August 15, 2004

???? ???? ?? ????? ????. ????????? ?? ????? ?? ???????? ??? ??? ? ??????? ????? ???? ?? ?? ??? ?? ?? ????? ??????. ??? ??? ?? ????? ?? ??? ??? ????? ????? ?? ???? ??????? ????? ????? ?????? ?? ?? ???? ????? ??? ?????????? ???? ?? ???? ????? ??? ?????? ????? ?? ????? ???? ??? ???. ????? ???? ??? ????? ???? ?? ???? ?? ??? ???? ???? ????? ???. ???? ?????? ??? ????(?) ?? ?? ??? ???? ? ??? ???? ??? ????? ????- ???? ?? ????? ??? ????? ? ??? ?? ??? ????? ??????? ??????? ? ?? ?????? ???? ?? ??? ???? ??? ??? ???? ????? ????? ? ??????? ????.
?????! ?????? ?? ?? ?? ?????? ?????? ?????? ?? ?? ????? ????? ????.
?????! ??? ?????? ? ???? ? ?????? ??? ??? ? ?????????? ?? ??? ????? ????.
?????

December 17, 2002

------- خارج از مومنانه ---------

اخيرا در پي طنازي ابرام طنزي براي مقام منيع ولايت٬ خود خداي متعال نامه‌اي مرقوم �رموده گ�ته شيطان جان داغ داغ برسان بدست گيرنده‌اش:
ابي جون! ما که خود خدائيم براي ح�ظ ظاهر هم که شده ازگناه شيطان و ديگر پليدان بالاجبار ميگذريم تو ديگه چرا کاسه از آش داغتر شده‌اي؟
يک لقمه نان آغشته به روغن در همان بيت که خودت ميداني ارزش آنرا دارد که سنت حسنه غ�ران و توبه ما را گهمالي کني؟ يک آدمي با دهان آلوده به گه خشکيده٬ دارد با زبان بي زباني ميگويد گه خوردم يا ايهالناس! آنوقت تو ميگويي نه اصلا گه نخوردي!.
منظورت چيست؟
ميخواهي امتياز گه خوري را منحصر به خودت بداني؟ تو ميتواني هر جا صلاح و مصلحت دانستي٬ نه تنها با قاشق٬ بلکه با ک�گير از هر چه پلشتي است نوش جان کني اما زينهار که در� هميشه باز توبه خداوند متعال را با گه٬ گ�ل نگيري که شايد روزي خودت نيز خواستي از اين در وارد شوي!


من که شيطانم چيزي از مرقومه بالا ن�هميدم. ابرام و سعدي و اينها را هم نميشناسم اما اي ابنا بشر! اين خدا متعال هم گرچه خيلي خوارکسه‌س٬ گاهي راست ميگه‌ها. خود دانيد.

December 15, 2002


----- مومنانه ۳۴ -------

من شيطاني مطهرم که مرحمت الهي شاملم شده و هنوز مخچه‌ام در کاسه لق سر باقي مانده و به ميمنت اين واقعه از هر پلشتي و گناه بري هستم. روح کودکانه‌ام مانند ص�حه س�يدي است که سياهي گناه آنرا نيالوده و به همين علت با سلسله معصومین(ع) همنشين گرديده‌ام. نميدانم چگونه حمد پروردگار مهربان را گويم که الطا�ش موجب آن شده که در حساس ترين لحظات تاريخ نبوت و رسالت و امامت در ميان جمعي حضور بيابم که سر تا به ‌پايشان عصمت و ع�ت متراکم است و علم و حلم متناهي. خداوندگارا ســــــپاسگــــزارم!

سلمان �ارسي متکايي به مولاي متقيان(ع) تعار� کرد و گ�ت: پاسي از نيمه شب گذشته است. اگر ميخواهي ماجراي شب بعثت را ادامه دهي قدري لم بده تا بيش از اين خسته نشوي.

