيم کنند. ايشان چگونه ميتوانند الله موريانه زده و پوسيده را به عنوان تنها خداي قابل پرستش به مردم عرضه کنند در حاليکه تنها جاي سالم اين الله همان شاخ بحث انگیزش است و بس. رسول اکرم(ص) سالها قبل تصميم داشتند که بدهند به روميان يا مجوسان يک الله نپوسيدني از جنس م�رغ با شاخ طلايي بريزند منتها مساله حمل و نقل و هزينه هاي مختل� ايشان را از اين امر منصر� گردانيد. حالا هم به خاطر خو� از حر� مردم ناپرهيزگار ميترسيم که الله را در ملا عام به نمايش بگذاريم و منتظريم تا ببينيم پيغمبر اکرم(ص) با حکمت و بلاغتشان چه کيدي ميانديشند.
انگشتم را با زحمت بسيار از ميان لبهاي مکنده و پرهوس حضرت زهرا(س) بيرون کشيدم. انگشتم متورم، پير و خونمرده شده بود. حضرتش با نوعي حجب دخترانه �رمودند: راستش نميدانم مرا چه ميشود. در همين مدت کوتاهي که به اين بيت آمده اي حس ميکنم نيروي الهي قدرتمندي تمامي جسم و روحم را به حرکت درآورده و بعضي از نقاط حساس بدنم دچار خارش غريبي شده است. تنها دلخوشيم اينست که ما از خاندان عصمت و طهارتيم و با انجام هيچ عملي غبار گناه بر دامن ع�ي�مان نمي نشيند.


صداي همهمه مرداني بزرگوار از بيرون به گوش رسيد. حضرت زهرا خاک بر سرم گويان چادر مبارکشان را به سرکرده و به پيشواز ميهمانان ر�تند. من نيز از مهمانخانه خارج شده و به دالان ر�تم. قبل از هر کس چشمم به جمال بيمثال رسول اکرم(ص) روشن شد. بدنبال ايشان ابوبکر در حاليکه دخترکي عروسک بدست را به بغل داشتند وارد شد. در پس آنان عمر خطاب و عثمان و ابي لهب و طلحه و زبير و ابوس�يان و تني چند ريش س�يد يا ريش سياه وارد شده و با هدايت حضرت زهرا (س) همه داخل مهمانخانه شدند. حضرت خاتم الانبيا(ص) در بالاي مجلس جلوس �رموده و بقيه ياران و نزديکان نيز يک به يک در گرد اتاق جاي گر�تند. با ورود قنبر که سيني چاي و قهوه را حمل مينمود گل از گل چهره خسته رسول اکرم(ص) شک�ته شد و همگان به تبعيت حضرتش خنده اي بر لب نشاندند. رحمة العالمين(ص) پياله قهوه را برداشته و با صداي بلندي که به تلاوت قرآن ميمانست �رمودند: نوه هايم کجايند؟ حسنم کو؟ حسينم کجاست؟

September 24, 2002

----- مومنانه 6------

به خوبي ميدانستم با اين مغز نص�ه نيمه ام جوابي براي سئوالات بيشمارم نخواهم يا�ت. از خود به درآمدم. �اطمه زهرا(س) براي نظارت بر کار قنبر و زيد بن محمد(ص) به مطبخ ر�ته بودند. صداي بازي کردن حسنين(ع) از حياط بيت اميرمومنان(ع) به گوش ميرسيد. اين اط�ال مطهر کاري جز بازي نداشتند؟ احساسات کودکانه مرا به سوي آنها ميکشاند اما از آنجا که شنيده بودم بازي کردن ائمه هدي (ع) هم عبادت است صبر پيشه کردم. براي آنکه قدري جواب محبتهاي بي دريغ دخت گرامي رسول اکرم(ص) را داده باشم تصميم گر�تم براي کمک به مطبخ بروم . هنوز وارد راهرو نشده بودم که ناگهان صداي جيغ بلندي را شنيدم و متعاقب آن صداي ناله و ن�رينهاي �اطمه زهرا(س) که با �رياد مي�رمودند: ايشاالله ذليل بميري دختر! ايشالله بچه تو دلت بميره! معلوم نيست ر�ته کجا خيگش رو بالا آوردند حالا انداخته گردن مولاي متقيان(ع).
به درگاه مطبخ رسيدم. ديدم �اطمه زهرا (س) ک�گير بدست بالاي سر ام البنين ايستاده و دخترک روي زمين نشسته در حال عق زدن است. زيد ميانه دعوا را گر�ته بود و قنبر مش قاسم وار گ�ت: حالا خانوم چرا خونتون رو کثي� ميکنيد؟ يکي دو ساعت ديگه امير المومنين(ع) از نخلستون برميگردند و خودشون مساله بچه توي شکم اينرا با بلاغت حل ميکنند.
حضرت �اطمه(س) با شنيدن کلمه بچه جري تر شده و ک�گير مطهر را بر �رق ام البنين کوبيدند: آخه من مگه چه بدي به تو کرده ام سليطه که اينطور با کانون گرم خانوادگيم بازي ميکني؟ يالا راستش رو بگو پدر بچه کدوم حرامزاده اي هست؟
: والله خانوم من که عرض کردم. همون شبي که شما براي پرستاري از پيغمبر اکرم (ص) ر�ته بوديد و من براي درست کردن سحري مولاي متقيان(ع) اومده بودم اين ات�اق ا�تاد. من که نميتونستم به علي بن ابيطالب(ع) نه بگم. خودشون هم صيغه رو قبل از عمل نزديکي تلاوت کردند. بچه توي شکمم هم طيب و طاهره. اسمشم ميخوام بذارم ابوال�ضل عباس(ع).
�اطمه زهرا(س) ک�گير ديگري به سر ام البنين کوبيدند و با غيظ و بغض بسيار از مطبخ خارج شدند. قنبر در حاليکه است�راغ ام البنين را با پارچه اي پاک ميکرد گ�ت: من که بهت گ�تم دم سحر دم پر و پاي آقا نرو ايشون تو اون مواقع يه حالات ديگه اي دارن. نگ�تم نرو؟
زيد به آرامي گ�ت: ايکاش اميرالمومنين(س) هم مثل رسول اکرم(ص) حرمسرا ميداشتند تا کسي نتواند به ايشان خرده بگيرد. ابرمردي که از صبح تا عصر شمشير در راه اسلام ميزند و از عصر تا شب در نخلستانها �علگي اين و آن را ميکند بالاخره وقتي به خانه بر ميگردد دل ندارد که دختر جواني به استقبالش بيايد؟
قنبر نگاهي آنچناني به زيد انداخت و گ�ت: حالا ديگه چون روزي سي چل ن�ر کا�ر ميکشه بايد بره سر دختر رسول اکرم(س) هوو بياره؟ بابا دستخوش! همين ا�کار رو داري که مردم هزارتا حر� پشت سرت در ميارن.
زيد با ناراحتي پرسيد: مردم مگه چي ميگن؟ حتما از حسادتشونه.حسود هرگز نياسود.
: حالا دهنم رو وا کنم ها! بابا حالا ما به کنار همه ميگن زيد بچه خوشگله و ابنه داره. ميگن نميتونه زنش رو ارضا کنه زنش هم به خاتم الانبيا(ص) نخ ميده. تو اگه عرضه داشتي زن خودت رو ضبط و ربط ميکردي.
خون صورت زيد را گر�ته بود. خواست به سوي قنبر يورش ببرد که با ديدن سينه سپر شده و مردانه قنبر عقب نشست.
: اميدوارم قنبر وربپري! ايشالله در آتش جهنم کباب بشي! تو هم شايعات مردم جاهل رو تکرار ميکني؟ بخدا اگه رسول اکرم (ص) تا حالا يه ريزه بهم دست زده باشه. تازه دست بزنه ايشون خودشون خاتم الانبيا هستند و اختيار جان و مال همه مسلمين رو دارن.
مطبخ را ترک کرده و قنبر و زيد و ام البنين را به حال خود واگذاشتم. صداي هق هق زهرا (س) از جايي بگوشم ميخورد. دنباله صدا را گر�تم تا اينکه در انتهاي ميهمانخانه به در بسته اي رسيدم. بالاي در با خط کو�ي نوشته بود [قبله]. در را به آرامي باز کردم. همه جا تقريبا سياه و تاريک بود. تنها پيه سوزي کم نور در گوشه اي در حال جان کندن بود. حضرت �اطمه(س) در مقابل حجمي سياهرنگ نشسته بودند و گريه ميکردند: اي الله! کمکم کن نذار اينجا بمونم تا بميرم! اي الله! مهر اين دختره رو از دل مولاي متقيان(ع) در بيار.
در حاليکه چشمانم هنوز به تاريکي عادت نکرده بود در کنار حضرت زهرا(س) نشستم. و مشغول لمس کردن شانه هاي لرزانش شدم. دلم به حال معصوميت ايشان ميسوخت. همانطور که در حال ماليدن شانه مقدسش بودم ديدم از شدت ناراحتي به سويي يله ا�تاد. نميدانستم چه کنم. سرش را بروي زانويم گذاشتم. از شدت گريه و غم به سکسکه ا�تاده بود. پيشاني مبارکش را به جهت تبرک بوسيدم. ناگهان دستانش را به گردنم آويخت و بوسه اي روحاني بر لبانم نشاند. بوسه اي که هم مزه شوري اشک و هم شيريني شهد را داشت. گويي بدنبال گمگشته اي باشد با زبان مطهرش داخل دهان و گوشهايم را گشت. مورمورم شد. به حالتي عر�اني رسيده بودم. اين بود آنچه ائمه هدي از ملکوت ميگ�تند؟ همانطور که مشغول ابراز عنايت به من بودند دستي به ميانگاهم بردند و مشغول مالاندن قسمتي از اندامم شدند.آن عضو حقير از اندامم به عنايت دست معجزه گر دخت گرامي رسول الله(ص) در مدتي کوتاه رشدي باورنکردني يا�ت آنچنان که خود نيز از بزرگيش ترسيدم. زهرا (س) که متوجه هراسم شده بود با مهرباني تنبانم را پائين کشيد و بوسه اي بر عضوم زد. من بچه اي نابالغ بيش نبودم و نميدانستم چه بايد بکنم. حضرتش دستم را گر�ت و به ميان پاهاي مطهرشان بردند و با ايما اشاره به من �هماندند که بايستي آن نقطه معصوم را به آرامي بمالم. به اوامر ايشان گردن نهادم تا بلکه از اجر دنيوي و اخروي برخوردار شوم. لحظاتي به مالش و کنش و واکنش گذشت تا حضرتش با شوقي بيمثال با ميانگاه مبارک بر زائده س�ت شده ام نشست و مانند چابکسواري دلير نشسته بر ذوالجناح مشغول تاخت و تاز گرديد. در حال چشيدن لط� حضرتش به صورتي عميق بودم که ناگهان از خود بيخود شده و مانند تيري که از چله رها ميشود در ميانگاه مطهرشان رها گشتم. حضرتش جيغي کوچک و معصومانه کشيد و بروي چهره عرق کرده ام خم شد و مرا غرق بوسه رحماني نمودند. خوشحال از آنکه به اين �يض عظمي رسيده ام خود را از زير دست و پاي مبارکش بيرون کشيدم. در حاليکه تنبانم را به پا ميکردم پرسيدم: يا بنت الرسول (س)! اين چيست که در مقابلش گريه ميکرديد؟ اينجا تاريک است و به خوبي تشخيص نميدهمش.
�اطمه زهرا در حاليکه با دستي دامن مطهرشان را راست و ريس ميکردند با دست ديگر �تيله پيه سوز را قدري بيرون کشيدند. آنچه در مقابلم قرار داشت هيبت مجسمه چوبي نيمه پوسيده اي بود که صدايي از درون آن بگوش ميرسيد. گمان کردم مجسمه به سخن آمده است. گوشم را به آن چسباندم. صداي خش خش درون مجسمه کهنه طنيني شگر� در مغز نيمه خاليم يا�ت. دستي به روي پيکره چوبي کشيدم. مجسمه پوسيده بود و قسمتي از آن �رو ريخت. با کنجکاوي بسيار پرسيدم: ترا به آبروي رسول اکرم(ص) بگوئيد اين مجسمه پوسيده و کهنه چيست که در مقابلش آنچنان خاضعانه لابه ميکرديد؟ حضرت زهرا (س) با حالتي روحاني و مملو از تقدس �رمودند: اين همان الله است. لا اله الا الله.