مولي‌الموحدين(ع) به متکاي مملو از پوشال و پوست درخت خرما تکيه داد. هاله‌اي مقدس تمام پيشاني و چهره‌اش در بر گر�ته بود خوب که دقت کردم آن انوار مقدس ناشي از شرابي يا�تم که پيشتر به وجود مبارکش وارد شده بود و حال مانند دانه‌هاي الماس پيشاني و رخسار گر گر�ته‌اش را مزين کرده‌بود. دستمالي نداشتم و خايه‌مالانه تکه‌اي از تميزترين قسمت جامه‌ام پاره کرده و به سوي مولا(ع) گر�تم. سرور کونين(ع) وقتي آن پارچه را گر�ت با نگاه لوچ از باده آسماني‌اش از من تشکر کرد. سلمان کد ديد سکوت اميرالمونين(ع) بيش از پيش طول کشيده کاسه‌اي گلين را مملو از قرمه‌اي معطر کرده و جلوي ميهمان عظيم‌الشان نهاد. علي(ع) انگشت انگشت از آن مائده خورد و هنگامي که آثار سيري از چهره‌اش هويدا شد شروع به صحبت کرد: صبح صادق دميده بود. پيامبر اکرم(ص) از شدت خوابالودگي و لذات روحاني شب قبل تلو تلو ميخوردند. از آنجا که نميتوانستيم بگوئيم از ورود به غار هراس خو�ناک بوده و شب را در بيرون از آن غار مقدس سگ‌لرز زده ايم به خاتم‌الانبيا(ص) پيشنهاد کردم حال که دستور اکيد زبرائيل را زير پا گذاشته‌ايم حداقل براي تظاهر هم که شده تا دهانه غار ر�ته و تارهاي تنيده شده توسط عنکبوتان شب‌زي* را پاره کنيم و بگوئيم جبرئيل در آنجا بر پيغمبر(ص) نازل شده است. بعد از گرد گيري و تارزدايي غار به سوي شهر خ�ته در ک�ر و جهل سرازير شديم. محمد مصط�ي(ص) به زباني ناآشنا که به يقين در شامات آموخته بود بي انقطاع آيه وحدت و رسالت بر لب ميراند. خيل سکنه شهر که مشغول بدبختي‌هاي روزمره خود بودند او را ديوانه‌اي مجنون پنداشتند که هذيان ميگويد. اما پيامبر اکرم(ص) به تمسخر آن غوغا سالاران وقعي ننهاد و بر �ريادهاي انذار دهنده خود ا�زودند. ناگهان از اينسو و آنسوي جمعيت تعدادي پير و جوان لباس شخصي** بر سر و روي کوبان و گريه‌کنان به سوي محمد(ص) هجوم آوردند و گ�تند به يقين ايشان پيغمبرند. مردم ديگر که شور و حال آن ا�راد را ديده بودند دست از خنده و استهزا برداشته و کنجکاوانه سکوت کردند. جمع تازه مومن شده مانند پروانه٬ شمع وجود رسول‌الله(ص) را در برگر�تند و همگي مت�ق القول شدند او همان کسي است که در اناجيل اربعه احمدش خوانده‌اند و در ديگر کتب روحاني مژده ظهورش را داده‌اند. من(ع) نيز تحت تاثير جو حاکم قرار گر�ته و گريه کنان به دامن مطهر پسر عمم(ص) چنگ زدم. جمع حمايتگر٬ محمد(ص) را با سلام و صلوات تا در خانه‌ خديجه رساندند و براي آنکه احترام به نبي الله(ص) را به تمام و کمال گذاشته باشند خود نيز وارد دالان خانه شدند. خيل مردمان کنجکاو در پشت در بسته ماندند و تنها شعارهاي کوبنده داخل خانه را ميشنيدند. از دري که به دالان باز ميشد چهره خندان زبرائيل پيدا شد. پيرمرد لئيم با تکان دادن عصاي لرزانش بر شدت و حدت شعارهاي جمع حمايتگر ا�زود. دالان خانه خديجه مانند تنور ا�روخته‌اي شده بود که شعارهاي جمع٬ هر دم بيش از پيش به حرارتش ميا�زود. پيامبر اکرم(ص) به زبرائيل نزديک شد و خواست دست معلم بزرگوارش را ببوسد که پيرمرد با ايما و اشاره �هماند که زمان و مکان براي آنکار مناسب نيست. خديجه کبري(س) که با چهره‌اي خوابالوده و لباس خوابي حرير و تن‌نما از اتاقش بيرون آمده بود مبهوت اوضاع درهم خانه بود. کسي به او �هماند همه اين غوغا ناشي از به مقام رسالت نايل شدن شوي آن بانوي بزرگوار است. آن بانوي حميده(س) ابتدا خنده‌اي نمود و خواست لب به سخن بگشايد که قلچماق نيمه برهنه‌اي سر از پنجره همان اتاق بيرون آورد و خديجه(س) را به درون اتاق �راخواند. بزرگ بانوي اسلام(س) در حاليکه به سوي آن قلچماق قوي‌هيکل بازميگشت به کنيزان �رمان داد شربتي درست کنند و دسته بي علم و کتل را سيرآب و ساکت کنند. هنوز شربت نرسيده بود که زمزمه‌اي در ميان جمع حمايتگر پيدا شد. زبرائيل براي آنکه جوابي در خور به آن دسته داده باشد سر�ه‌اي مخصوص و معنادار کرد. در اتاقي که پيشتر زبرائيل از آن بيرون آمده بود باز شد و پيرمردي با کيسه‌اي چرمين بيرون آمد. محمد مصط�ي(ص) گرچه خوابالوده و خسته بود اما به مجرد ديدن آن مهمان سالخورده به سوي او ر�ته و بوسه اي بر نگين انگشترش زد. پيرمرد با صدايي که خس خسش بيش از صوتش بود مقام جديد محمد مصط�ي(ص) را به وي تبريک گ�ته و به سوي جمع ر�ت. کيسه چرمين را بالا گر�ت و با نشان دادنش همگان را ساکت کرد. جوانکي س�يد پوش که همگان ساعدعسگرش ميناميدند به سوي پيرمرد ر�ته و گ�ت: سلام اي عسگرلاد بزرگوار! سلام اي پدربزرگ مهربان که کيسه‌ امدادت از راه دور به ياري ما آمده. ما به آنچه که شما و زبرائيل حکيم �رموديد عمل کرده و پيشواز شايسته‌اي از آقـــــــا به عمل آورديم. اين نوه بيمقدار به نمايندگي از جمع عرض ميدارد که حال نوبت شماست که به قول خود و�ا نموده و بچه‌ها را شاد کنيد. بخدا همه زن و بچه دارند و در اين وان�ساي بيکاري اميدشان به امداد شماست.
عسگرلاد يهودي کيسه چرمين امداد را به زبرائيل داد و گ�ت: ما و صن� معتبرمان با عرق جبين اين پولهاي تماما حلال را بدست آورده و ميخواهيم در راه حق است�اده کنيم. نحوه تقسيمش هم طبق �تاواي علامه زبرائيل حکيم است.
زبرائيل کيسه را گر�ت. سنگيني کيسه بيش از توان پيرمرد بود و بر زمين ا�تاد. سکه‌هاي نقره و مس بر زمين ريخته شد. جمع حمايتگر که تا دقايقي قبل منسجم و مستحکم به نظر ميرسد از هم پاشيده شد و هر يک براي آنکه پشيز بيشتري را تصاحب کند به رقابت پرداختند و به لباسهاي شخصي يکديگر چنگ زدند. عسگرلاد و زبرائيل و محمد(ص) که شاهد آن کشمکش بودند با نگراني نسبت به آينده به يگديگر نگاهي کردند و به داخل اتاق ر�تند. وقتي به درون اتاق رسيديم پيامبر اکرم(ص) ديگر طاقت نياورده و دستان زبرائيل را غرق بوسه ساختند. عسگرلاد در حاليکه عرقچين کوچک ک� سرش را جابجا ميکرد بدره‌اي به سوي نبي‌اکرم(ص) گر�ت و گ�ت: اين بدره زر براي مخارج اوليه است. ترتيبي داده‌ايم که خمسي از صندوقهاي امداد مستقر در کنار دخل بازاريان برج به برج به بيت شما ارسال شود. اميد آنکه اين وجوهات مثمر ثمر باشد. در مورد شخصي پوشاني که در بيرون بسيج شده‌اند نگران ر�تار �عليشان نباشيد و بدانيد با تربيت درست هميشه يار و ياور شما خواهند بود. اين ا�راد تا موقعي که شما �رمانبردار دستورات زبرائيل حکيم هستيد به عنوان عامه مردم در مواقع مقتضي به بيرون خواهند ريخت تا دشمنان را منکوب کنند.
زبرائيل حکيم دستي به شانه محمد(ص) کشيد و گ�ت: اين ابتداي کار است اي شاگرد! اين راه بسي دراز و پرمخاطره است. به اميد روزي که پرده‌ها �رو ا�تد و دين مبين شيعه*** در سراسر جهان حاکم شود.

علي(ع) لحظه‌اي سکوت کرده به سلمان �ارسي خيره شد. سلمان گ�ت: يا مولا! بارها آن ماجرا را از زبان خودت شنيده‌ام و اگر صد بار ديگر بشنوم خسته نميشوم. به خانه‌ات برگرد که عنقريب سحر است و وقت عبادت صبحگاهي. مولي‌الموحدين(ع) گ�ت: نه بگذار بيشتر خاطراتم را مرور کنم. بگذار بگويم که چگونه آن دين جديد چگونه مشمول الطا� الهي گرديد و تو در ديار ما ظاهر شدي.
مولا(ع) رو به من کرده و �رمودند: اي پسرک بخيه به سر! تو خواب نداري که اينطور اينجا نشسته و به حر�هاي ما گوش ميکني؟ راه سردابه را نيز که بلد شده‌اي. برو و ابريقي گلين از آن آب آتشين بياور که از سرما لرزم گر�ته.
براي اجراي امر مولاي متقيان(ع) با سرعت به زيرزمين ر�ته و دمي بعد با شراب برگشتم. مولا(ع) بي آنکه منتظر برگشتن من باشند شروع به صحبت کرده بودند.

--------------------------------------------------------
* اين عنکبوتان شب‌زي نوع حشره هستند که روزها ميخوابند و شبها هر سردر غاري را که بيابند با سرعت تارشان را بي هيچ معجزه‌اي ميتنند.

** لباس شخصي قومي را گويند که البسه خود را شخصا دوخته و در پوشيدنش از غير کمک نميجويند.

*** ميدانيد که دين يهود نيز شيعه و سني دارد و شيعه‌اي که منظور زبرائيل است با شيعه اثني عشري که جن و انس به آن معتقدند مت�اوت ميباشد. در مومنانه‌هاي گذشته تلويحا به اين مساله اشاره شده و در مومنانه هاي بعدي مساله را به تمام و کمال خواهيم شکا�ت.