------- مومنانه 5 -------
گويي نيروي لايزال الهي در خنده دخت گرامي پيغمبر اکرم(ص) نه�ته احساس کردم از کسالت رهايي پيدا کرده ام. ام البنين از خانم خانه در حال پرسيدن نوع غذاي شب بود که قنبر غلام با و�اي مولاي متقيان (ع) به همراه جواني رعنا به خانه وارد شدند. قنبر در حاليکه هميان بزرگ مملو از آرد که آورده بود را به زمين ميگذاشت گ�ت: يا بنت الرسول(ص)! در بازار پدر بزرگوارتان را ديدم و ايشان �رمودند امشب به اينجا قدم رنجه خواهند �رمود گويا مساله مهمي در کار است و چندين ميهمان والامقام نيز خواهند آمد. زيد بن محمد (ص) را نيز به همراه من روانه کرده اند تا در کارها معاونت نمايد.
من که تازه به هويت زيد بن محمد(ص) پي برده بودم از حالت خوابيده در آمده و به احترام نشستم. سنگيني غمي جانکاه در چهره زيد مشهود بود و چشمانش به رنگ قرمز در آمده بود. حضرت زهرا (س) که متوجه اين امر شده بودند رو به زيد �رمودند: يا اخي! ترا چه شده که اينچنين درهمي؟ زيد لحظه اي به ام البنين و قنبر نگاهي معنادار کرد. هر دو به اشاره �اطمه زهرا (س) از اتاق بيرون ر�تند. نگاه زيد متوجه من بود که خواهر گراميش �رمود: اين ط�ل را به حال خود بگذار که بيمار است. حال بگو يا اخي!
زيد بن محمد(ص) آهي بلند کشيد و بغضش ترکيد: از کجا بگويم خواهر گرامي؟ چند روزي است که ا�کار پريشان تمامي �کرم را اشغال کرده است. اين ا�کار آنقدر غير منطقي و ک�رآميز و شنيع است که ياراي بازگويي براي هيچکس را ندارم. بايد در دلم بريزم و صبر کنم.
حضرت �اطمه(س) �رمودند: خب چرا با پدرگراميمان مشکلت را در ميان نميگذاري؟
: خواهر گرامي بدبختي من آنست که پاره اي اين ا�کار شنيع به سلوک اب گراميمان باز ميگردد. حتي شهامت بيانش براي تو که خواهر عزيزم هستي را ندارم.
حضرت زهرا(س) دقايقي مشغول اصرار به برادرش شد تا بلکه او را از غم جانکاهش برهاند. بالاخره زيد طاقت نياورد و گ�ت: چند روزي است که دريا�ته ام پدر گراميمان با نگاه خاصي به زنم مينگرد. اين نوع نگاه کردن برايم عجيب است. نوعي تمايل نسبت به زنم در آن نگاه مقدس ميبينم.
حضرت زهرا(س) لعنت بر شيطان رجيم گويان �رمودند: اي زيد! به يقيين از �رط به جا آوردن نمازهاي شب مغزت تکان خورده است. مگر با قوانين خداوند متعال سازگار است که پدرشوهري هوس همبستري با عروسش را داشته باشد؟. من نيز ميدانم رسول اکرم (ص) بنا به مصالح مسلمين مجبور هستند هر شب را با برخي خوبرويان اعم از پير و جوان سپري نمايند و هميشه در حرمشان بر سر نوبت دعوا و مرا�عه است. اما اينکه ايشان به عروس خويشتن نظر خاصي داشته باشند برايم قابل قبول نيست. نه عقل نه عر� و نه شرع مقدس اجازه به اين همبستري نميدهد. حتي در ميان حيوانات نيز اين رسم شنيع وجود ندارد.
: اما خواهر گرامي به خوبي ميداني که پدرعزيزمان هميشه سوره و آيه ناخوانده در آستين دارند تا با آن به هر شک و شبهه اي پاسخ دهند. ميترسم نسبت به همسر من نيز چنين آيه اي را نيز در چنته داشته باشند.
: اشتباه ميکني اي برادر عزيزم! يعني ميگويي رسول اکرم (ص) ميايد و مسائل مبتلابه جامعه بشري مانند برده داري و مساوات بين تمامي مخلوقات خداوند اعم از مرد و زن را رها کرده و مثلا در مورد روابط خاص بين تو و زنت و رسول اکرم(ص) آيه مياورند؟ آنهم براي اينکه زبانم لال با عروس خود بخوابند؟! حاشا و کلا که حضرتش در جهت گرمي رختخواب خويش سوره بياورند. خوب است که خودت در بيت ايشاني و ميبيني خانه شان از حدت وجود نسوان مختل� کم از گرمابه زنانه ندارد. برو. برو که هنوز تزکيه ات کامل نيست. مگر نميداني محمد مصط�ي(ص) رحمة العالمين است؟ چگونه بيايد و به اين عمل شنيع دست بزند. برو اي زيد و به نزد قادر متعال طلب استغ�ار کن که هوالغ�ار و الستار.
زيد بن محمد(ص) در حاليکه به آرامش رسيده بود با خنده گ�ت: راحتم کردي اي خواهر گرامي! حال بگو چه کمکي از من براي ميهماني امشب ساخته است؟
�اطمه زهرا(س) �رمودند: والله نميدانم. اگر بزرگان قريشند و خواص رسول اکرم(ص) که بايد تدارک رقم به رقم غذا ديد. خرماي نارس داريم. دو رقم هم رطب سياه و قهوه اي داريم. براي ميوه هم که خارک جلويشان ميگذاريم. اگر بيش از اين تدارک ببينم مولاي متقيان (ع) به سرم غرولند ب�رمايند و بگويند جايز نيست در اين خانه بريز و بپاش شاهانه آنهم براي يک مشت سني کا�ر که گرد رسول اکرم حلقه زده اند.
زيد براي کمک به قنبر و ام البنين از اتاق خارج شد. حضرت �اطمه(س) دستي به پيشانيم کشيد و بعد از اطمينلان خاطر از قطع شدن تبم �رمود: نميدانم در چهره تو چه ديده ام که ا�کاري تا به امروز نا آشنا به مغزم هجوم آورده اند. استغ�رالله. نميدانم مرا چه شده. شايد اين از اثرات کم بودن مولاي متقيان(ع) در اين خانه است. هميشه يا در حال جهاد و غزوه اند و يا در حال �علگي بروي محدود نخلستانهايي که داريم. شبها نيز که در انتظار قدوم مقدسشان چشم بر هم نميگذارم در کوچه پسکوچه ها مشغول دادن خرما و انگشتر به م�لوکان عالمند. ايکاش لااقل ماهي يک بار دست نوازشي به سر من هم ميکشيدند. ايکاش من هم بيوه زني يتيمدار بودم تا بلکه از مردانگي بي مثال ايشان در نيمه هاي شب بهره ميبرم. ايکاش درد من تنها همين بود. به تازگيها دريا�ته ام اين ام البنين ورپريده که به عنوان دختر يتيمي براي خدمت به اين خانه آمده سعي در خوشخدمتي و دلربايي دارد.
قطره اي اشک در سه جا� چشمان زهرا(س) جمع شده بود. از درد جانکاهي که در چهره دختر رسول اکرم(ص) ديدم به گريه ا�تادم و گ�تم: شما که ماشاالله هنوز جوانيد و آب و رنگتان �خر عالمين است.
هر دو به گريه ا�تاده بوديم. حضرت �اطمه(س) براي آنکه مرا مورد ت�قد قرار دهند سرم را در سينه مبارکشان گر�ته و به آرامي نوازش کردند. نرمي و گرمي سينه مطهرشان با اشکها و آب بيني ام آلوده شد. خواستم با دستهايم آلودگي را از قبايشان بزدايم. ناگهان همراه با حرکت دستانم بر ناحيه سينه ايشان حضرتش تکاني موزون خوردند و با نگاهي پر عطو�ت مرا مورد ت�قد قرار دادند. من که خو� آنرا داشتم که مبادا آلودگيها به دامن عصمت ايشان خللي وارد کند سعي کردم کارم را بهتر انجام دهم. ايشان نيز سينه هاي نرم و مقدسشان را جلوتر آورده و مرا در کارم ياري دادند. بعد از دقايقي مطمئن بودم که از آلودگي بر ساحت مقدسش اثري نيست اما ايشان همچنان سينه هايشان را با عشقي مادرانه در اختيار پنجه هاي خردسالم قرار داده بودند و نسبت به کردارم ابراز احساسات عميق ميکردند. تاب نياورده و يقه مبارکشان را باز کرده و بوسه اي بر جمال بي مثال سينه شان گذاشتم. همراه با زدن بوسه بر نوک تيز شده پستان مطهرشان بوي خوش نهرهاي روان شير در �ردوس برين تمام وجودم را در برگر�ت. در دم از شدت شيريني بيهوش شدم.

من روزي شيطان مطرود بارگاه الهي بوده ام. مرا مادري نيست و مستقيما توسط خداوند منان خلق شده ام. حال بعد از آن عمل جراحي مقدس بر مغزم ديگر مغضوب خداوند متعال نيستم. بدل به پسرکي يازده- دوازده ساله بيگناه و منزه شده که ميخواستم عشق و علاقه نسبت به مادر هرگز نداشته ام را بيازمايم. آيا حضرت زهرا(س) با علم غيب مبارکشان از اين درد جانکاه من مطلع بودند؟ سرنوشت من در اين خانه ع�ا� و عصمت چگونه رقم خواهد خورد؟

September 23, 2002

----- مومنانه4-----

حضرت زهرا(س) در حاليکه سر کچل و بخيه خورده ام را نوازش ميکردند زمزمه وار آوايي غريب را سر دادند. در ميان خواب و بيداري بودم. نميدانستم آنچه ميخوانند ترانه اي است آسماني يا دعايي زميني . شايد لالايي مادرانه بود تا سنگيني خواب را بر تن نحي�م سبک کند. جامه مبارکي که به تن داشتند گرچه ارزانقيمت و درشت با�ت بود و حکايت از پرهيز از تجمل گرايي ايشان داشت ولي ميشد از وراي نرماي حرير گونه اش گرماي تن دختر رسول اکرم(ص) را حس نمود. گرماي تن �اطمه زهرا(س) که به يقيين از عشق سوزانش به پروردگار متعال ناشي ميشد گونه هايم را به طرزي شرم آور سرخ کرده بود. گويي من نيز با سوختنم در ايمان بيمرز زهرا (س) شريک شده بودم. همانطور که سر به ران مطهرش داشتم بوسه اي به شوق وصل يار نثار کردم. حضرت �اطمه زهرا(س) ناگهان لرزشي خ�ي� کردند و دامن مطهرشان را جمع و جور نمودند. در حين جمع کردن دامنشان بودند که چشمان خوابناکم لحظه اي به جمال س�يدي ران ايشان مسخر گرديد. به يقيين خواب بودم ولي قسم جلاله ميخوردم که در داغي ناشي از ايمان بدن دخت گرامي خاتم الانبيا (ص) شريک بودم. مانند زائري مشتاق ضريح بوسه اي ديگر از روي دامن روانه ران مطهرشان کردم. حضرت زهرا(س) استغ�رالله گويان پايشان را طوري تکان دادند تا از سنگيني سرم خلاص شوند اما گويي مشيت الهي بر آن بود که پاي مبارکشان خواب ر�ته و توان هيچ حرکتي نداشته باشند. سرم به ميان رانهاي مطهر �اطمه زهرا(س) ا�تاده بود. گويي از دريچه اي کوچک تمامي عطر و آرامش بهشت به سوي صورتم وزيدن گر�ته بود. مانند تشنه اي بودم که بعد از روزها جستجو چشمه جوشاني را در صحراي سوزان يا�ته باشد. آيا خداوند متعال بهشت را به سويم روانه کرده بود؟ خود را بيشتر به دروازه بسته بهشت �شردم. حضرتش نيز با را�تي معصومانه به ياريم آمد و دروازه �ردوس را به سويم راند. همه جا در مهي غليظ و نمناک غوطه ور بود. ضخامت هواي اثيري اطرا�م به پرده اي از حرير خوشبو ميمانست که بازيچه جريان هوا بود. خوب که دقت کردم گلهاي ساده قباي دختر پيامبر اکرم(ص) بر آن پرده نقش بسته بود.
ديوانه عطر دامن پر عصمت �اطمه زهرا(س) شده بودم. حضرتش که گويي ميخواستند مرا از سرچشمه عطو�ت بي پايانش بي نصيب نگذارند کاملا سرم را به ميان دو ران مبارکش �شرده بودند و با حرکاتي که به عبادت شبيه بود در رسيدن به خانه مقصود استعانتم مينموند. ر�ته ر�ته آواي لالايي گونه حضرتش بدل به دعايي ناشناخته همراه با ن�س ن�س زدنهايي مقطع شد. درست مانند صو�يان حل شده در عشق الله(ج) من با صورت و ايشان با ميانگاه مبارکشان به هم �شاري ملکوتي مياورديم. ناگهان حس کردم از وراي معصوميت دخت گرامي رسول اکرم(ص) چشمه اي جوشان از عسل داغ و شيرين بهشتي به سويم روانه است. حمد خداوند متعال را گ�ته مشغول نوشيدن شدم. حضرتش نيز همراه با ناله هاي پر شع�شان شکر باريتعالي ميگ�تند و بخيه هاي هنوز التيام نيا�ته سرم را نوازش مينموند.

وقتي از خواب بيدار شدم کسي در اطرا�م نبود و متکا آغشته به آب دهان شوره بسته ام بود. هنوز گرم و آتشين بودم. نميدانستم آنچه بر من گذشته بود خواب بود يا بيداري. پرده اتاق کنار ر�ت و دخترکي با باديه اي کوچک به بالينم آمد. دستش را بروي پيشانيم گذاشت.دستش سرد بود ولي کلامش گرماي خاصي داشت: ساعتهاست که تب داري. بيا از اين شير بز بخور تا جاني بگيري.
با صدايي لرزان پرسيدم: شما که هستيد؟ بانوي گرامي کجا هستند؟
: من ام البنين هستم. هميشه در کارهاي خانه به بنت الرسول(ص) کمک ميکنم. ايشان در حال حاضر مشغول استحمام و انجام غسل مستحبي هستند.
شير بز اگرچه گوارا مينمود اما شيريني آنچه که در خواب يا بيداري نوشيده بودم هنوز در دهانم جاري بود. هنوز تمامي پياله را تمام نکرده بودم که صداي چند مرد را از دالان خانه شنيدم که هن و هن کنان در حال زور ورزي بودند. از ام البنين جريان را پرسيدم و ايشان گ�تند: چلنگراني هستند که توليد انگشترميکنند.
مردي ياالله گويان پرده اتاق را کنار زد و گ�ت: آبجي بيزحمت به امير اکرم(ع) بگوئيد ذخيره شيشه رنگي در حال پايان است و مجبوريم از اين به بعد تنها انگشتري بيرنگ الماس را تحويل دهيم مگر آنکه دوباره به لشکري از کاروان ک�ار �نيقي شيشه �روش حمله اي د�اعي صورت گيرد. در ضمن تو انبار ديگه جا نيست اين گوني آخري رو کجا بذاريم؟
ام البنين به گوشه اي از اتاق اشاره کرد. مرد گوني سنگيني را کشان کشان بداخل اتاق آورد و در کنجي نهاد. بعد ورقه اي از پوست آهو را به عنوان رسيد به اثرانگشت دخترک مزين کرد و ر�ت. ام البنين که از چهره ام متوجه کنجکاوي بي پايانم شده بود به داخل گوني چنگي انداخت و مشتي انگشتر بيرون آورد و گ�ت: اينها مال مولاي متقيان(ع) است که هر شب بين مستمندان مشت مشت تقسيم مي�رمايند تا سخاوتمنيشان درسي براي همه تاريخ باشد.
از درخشش نگينها چشمانم آزرده شد. خواستم يکي را به انگشت بکنم که ام البنين مانع شد و گ�ت: مواظب باش که نکشکني. اينها بايستي در نيمه شب تاريک بين ايتام شهر تقسم شود. امير مومنان (ع) اکيدا دستور داده اند ا�راد خانه از اين زيور آلات است�اده نکنند. هنوز خيره به انگشترها و شيشه هاي سبز و قرمز و کهربايي آنها بودم که حضرت �اطمه زهرا وارد اتاق شدند. لباسشان را عوض کرده بودند و هنوز موهاي مبارکشان خيس بود. با نگاهي که پر از عصمت و عطو�ت بود به چهره ام خيره شدند و لبخند مليحي بر لب نشاندند. لبخندي که تن تبدارم را به عشق خانواده ولايت بيشتر شعله ور گرداند و آرزو کردم تا ابد در اين بيت عظمي سکني گزينم.