December 04, 2002

------ مومنانه ۳۳ -------

اميرالمومنين(ع) سبيل مردانه آغشته به باده اش را با سرآستين قبايش پاک کرد٬ همان قباي زهد و تقواي ساخته شده از گوني مندرس که شهره خاص و عام بود. مولا (ع) دردمندانه �رمود: بلي داشتم درددل میکردم. تا آنجا گ�تم که بر اثر استعمال زياده از حد کتاب مقدس کينه زبرائيل و آئين نکبتبارشان را به دل گر�تم و با خود عهد کردم در �رصت مقتضي جوابشان را بدهم. وقتي به بيت مطهر رسول اکرم(ص) برگشتم ايشان با مجاهدت بسيار به گوهر گرانبهاي درونم دست يا�تند و بوسيله همان مکتوبات مقدس بود که خواندن و نوشتن يادم دادند. هنوز دهساله نشده‌بودم که نيمه شبي مخ�يانه به ات�اق پسر عمم(ص) به منزل زبرائيل ر�تيم. پيرمرد لئيم به محمد مصط�ي(ص) بشارت داد که بزودي به مقام منيع نبوت م�تخر ميشود. بعد بروي کاغذي نشاني غاري را داد که در کوهي مشر� به شهر قرار داشت. محمد(ص) پرسيد که چه سري در آن است که در غاري تاريک که از چشم خلق پنهان است بايد تاج نبوت بر سر بگذارم؟ چرا اين غار هولناک را براي من برگزيده‌ايد؟ زبرائيل گ�ت که اين شيوه انبيا عظام است که آيه توحيد گويان از کوه بر گمراهان �رو آيند و انذارشان دهند. از هيچ پيغمبري پذير�ته نيست که مثلا بعد از اجابت مزاج صبحگاهي و خوردن چاشتي پرملاط اعلام نبوت کنند٬ به يقين آن آيات رحماني را همگان ناشي از آکندگي شکم خواهند پنداشت. گرچه دلايل زبرائيل سست و بي پايه بود اما رسول اکرم(ص) به �رمان معلمش گردن نهاد. شب بعد بي قوت و غذا به راه ا�تاديم و هنوز خيلي به صبح مانده‌بود که به مقصد رسيديم. کوه سرد بود و ميبايست ساعاتي صبر کنيم تا در موقع برآمدن آ�تاب عالمتاب محمد(ص) طوري بر ستيغ کوه قرار گيرد که انوار خورشيد مانند هاله‌اي مقدس تمام اندامش را دربر بگيرد. غار هراس* تاريک بود. طنين ن�سهايمان مانند ن�ير ارواح خبيثه دل سياه غار را به لرزه آورده بود. جرئت ر�تن بدورن آن تاريکخانه را نداشتيم و به ناچار بر سر سنگي در دهانه غار نشستيم. دندانهاي مبارک محمد مصط�ي(ص) و زانوان من ميلرزيدند و هيچکدام نميدانستيم آن لرزشها از ترس است يا از سرما. محمد(ص) مهربانانه مرا در بر گر�ت. هردو قدري گرم شديم. ناگهان حس کردم دستهاي مبارک پسر عمم(ص) بروي لنبه‌هايم چرخ ميخورد. به استدعا درآمدم که امشب حال بردن يا آوردن نامه و لوله‌پيچ مقدس را ندارم. ايشان دستشان را به ميان پاهايم برده و جلوگاهم را به چنگ آوردند. با صدايي لرزان از هيجان و يا ترس �رمودند که علي نرماي زهارت را حس ميکنم بالغ شده‌اي؟ گ�تم کودکي بيش نيستم و معني بلوغ را نميدانم. گ�تند آيا غير از بول از اين لوله چيزي بيرون آمده است؟ گ�تم يا پسر عم گرامي(ص) خجالتم مده که چندي پيشتر در نيمه هاي شب خود را آلوده يا�تم و شما به يقيين علم غيب ميدانيد که از آنچه ديگران بيخبرند باخبريد. محمد مصط�ي(ص) لبخند مليحي �رمود٬ گرچه همه جا سياه و تاريک بود اما برق س�يد دندان مبارکشان به خوبي رويت ميشد. ايشان همچنان در حال مالش جلوگاهم بودند که ناگهان دشداشه مبارکشان را از پشت بالا زده و �رمودند که اي علي اگر ميخواهي اولين مومن واقعي دين حني�م باشي بر من وارد شو که مدتهاست از ترس تهمت مخنث بودن جرات ابراز احساساتم را نداشته‌ام. بر من �رودآي که هر شب در حسرت قلچماقان توانمندي هستم که آن عجوزه بر خود ميکشد. �رمان٬ �رمان محمد مصط�ي(ص) بود و اطاعت کردم. متاس�انه مجبورم بي‌ادبانه از واژه‌هاي نابهنجار است�اده کنم اما در يک کلام اولين . . . که کردم . . . پيغمبر اکرم بود**. در حال ر�ت آمد به عالم نبوي بودم که ايشان به رعشه‌اي روحاني دچار گشته و مدام مي�رمودند آوازي بخوان!اقراء اقراء!. ن�س ن�س زنان گ�تم چه بخوانم در اين حالت که هوش و حواسم در ميانگاه شماست؟ �رمودند پس نقراء نقراء***. بعدها دريا�تم همين اقراء و نقراء گ�تن‌هاي رسول اکرم(ص) چگونه موجب تحکيم دين مبين اسلام گرديد.**** بعد از اتمام کار رسول اکرم دلشان به حال من و چهره عرق کرده‌ام سوخت و �رمودند که علي جان! ميخواهم لط�ي به تو کنم که تا آخر عمر مريدم باشي. در عالم توحيد و تخنيث***** و تبادلات عاط�ي بين همجنسان نرينه٬ کننده در واقع شونده است و م�عول٬ �اعل ميباشد.****** من از آنچه که محمد(ص) �رمود چيزي ن�هميدم. ايشان براي آنکه درسي عملي به من آموخته باشند مرا دمرو �رموده و با آلت نازنينشان به جان پسگاهم ا�تادند.گ�تم بي ادبي نيست که در جايي �رو مينمائيد که پيشتر به همت زبرائيل کلام انبيا عظامي مانند موسي و عيسي و داوود قرار داشته؟ ايشان در حاليکه بر �شارشان ميا�زودند �رمودند که شرط خاتم‌الانبيا بودن جلوس بر جايگاه پيامبران ماقبل است. من در آنشب به تجربه‌اي خوش دست يا�تم بي‌آنکه بدانم بعدها همين تجربه چه مشکلاتي برايم ايجاد ميکند.