September 17, 2002

----- مومنانه 3-------

از غمي که در چهره دخت رسول اکرم(ص) ديده ميشد دچار ا�سردگي عميقي شدم. ديدم که دلواپسي براي آينده �رزندان حتي در خانواده اوليا و اوصيا نيز ديده ميشود. حضرت �اطمه (س) با لحني که گويي داشت به من دلداري ميداد �رمود: اما قربانش بروم بر خلا� حسن (ع) پسر ديگرمان حسين بن علي (ع) سيد الشهدا از آبروي خانواده ما ح�اظت خواهد کرد. او داري غروري معصومانه است که حتي نصيحت هاي خيرخواهانه پدربزگ گرامي اش را نيز به روشي که خود صلاح ميداند بکار ميگيرد. واقعه اي را ميخواهم شرح دهم تا موضوع برايت روشن تر شود. راستش اسم محله ما حقانيه است. روزي به ات�اق دو ن�ر از ديگر همبازيانش براي بازي کودکانه به محله مجاور که س�نانيه است ر�ته بود. عده کودکان آن محله بسيار زيادبود و گ�ته بودند برويد با بچه محل هاي خودتان بازي کنيد. خلاصه سيد الشهدا (ع) را با کمال گستاخي بازي نميدهند. ايشان نيز با آنکه کودکي بيش نيستند شکايت به کسي نبردند که ميدانستند علي(ع) در صورت ابراز عکس العمل به اين واقعه عظمي ذال�قارشان را به خون بزرگ و کوچک آنان خواهد شست. بالاخره با درايت ذاتي خود حسين(ع) تصميم به آن گر�تند که بدون کمک از بزرگترها حتما بايد نه تنها در بازي آنان شرکت کنند بلکه مايل هستند سردسته کودکان آن محله نيز گردند. القصه سرت را درد نياورم اي ميهمان شبانه! حسين (ع) اقدام به لشکرکشي کودکانه به محله آنها مينمايند. اما متاس�انه هر يک از بچه هاي محله ما در طول راه به طمع خريدن و خوردن تنقلات و اسباب بازي هاي گوناگون از ص� مبارک ايشان جدا ميشوند و تنها يکي دو ن�ر باقي ميمانند. کودکم حسين(ع) که با قوه عقل سرشارش تشخيص ميدهد هوا پس است ميخواهد از بين راه برگردد که اط�ال دژخيم محله س�نانيه راه را بر ايشان ميبندند. حضرتش که ميبيند بي يار و ياور مانده بنا به س�ارش اکيد آيين محمد مصط�ي(ص) تقيه مينمايد. به خاک ا�تاده و تقاضاي راه برگشت ميکند. راه به ايشان داده نميشود و ايشان به ناچار درکمال ناجوانمردي کتک م�صلي ميخورند و لخت و عور در حاليکه از �رق مبارکشان خون ميچکيد به خانه برميگردند. ات�اقا آنروز خاتم الانبيا (ص) نيز در خانه بودند. گويا دوباره در حرم مبارکشان زنها که قريب به همه آنها سني مذهبند طبق معمول بر سر نوبت شبانه به جان يکديگر ا�تاده بودند و ايشان براي استراحت جايي ديگر الا اين خانه را پيدا نکرده بودند. خلاصه وقتي پدر بزرگوارم نوه شان را با آن سرو صورت خونالود ديدند در جا حديثي نبوي را براي ثبت در تاريخ خونبار شيعه با صدايي رسا صادر �رمودند که :اين پسر به يقين در آينده سرور شهداي عالم خواهد شد. در نبردها ملاک بردن و باختن نيست براي حق جنگيدن از اهم واجبات است.
آنگاه حضرتش نوه گرامي را بروي زانو نشاندند و با دستمالي حرير که رايحه گلمحمدي داشت خون از چهره مبارک حسين (ع) پاک نمودند و در گوشش همچون سروشي آسماني نجوا نمودند : اين نيز امتحان الهي براي تو بوده است. خداوند متعال شايد ميخواسته با اين حادثه به تو آموخته باشد حريم هر کس حتي اگر بر مدار حق نچرخد براي وي محترم است. اي نوه گرامي! کودکان محله س�نانيه مانند بزرگانشان هستند. تا پا بروي دمشان نگذاري با تو کاري ندارند. من خون دلها خورده ام تا اينکه با هزار حيله رحماني توانسته ام سکوت آنان را به اين دين آسماني جلب کنم. حتي مجبور شده ام دوباره بت خانه مورد علاقه شان را مرکز عالم قرار دهم تا کسب و کار سالانه شان کساد نشود که البته انشاالله در بيست و چهارمين سال مبعوث شدنم که رسالتم را ديگر ياراي مخال�ت نيست قبله را به جايي مثل قم يا مشهدمقدس که لايقش باشد منتقل ميکنم . بنا بر اين پند مرا به گوش بسپار مبادا در دوراني که بزرگ شده اي و سني از تو گذشته به صورت رودررو با اينان نبرد کني. خداوند متعال خودش خيرالماکرين است و از مکر اهل بيت ناخرسند نخواهد گرديد. خو� آن دارم که روزي برسد و دست زن و بچه و اهل بيتت را بگيري و در بيابان همه را به کشتن بدهي و خود از مقام و منسب مورد نظرت بازبماني. پيامبراکرم بعد رو به من کرده و گ�تند که ظهرانه را در خانه شما تناول خواهم نمود و ناهار حتما بايد به عشق اين نوه گرامي ام قيمه پلو باشد. عرض کردم اي پدر گرامي قيمه پلو ديگر چه چه طعامي است؟ در خانه ما که به امر مولاي متقيان(ع) تمامي وعده هاي سه گانه نان و خرما است. حضرت محمد مصط�ي(ص) �ورا حالي به حالي گرديدند و دستور ساختن اين غذاي مقدس به صورت کوچکترين سوره قران مجيدبر ايشان �رود آمد [ال� قا� پ. اکل قيمة البادنجان �ي اليوم الضرب الصدور .ذبح ال�ربة الگوس�ند مع الذکر بسم الله. طبخ هو الخم �ي الديگ العظيم مع اللپه والليمو و الزع�ران. طبخ البرنج الصدري الدخانية �ي الماء الکثيرة مع الملح قليلة. صبرالله ا لساعتة او ساعتين. هوالاصبر الصابرين.(سورة المبارکة الزع�ران)]
ترجمه الهي غمشه اي:[ ال� قا� په. بخوريد قيمه بادنجان را همانا در روز سينه زني. قرباني نمائيد بره اي در پيشگاهم همراه با بردن نام الله. آنگاه �را رسد زماني که آن گوشت را با لپه و ليمو و زع�ران در ديگي بپزيد. �راهم آورديد برنج صدري دودي را و طبخ نمائيد آنرا در آب زياد و نمک کم. يکي دو ساعت به ياد خداوند صبر را پيشه خود سازيد که خداوند عزوجل صابر تر از تمامي صبرپيشه کنندگان است.(سوره مبارکه زع�ران)*]