علي(ع) ساکت شد. من با دهاني نيمه باز منتظر ادامه کلام گهربار مولايم بودم.

---------------------------
پاورقي
* متاس�انه طبق تحاري�ي که مشتي عالم‌نماي سني مذهب و يهودي‌زاده به دين مبين شيعه رسوخ داده‌اند نام شري� غار هراس به غار حرا تبديل شده است.


** براي اجتناب از اينکه روايات صحيحه شيعه دچار سوء است�اده مشتي سني کا�ر و بهايي لامذهب و جهود مادر به‌خطا قرار شود٬ بايد اعلام نمائيم که سه نقطه اول اصولا بي نقطه است و دلالت بر ک�س مينمايد و سه نقطه ثاني عملا يک نقطه بوده و اشارت بر کون مطهر خاتم الانبيا مينمايد. البته علي در موقع بيان اين مطلب �رق زيادي بين جلو عقب نگذاشته که به يقين حکمتي در آنست که تنها آيات عظام کارکشته قادر به درک عميق اين حکمتند.
لازم به ذکر است عده‌اي مشرک خواسته‌اند که روابط روحاني رسول اکرم و حضرت امير(ع) را با ديدي پليد بنگرند و گ�ته‌اند مگر ميشود که محمد پسرکي را به خانه بياورد و دست بر او دراز نکند؟ آيت‌الله مکرمات شيرزادي در نشريه [بيضه اسلام] متذکر گرديده‌اند: حاشا و کلا که رسول خدا(ص) به پسر عم نيمه يتيم خود دست دراز نمايند. چگونه پيغمبر الرحمن الراحميني که خود در کودکي و نوجواني و جواني آن خاطرات شنيع و تجارب تلخ را داشته‌اند روا ميداشته‌اند که آن چه برسرشان‌ آمده بر سر عزيزانشان بياورند. در پايان بايد اذعان داشت اصولا �سق‌هاي جزئي که لازمه تعليم و تعلم در حوزوات علميه است را ميتوان از همين روابط بين نبي و مولا �رض نمود که نه تنها گناهي بر آن متصور نيست بلکه به دلايلي عديده صوابات آن مشهود است.

*** يعني نخوان نخوان.
يکي از شباهات اساسي بين امام راحل(ره) و نبي اکرم(ص) تبحر در علم صر� و نحو و عربي است که هر دو مغلوط و ت�سير ناپذيرند.

**** چوپاني راه‌گمکرده که نيمه‌هاي شب از آن حوالي عبور ميکرده بعدها قسم جلاله خورده با دوچشمان خود ديده است که در آن شب تاريک شخصي مانند جبرئيل بر محمد(ص) نازل شده و آيه شري�ه اقراء را به رسول‌الله (ص) مياموخته.

***** تخنيث يعني مخنث بودن (المنجد �ي اللغة العربي٬ چاپ بيروت ص ۴۷۶) ٬ در ضمن واژگان توحيد و تخنيث در ذات معنايي مشابه دارند. توحيد بر وحدت و يگانگي جان دلالت دارد و تخنيث بر هماغوشي و يگانگي اندامهاي مشابه‌الجنس.

****** به زبان ساده تر اوسّـا اونه که زيره و کي� اصلي رو ميبره.

November 24, 2002

------ مومنانه ۳۲ -----

من شيطاني پاکنهادم که بنا به مرحمت باريتعالي ش�ا يا�ته‌ام و مانند پسرکي و نابالغ و بيگناه همنشين نبي(ص) و ولي(ع) گشته‌ام.

مولاي متقيان(ع) بعد از نوشيدن جرعه‌اي از آن آب آتشين قاشقي ماست و خيار به دهان گذاشت. آشکارا معلوم بود ماست و خيار از �رو�شاندن آتش درون مولاي متقيان(ع) عاجز است. سلمان جرعه‌اي ديگر براي حضرتش(ع) ريخت و مانند ساقي دلسوزي گ�ت: امشب درهم تر از هميشه‌ ميبينمت. ترا چه شده که ابروانت مانند گرهي کور پيشاني مبارکت را آذين بسته است؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) خاموش و درهم ساغر پشت ساغر انداخت و بعد از آنکه کوزه خالي در گوشه‌اي ا�تاد٬ ايشان زار و نزار به عمود خيمه تکيه داده و از خود بيخود شدند. گمان بردم ايشان بر اثر خستگي ناشي از مجاهدت‌هاي روزانه و صد البته شبانه٬ به قصد استراحت يله شده‌اند. اما خوب که نگاه کردم ديدم ميکوشند چشمان پر اشکشان را از ديگراني که من و سلمان باشيم مخ�ي نمايند. سلمان �تيله پيه سوز را پائين‌تر داده و دستي بر شانه علي(ع) زد و به آرامي گ�ت: دردت را بگو اي علي! بيرون بريز آنچه را که مانند خوره جانت را ميخورد. من مثل هميشه محرم رازهاي توام.
من نيز خايه‌مالانه دستمالي تميز به سوي مولايم(ع) گر�تم. علي(ع) �يني اساسي در دستمال نموده و ناگهان مانند آتش�شاني هميشه خاموش که محتاج زلزله‌اي خ�ي� براي �وران بوده٬ ترکيد. من و سلمان نيز از مويه مولا(ع) به گريه ا�تاديم. کلام مولا(ع) مانند چشمه‌اي گرم و رخوت‌آور به آرامي از ميان لبان مبارکش جريان يا�ت: چه بگويم اي سلمان؟ از کجا بگويم اي سلمان؟ از لحظه تولدم بگويم؟ از آن روزي که مامم دچار درد زايمان شده بود؟ از آن روزي که پدرم در را بروي مادر در شر� زائيدنم بسته بود و مام بي پناهم مجبور شد در کوي و برزن مکه بدنبال پناهگاهي بگردد تا بارش را به زمين بگذارد؟ بلي من قبل از تولدم به ناهودگي دنيا و انسانهايش پي بردم. پدرم به مادرم انگ خيانت زده بود و اگر نبود شغل کليد‌داري بتخانه کعبه٬ گردن مادرم را در همان ه�ته هاي اول حاملگي‌اش زده بود. سلمان خودت ميداني که يکي از شرايط لازم براي شغل کليد داري آلوده نبودن دست کليد‌دار به خون است. پدرم شغلش را دوست ميداشت و صبر پيشه کرد. حيات من و مادرم مرهون رسمي جاهلي بود که اين روزها هر روزه با همين ذوال�قارم در صدد نابود کردنش ميباشم. اين دوگانگي يکي از دردهايم است. هنوز گ�ته‌ها دارم از دل ريشم اي سلمان! بلي مادرم مانند سگهاي در شر� زايش به هر آشنا و غريبه‌اي که رو زد با دشنام و غيض رانده شد. يکي از غلامان پدرم که از همه س�يدتر بود به بهانه تميز کردن داخل کعبه دسته کليد پدرم را گر�ته و با مشتي برده و غلام بدبخت به صورت تصنعي در حال گردگيري بت‌ها بود. پدرم چشم ديدن آن غلام سبزه رو را نداشتو بعدها �هميدم بر سر بارداري مادرم به وي مشکوک بوده است. القصه غلام مورد بحث ديگران را پي نخود سياه �رستاده و مادر بي‌پناهم را بداخل بتکده آورد. همانجا بود که من متولد شدم. هيچ تنابنده‌اي نبود تا ولادتم را خجسته بدارد الا مشتي بت بزرگ و کوچک. هيچ پشتيباني نبود تا بانگ اذان در گوشم نجوا کند الا بتهايي که بعد ها مجبور شدم در کمال قصاوت تبر بر اندامشان �رو‌د‌آورم٬ اينهم رنجي ديگر در حيات پر محنتم اي سلمان �ارسي! پدرم در مقابل کار انجام يا�ته قرار گر�ته بود و کاري از دستش بر نميامد الا پذير�تن ظاهري مادرم و نوزادش. نوزادي سبزه‌رو که هيچ شباهتي به س�يدي برادر بزرگترش عقيل نداشت. سالها گذشت و هيچکس از خواري و خ�تي که درون آن خانه به من و مادرم روا ميشد آگاه نبود. بيچاره آن برده سياه که که نمکش ميناميدند بر اثر خوردن شيره زهرآگين خرماي اهدايي پدرم بدرود زندگاني گ�ت. مرگ نمک حقيرتر از حيات نکبتبارش بود و هيچکس به پدرم گمان سوء نبرد. مانند غريبه يتيمي برسر س�ره ابوطالب مينشستم و خورش نان‌خشکيده‌ام غيض و چشم‌غره بود. تنها