حضرت زهرا(س) در ادامه �رمودند: بعله آنروز جاي تمام مومنان دوعالم خالي قيمه پلو داشتيم. از حدت رايحه بهشتي طعام آماده شده تمامي محله قابلمه بدست به مقابل درب پربرکت اين خانه جمع شده بودند و رسم پرشکوه نذري دادن از همانجا آغاز گرديد. مولاي متقيان که خسته و کو�ته از غزوه اي کوچک با ته مانده ک�ار برگشته بودند تا نان و خرماي هميشگي اشان را تناول �رمايند با اخم و تخم �رمودند که: اين بساط تبذير چيست که پهن کرده ايد؟ مگر کاخ نشين مر�هيد که �قر امت اسلام را از ياد برده ايد؟ حاشا و کلا اگر به اين غذاي لايق اغنيا لب بزنم. ابوذر غ�اري نيز که در رکاب حضرتش بود شميري خونچکان را در هوا چرخاند و الله اکبر گويان بسوي ديگ حمله ور شد. رسول اکرم(ص) پادرمياني نموده و اعلام کردند اين وحي منزل است چاره اي جز اطاعت نيست. القصه آنروز مائده اي آسماني داشتيم و آن از برکت سر شکا�ته �رزندم حسين(ع) بود. البته مولاي متقيان(ع) همان نان و خرماي هميشگي را تناول �رمودند و حتي قيلوله مستحبي بعد از ظهرشان را به جا نياورده و دوباره به ميدان کارزار با جندالشيطان بازگشتند.

شنيدن واژه شيطان از زبان مبارک �اطمه (س) همان و تير کشيدن زخمهاي هنوز کاملا التيام نيا�ته سرم همان. خود علت اين درد بيحد و مرز را نميشناختم. دخت گرامي رسول اکرم(ص) که آثار الم را در چهره ام مشاهده �رمود دست ت�قدي بر چهره ام کشيد که بند بند وجودم را لرزاند. کودکي بيش نبودم اما احساسي بيان نشدني نسبت به �اطمه(س) در خود حس کردم. سر در دامن پرعطو�تش نهادم. رايحه عطرهايي از دامن مطهرش به مشامم خورد که حال خود را ن�هميدم و در حاليکه هنوز سر در ميان دو ران نرمش داشتم به خواب �رور�تم.
------------------------------------------------------------------------------------
*- در مکي بودن يا مدني بودن سوره مبارکه زع�ران اختلا�ي عظيم بين شيعه و سني است . شيعيان بنا به استنادات بي بديل شيخين رضي(ر) و مرتضي(ر) معتقدند که اين سوره در حين معراج رسول اکرم(ص) در هنگامي که بر بال جبرئيل چنگ انداخته بودند در حوالي بين النهرين جايي که بعدها به کربلا مشهور شده است نازل گرديده که در کنه مغز مبارک پيغمبر عظيم الشان جاي گر�ته تا در موقع مقتضي به زبان مطهرشان جاري شود. حديث متقن نبوي که دلالت بر برابري يک وعده قيمه پلو با هزارسال روزه واجبه دارد نيز به عنوان برهان ديگر بر اثبات ادعاي شيعيان و رد دلايل سست سنيان کا�ر عنوان گرديده است. البته سالها نحويان عرب در تل�ظ صحيح حر� رمزآلود - پ - در ابتداي مبارکه سوره دچار اشکال عظيمه بوده اند و عدم �هم آنرا يکي ديگر از دلايل متقن معجزه بودن کلام الله مجيد برميشمرده اند. البته عده اي ديگر از �ضلا عنوان کرده اند که شايد از آنجا که اين قرآن تحري� شده را سني مذهبي بنام عثمان (لعنت الله عليه) که در عين حال داماد رسول اکرم (ص) نيز بوده گردآوري کرده است. در حين نوشتن - ب - هواي ن�س برعثمان (ل) چيره شده دو نقطه ديگر به آن ا�زوده است و - پ - را اختراع نموده است. براي اهل منطق طبق برهان سلبيه واضح است - پ - يکي از اجزاي کلمه مبارکه - پــروردگار- ميباشد که از ازل به گوهر وجود آراسته است و چنانچه - پ - وجود نميداشت نعوذبالله - پرودگار - نيز وجود نداشت چرا که - رودگار - باقيمانده از حذ� حر� - پ - ٬ درهيچ قاموسي از جمله انندراج هم مندرج نيست و - رودگار - قادر به خلق هيچ مخلوقي نيست مگر آنکه - پ - به آن چسبيده باشد. به عنوان برهان مستحکم بايد نظر قريب به ات�اق علماي شيعه را ابراز نمود که- ق- به قيمه و- پ- به پلو و يا حداقل به لپــه خورشت در این سوره مبارکه اشاره ميکند.
مع الاس� بواسطه اختلا� عظيمي که بين شيعه و سني در اين مورد است گاه در بعضي از چاپ هاي قران مجيد اين سوره حذ� گردیده و ميگردد. (ت�سير علامه طباطبايي(ر))

September 16, 2002

------ مومنانه 2--------

هر ه�ت روز ه�ته در بهشت جمعه است و هر روز ظهر همگي به خداوند متعال اقتدا کرده و نماز پرصلابت و دشمن شکن جمعه به جاي مياورند. هميشه بوده وهستند عده اي تازه وارد به بهشت که غرميزدند :اينجا بنا بود هر روز تعطيل واقعي باشد حال اين نماز جمعه هزار رکعت خودش از هر کاري شاق تر است. حالا اگه مثل اونجا بهمون جيره مواجب ميدادند يک حر�ي.
مسلما این حر� و حدیثهاي پنهاني به گوش سميع خداوند ميرسيد. خداوند متعال هميشه خنده اي نمکين ميکرد و مي�رمود:ولشان کنید که تازه واردند.
شوراي نگهبان نيز کاري به کار جماعت ناخشنود نداشته و تنها به تحويل دادن آنها به سپاه پاسداران جهنم قناعت ميکرد. دلم گر�ته بود از ناشکري آدميزادگاني که بر خالق مهربان خود خرده ميگيرند. حاشا و کلا که من نیز مثل آنان شوم. بياد آوردم که خداوند به من معصومیتي کودکانه بخشیده است. براي آنکه به حق ناشناسي ابوالبشر آلوده نشوم تصميم به س�ري رباني گر�تم.