دلخوشيم به پسرعمويم(ص) بود که به تازگي از شامات برگشته بود و او نيز با نگاه سرد آشنا و غريبه روبرو بود. در خلوت و جلوت به امردي متهمش ميکردند و زن به او نميدادند. بالاخره با توسل به آشناياني که داشت عجوزه‌اي يائسه او را به اجبار به شوهري انتخاب کرد تا بلکه ننگ مرد نبودنش از اذهان پاک گردد. من و او مانند هم بوديم٬ او به اجبار زنش را تحمل ميکرد و من به اجبار حضور ابيطالب را. زن سالخورده‌اش بچه دار نميشد و روزي محمد(ص) به خانه ما آمد و مرا از پدرم طلب کرد. پدري که تا آنروز مرا مانند سگي گر و خنازيري از خود ميراند ناگهان گ�ت طاقت دوري روي سبزه‌ام را ندارم. محمد(ص) بيشتر اصرار کرد تا آنکه بالاخره کيسه‌هاي مرحمتي خديجه کار را تسهيل نموده و من به دينار و درهمي سياه به محمد(ص) �روخته شدم. روزهاي اول با من مهربان بود. هميشه ميگ�ت درد يتيمي و سنگيني انگ حرامزادگي را بهتر از هر کس ديگري ميداند. شدم همدم تنهايي پسرعمم(ص) که عاطل و باطل در خانه بزرگ خديجه ميگشت و شبها مجبور بود به هوس پيرانه و مشمئزکننده آن عجوزه جواب بدهد والا سرکو�ت مخنث بودن را بايد متحمل ميشد. مانند دو اسير بوديم که با غل و زنجيري نامرئي به يکديگر گره خوره بوديم. خديجه که به سردي مزاج و بي‌بخاري شويش پي برده بود در خلوت حرمي از مردان قلچماغ براي خود مهيا کرده بود و به برکت همين حرم شری� بود که در آن سن و سال چند بار حامله شد ولي هيچکدام از جمله قاسم(ع) بدنيا نماندند. محمد(ص) در بيرون از خانه باد به غبغب ميانداخت و شبها در زير لحا� ميگريست. بالاخره به همت يکي از همان گردن‌کل�تان که نامش ز�هر ابن زاني بود دختري بدنيا آمد که نامش به پيشنهاد همان ز�هر٬ زهرا(س) گذاشته شد. سر خديجه به نوزادش و حرم قلچماقانش گرم شده‌بود و بالاخره در مقابل لابه‌هاي محمد(ص) نرم شده و به او رخصت خلوت گزيدن داد. خوي متعالي محمد(ص) تغيير کرده بود. بر خلا� دوران اوليه ديگر پسرعموي خردسالش نبودم. بدل به شاگردبچه‌اي شده‌بودم که ميبايد �رمانش را ببرم و رختش را بشويم و شبها که از تاريکي و تنهايي ميترسيد در زير لحا� با گرماي بدنم تسلايش دهم. در همان زمان بود که با زبرائيل آشنا شدم. نامه‌هاي سرّي را در جو�ي از چرم بز مينهادند و به ضرب پيه کوهان اشتران سالخورده در مقعدم ميراندند تا از چشم اغيار مخ�ي بماند. همين بردن و آوردن نامه‌ها موجب شد مقعدم مانند صندوق پست مورد است�اده روزمره محمد و زبرائيل قرار گيرد. روزي �راموش نشدني �را رسيد. ديدم زبرائيل مشغول لوله کردن کتابي بزرگ است. وحشت برم داشت و پرسيدم اين چيست؟ زبرائيل اخمي کرد و گ�ت نسخه تصحيح شده زبور داود و عهد عتيق و عهد جديد است که در يک مجلد گردآوري شده است و اهدايي عسگرلاد ميباشد که از شام برايمان �رستاده و تو بايد به محمد برساني‌اش. اشک در چشمانم حلقه زده بود. تا آنروز تنها دلخويشم در آن کار صعب به آن بود که گاه‌به‌گاه محمد و زبرائيل ميگ�تند کاري که من براي ترويج دين مبين اسلام ميکنم پاداشي بيکران خواهد داشت٬ اما آن لوله‌پيچ دهشتناک هيبتي داشت که ايمان را از دل مومن‌ترين مومنان نيز مي‌زدود. اعتراض کردم. زبرائيل گ�ت مشيت خداوند متعال براين قرار گر�ته و گريزي از آن نيست. دمرم کردند. ابتدا به ضرب تنقيه روده‌هايم را پيه اندود کرده و بعد آن پير مرد لئيم و دو دستيار جهودش کتاب مقدسشان را با زحمت بسيار در من جاي دادند. عربده ميکشديم و شده بودم کتاب مقدس ناطق. زبرائيل و دستيارانش گويي به توا� حرم پيغمبرشان مشغول باشند٬ به نيابت آنچه در درونم بود٬ مرا ميبوسيدند و ارج مينهادند. دردي عظيم به دل داشتم و از زبري ريش زبرائيل و ت�‌آلودي لبان دستيارانش ن�رتي شگر� در دلم پديد آمد که با خود عهد کردم تا به قيام قيامت کينه آنان را از دل بيرون نکنم.