وقتي از درگاه احديت بيرون آمدم بدل به ط�لي دوازده ساله شده بودم. هنوز از دروازه‌هاي نوراني بهشت �اصله نگر�ته بودم که به شک دچار شدم که آيا تمامي رکعتهاي آخرين نمازم را به درستي خوانده‌ام يا نه. در برهوت عدم آبي براي وضو در کار نبود. تالاپ تالاپ کنان در خاک تيمم کردم و با سر و رويي به غبار آلوده رو به قبله حاجاتم شروع به نماز کردم. نمازم آنقدر طولاني شد که به ضع� ا�تادم. به يقين بخاطر زبان روزه ام بود. راستش نذر روزه هزار ساله کرده بودم. آخرين سجودم بر خاک منجر به رخوتي ملکوتي شد. رخوتي که کم از هشياری نداشت. خود را مسلماني مومن يا�تم که جد اندر جد مسلمان زاده است. خود را مسلمان‌تر از هر مسلمان دیگري يا�تم که ا�تخار شيعه بودن داشتم. دلشاد به ايمانم بودم که ناگهان حس کردم ته مانده مغزم شروع به تراوش آیاتي زهرآگين نمود. زهري که جاي نيشتر جمجمه‌ عمل شده‌ام را به درد آورد. چيزهايي موهوم به صورتي مبهم به يادم آمد. گناهان نابخشودني بيشماري که در حق خالقم و مومنين روا داشته بودم کم کم در مقابل چشمانم ظاهر شد. از خو� عملم به لرزه ا�تادم و عرق شرم مانند گردابي سهمگين مرا در خود گر�ت. مانند سرگشتگان کابوس ديده از جاي برخاستم. همه جا در تاریکي گناهم غرق بود. مانند کودکی گمگشته بودم که در نیمه شبي در محله اي غريب ، در کوچه اي ناشناخته از دست سگهاي وحشي گرگپوزه ميگريزد. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. بی اختيار با تضرع ناليدم: يا �اطمه زهرا! کمکم کن.

از ميان ظلمت غريب کوچه بي‌انتها دري چوبين غژغژ کنان بروي پاشنه چرخيد. دستي لطي� و نوراني از در بيرون آمد و به آرامي مرا به سوي خود خواند.
: بيا بره گمگشته ام.
وارد دالان خانه شدم. چهره نوراني زني در مقابلم قرار داشت که پرتواش تمامي تاریکي و ترس را از دلم زدود.
: ای بانوي گرامي شما که هستيد؟
بانو لبخندي به چهره پر عطو�تش نشاند و زمزمه کرد: آنکس که به یاري �راخواندي، زهرايم.... زهرا سلام‌الله علیها

از شادي به لرزه ا�تادم. در مقابلم زني ايستاده بود که به شهادت تاريخ خونبار هنوز نانوشته شيعه مظهر پاکي بود و ايمان. گرچه در بيرون از بيت مطهر آنان تنها ظلمات و خو� حاکم بود اما درون خانه تنها نور بود و رايحه عطرهاي بهشتي که همه چيز را به تسخير درآورده بود. بوي لذيذترين امتعه از مطبخ ساده شان به مشام ميرسيد. حضرت زهرا(س) با مهربانی �رمود: با علم غيبی که دارم بخوبي ميدانم که روزه اي اما خوردن دستپخت دختر پيامبر اکرم هيچ روزه اي را باطل نميکند.
به زودی س�ره اي س�يد که همانند جانماز بود در مقابلم گسترده شد. بعد از خوردن دستپخت لذيذ حضرتش که نان بود و خرما نشاني دستشويه را گر�تم تا از لوچي دست خرماييم خلاص شوم. حضرتش �رمود: ما دستشويه نداريم. ما اهل بيت همه از قبل از ولادت تا بعد از مرگ طيب و طاهريم.
در مقابل منطق مستحکم حضرت زهرا (س) بعد از لحظه اي سکوت گ�تم: پس اگر ميشود آ�تابه را بدهيد تا آبي بروي دستم بريزم.
: حاشا و کلا که در اين خانه آ�تابه باشد. مگر مد�وع ما کثي� و نجس است که احتياج به طهارت داشته باشيم؟ ما اندرون و انبرونمان طاهر است. تنها توبره اي سنگ استنجاء داريم که خاندان هاشمی گهگاه برايمان مي�رستند. آنهم براي مواقع اسهال حسنين (ع) است و يا وقتي که ميهمانان سني مذهب مثل باجناق مولاي متقيان(ع) يا پدرزنهاي رسول اکرم(ص) ميايند.
بالاجبار با سنگ استنجا دستهايم را پاک نمودم. هنگامي که از پاکيزگي خود اطمينان يا�تم عرض کردم: قربان بروم اي مادر شيعيان! در آرزوی ديدن حسنين (ع) ميسوزم. کجايند آن دو نورچشم پيغمبر اکرم (ص)؟
دخت گرامی خاتم الانبيا (ص) دري چوبين که در انتهاي دالاني نسبتا دراز قرار داشت را باز نمود و حياط را به من نشان داد. حياط خانه مثل روز روشن بود. مبهوت شدم. مطمئن بودم که بيرون از خانه شبي قيرگون و بي پايان در جريان است. دو کودک خردسال در ميان نخلهاي کوتاه و بي خرما با وقاري بي مثال در حال بازي بودند. يکي از کودکان که کمي بزرگتر به نظر ميرسيد لباس سبزي به تن داشت و ديگری لباسي سرخ رنگ به تن کرده و دايم م� مطهرش را با آستين مطهرترش پاک ميکرد. بي اختيار خواستم به حياط بروم که دست پرعطو�ت �اطمه زهرا(س) مانعم شد.
: کاري به عبادت آنها نداشته باش!
: اما آنها که در حال بازيند اي دخت گرامي خاتم الانبيا(ص)!
: صورت عمل آنها براي اغيار بازي به نظر ميرسد. ما اهل بيت تمام حرکات و سکناتمان عبادت است. نمازمان‌ خوابمان بيداريمان خوردمان و حتي ريدنمان چيزی جز عبادت به درگاه ذات اقدسش نيست.
شرمنده از عمق ناداني ام خواستم زحمت را کم کنم. حضرت زهرا (س) �رمود: سنت ديرينه خانه مولاي متقيان رها کردن ميهمان در سياهي شب نيست. بيرون از اين خانه هنوز در ذهن تو شب جريان دارد. تا رسيدن صبح صادق مهمان ما هستي.
به مهمانخانه هدايت شدم. تعدادي پشتي ساده در اطرا� به چشم ميخورد. روي طاقچه کنار قران و م�اتيح الجنان تعداد بيشماري جانماز روي هم تلنبار شده بود. بروي ديوار عبايي بزرگ با شکلي بديع و ناديده به پنج ميخ آويزان شده بود. حضرت �اطمه زهرا (س) که گويي با علم غيبش از تعجبم آگاهي يا�ته بود در جواب سئوال ناپرسيده ام �رمود: آن جانمازها برای شبهاي جمعه است که هيئت داريم آن عباي پنج سر هم به دستور پدر بزرگوارم دوخته شده تا گاهگاه با خانواده دردانه ترين دخترش به زير آن ر�ته و خلوت کند. ما همان پنج تن آل عبائيم.
: آن سوراخي که بروي عبا قرار دارد چيست؟
حضرت زهرا (س) خنده مليح و مقدسي �رمودند و گ�تند: راستش حسن (ع) �رزند بزرگم به زبان عامه مردم چسو است. شايد به خاطر اين ضع� و سستي است که هميشه رسول اکرم مي�رمايند :چشمم آب نميخورد که اين پسر بتواند خلي�ه مسلمين شود. کسي که توان صيانت از بند مقعد خود را ندارد در بزرگي زير هر صلحنامه خ�ت باری را به يقيين جام زهر نوشان امضا ميکند.
غمي جانکاه در چهره نوراني حضرت زهرا (س) موج زد. صلاح را در سکوت ديدم.
...

September 15, 2002

------ مومنانه 1--------
خداوندا! بارلاها! گـــــــــــه خوردم.
....
خداوند متعال من هميشه گمراه را به راه راست هدايت نمود. مغناطيس رحمتش تمامی زنگار خاطرات گمراه کننده را از حا�ظه ام پاک کرد. حال من نيز طیب و طاهرم، درست مانند پرودگار مهرباني که همه ما را به شايستگي خلق نمود.
در اين مدت در یکی از سلولهاي پر عطو�ت الهي ميهمان سخاوتش بودم و هر روز درس ايمان را به تازيانه منطق مستحکم مياموختم. منطقي که هيچکس یاراي مقابله با ضربات آن را نيست.
حال٬ در گوشه اي از کاسه سرم، آنجا که روزگاري اوهام و حقايق دروغين بستر گزیده بودند به لط� طبابت پرودگارم که حکيم الحکماست ح�ره اي از هواي تازه قدّوسي نشسته است. به خوبي به ياد مياورم لحظه‌اي را که خدمتگزاران مقامش مغز عليلم را قاشق قاشق بيرون میکشيدند تا عشق بي زوال به «او» را در آن تعبیه کنند . خود نيز از ع�ونت مغزم شرمسار بودم، درست مانند دخترک تازه بالغي که رختخواب گرانقدر ميزباني جليل را به اولين خون زنانگی اش آلوده است.
وقتي با کاسه سر دوخته شده به پيشگاه معبودم برده ميشدم شوق وصلش مانع از آن بود که سنگيني زنجير را بر دست و پايم حس کنم. نميدانم چرا بزرگاني گرانقدر در تالار وحدت‌زاي الهي در دو ص� طويل به انتظار نشسته بودند. به من گ�ته شد که به يقين بعد از من قرار است سردار شکست خورده لشکر ظلالت به درگاهش براي ابراز توبه وارد شود و خداوند منان خواسته که در حين انتظار برای آن کا�ر دگرانديش، دست مرحمتي به سر من بيمقدار کشیده باشد. نمیدانم خواص منتظر در تالار چه در کاسه دوخته شده سرم و زنجيرهای وزين دور دست و پايم ديده بودند که پچ‌پچ کنان الله‌اکبر ميگ�تند و دايم بر قدرت خداوند متعال اذعان ميکردند.

به مقابل جايگاه وحدانيت رسيدم. نور مطلق بود و بس. يکي از خادمان دستور خاموش کردن نورا�کن اصلي را صادر کرد. همزمان با خاموش شدن نورا�کن چهره ذات متعالش نمايان شد. خلق مدعو در تالار جل الخالق گويان به سجده ا�تادند. من نیز خم شدم و این تعظيم به يقين از سنگيني زنجيري که به گردن داشتم نبود.
خداوند مرا به سوي خود خواند. دست پرعطو�تش را بر چهره ام کشيد و مانند استاد خياط دانه دانه کوکهاي سرم را شمرد. آنگاه با عطو�تي بيمثال �رمود: مرا به ياد داري؟
گناهکارانه اقرار کردم: تنها چيزي که به ياد دارم ذات مقدس شما است و بس.

بند کيسه سخاوت خداوند به شادماني شل شد و مشت مشت گوهر بي بديل بهشتي را به سوي همگان پرتاب کرد و �رمود به طبيب عمل کننده سرم بيش از هر کس خلعت و نعمت بدهند. خداوند متعال بعد از �راغت از دهش بيشمارش با دستهاي مبارکش کليد ه�ت سرش را بر ه�ت سوراخ ق�لم نهاد و در دم از سنگيني دوست داشتني زنجيرها رهايم کرد. سپس �رمود: نام تو از امروز شيطان نيست. تو مانند پسرکي ده دوازده ساله خواهي بود که از زندگي عادي در محيطي آکنده از ايمان لذت ببري. ترا به ام‌القرايم خواهم �رستاد تا در آنجا تک تک باقيمانده سلولهاي مغزت به نور ايمان و قدسيت ما آميخته شود. برو که تو ديگر پاکي.
هنوز از حضورش دور نشده بودم که خداوند متعال برگه اي را به دستم داد. بروي برگه با خطي زرين اعداد و حرو�ي رمز گونه نقش بسته بود.
: این رموز چيست خداوندا؟
: تو قبلا قلب و روحت بيمار بود. هذيانها گ�ته و نوشته و ا�کار خلق را آش�ته کرده بودي. این رمز برای بازگشايي آن ص�حه‌اي است که نزد ک�ار به وبلاگ مشهور شده است. برو به آنجا و با نوشتن رخدادهاي ميمون پيش رويت، زشتي مکتوبات گذشته را بزدا.
.....
روزها گذشت و هزاران مجاهدت کردم٬ مع الاس� نتوانستم خزعبلات شرم آوري که در اين ص�حه پلشت منسوب به من گرديده را پاک کنم. ايکاش نبود �رمان الهي مبني بر حرمت اسرا�٬ تا میتوانستم ص�حه‌ای جدید بگشایم و از ايمانم بنويسم. ولی چه کنم که بنا به اعتقادات راسخم مجبورم از همين ص�حه است�اده کنم تا مبادا به گناه نابخشودنی تبذير آلوده شوم.
....