شير شرزه عالم توحيد(ع) ساکت شد و صورت خيسش را پاک نمود. سلمان برخاست و تکه حصيري را که بر ک� گوشه‌اي از خيمه ا�تاده بود کنار زد. سوراخي نمودار شد که به مدخل سردابه‌اي تاريک ميمانست. سلمان پيه‌سوزي بدستم داد و گ�ت: اي پسرک بخيه بر سر! امشب مولايمان(ع) حالي ديگر دارد. برو و آبي آتشين بياور که عر�ا �ارس ضرب المثلي دارند که معني عربي‌اش [النار علاج النار] ميباشد. ما که خود سالها به گرماي آتش سوزنده معابدمان خو کرده بوديم٬ درد دل نه�ته در سينه علي(ع) را بسي سوزنده‌تر از آن آتشگاه‌ها يا�تيم. برو و قرابه‌اي شراب کهنه بياور که گمانم اين شبها مانند شبهاي مبارک قدر٬ طولاني و بي پايان است.

به درون زير زمين ر�تم. خنکاي سردابه مانند نکهت بهشتي به پيشوازم آمد. دالاني در مقابلم قرار گر�ته بود. چند قدم که ر�تم خود را بر سر چهارراهي ديدم که هر راهش به انباري مملو از بشکه و چليک و خمره‌هاي متورم ختم ميشد. به نظرم رسيد خوب است که هيچکس از آنچه در زير زمين �راخ مخ�ي شده٬ خبر ندارد و الا اگر هر کس از اهالي شهر به زير خانه خود نقبي بزند بيگمان از اين خوان سرخ‌رنگ بي‌نصيب نخواهد ماند ٬ بسکه عظيم و گسترده بود آن خمخانه مقدس.

وقتي با قرابه‌اي کهنه بازگشتم حضرت علي(ع) به سويم يورش آورده و بي‌آنکه محتاج ساغر باشد موم سر شيشه را با دندان کند و با عطشي باورنکردني شروع به نوشيدن نمود. سلمان با اشاره به من �هماند که مولا(ع) را به حال خود بگذارم. بالاخره سيري در رسيد و مولاي متقيان(ع) قرابه خالي را به گوشه‌اي ا�کند. قرابه هزار تکه شد و هر تکه‌اش مانند د�ري پرقيمت مح�ل بي‌رونقمان را آذين بست. مولا(ع) بي آنکه مزه‌اي به دهان مطهرش بگذارد طوري نشست که �هميديم قصد ادامه درد دلش را دارد.

November 18, 2002

----- مومنانه ۳۱ -----

کوچه‌هاي آن شهر مقدس تاريکتر از هر بو�‌آبادي در زير قدوم مبارک مولاي متقيان(ع) ميلرزيد. من که بار نانخشک و هميان انگشتري را از ک� داده بودم مانند پرنده‌اي سبکبال بدنبال مولايم روان بودم. ناگهان از دل تاريکي عربده‌اي مستانه به گوش رسيد که گ�ت: بايست اي نابکار!
ايستاديم. مرداني مسلح در مقابلمان ايستاده بودند که سبيلهايشان از بنا گوش در ر�ته بود. بزودي رايحه شراب‌الطور مولا(ع) در ميان ع�ونت ن�س ممزوج به عرق سگي راهبندان گم شد. شير شرزه عالم توحيد(ع) ذوال�قارش را بيرون کشيده و خود به پيشواز جمع آنان شتا�ت: حالا ديگه راه بر علي بن ابيطالب ميبنديد اي حرامزادگان؟ بايد ريد به سپاهي که سپهسالارش را نشناسد.
رئيس اشرار با ديدن هيبت مولاي متقيان و ذوال�قار برانش ناگهان به خاک مذلت ا�تاده و گ�ت: يا مولا! اشتباه کرديم. گمان برديم که غريبه‌اي ره گم کرده است و خواستيم خراجي درخور از او بستانيم تا سر برج در مقابل شما روسياه نباشيم منتها از بس شما خود را در گوني زهد و تقوا پيچيده‌ايد قادر به تشخيص شما نبوديم. ما همگي در راه منويات شما بسيج هستيم اي مولا!
سرکرده باجگيران بعد از زدن بوسه بر قدوم علي(ع) برخاست و براي زدون غبار تکدر به همراه زيردستانش شروع به شعار دادن نمود: [ حزب �قط حزب‌الله رهبر �قط اسدالله]
اميرالمومنين(ع) همگي را به سکوت �راخواند و با تغيـّــر گ�ت: من با اين شعارها خر نميشم. مقاديري که د�عه قبل برايمان آورده بودي بسيار کمتر از هميشه بود. به اين �کر ا�تاده‌ام تا براي سامان بخشيدن گذرگاه‌ها دسته اي ديگر از پاسداران را بسيج کنيم.
سرکرده گ�ت: قربان قبضه شمشيرت بروم يا مولا! راستش اين مردم و اين رهگذران آهي در بساط ندارند تا سهم امام را از آنان بستانيم. چندين و چند سال جهاد و جنگ رمغ از اقتصاد اينان برگر�ته است. من از ته جيب خالي اين مومنان با خبرم که حتي در زير برق شمشير نيز پشيزي ندارند تا جان و ناموسشان را نجات بخشند. اخيرا هم که خودتان مستحضريد دسته دسته دختر بالغ و نابالغشان را ميبرند در مناطق شمالي شبه جزيره در مناطقي مشر� به خليج‌المجوس به محتشمين صاحب مال مي�روشند. ايکاش بجاي آنکه ما را شب و نيمه شب سر گردنه و کوچه به کار بگماريد اصلا سهم امام را قانونمند مينموديد تا عوام‌الناس خود با طيب خاطر جزيه مسلماني و خراج شيعه بودنشان را تقديم مينمودند٬ ما هم ديگر شرمنده زن و بچه نبوديم و نان حلال بر سر س�ره‌شان ميبرديم. به حقانيت مذهب شيعه قسم که هيچکدام از ما جرات ندارد تا حتي در خانه بگويد عضوي از اعضاي سپاه پاسداران شماست بس که کريه است نام آنان در مقابل مردم.
علي(ع) غريد: حالا ديگر به سپاه پاسداران ما توهين ميکني؟
سرکرده با سري �روا�کنده گ�ت:به خدا از روي سوء نيت سخن نگ�تم. شما اگر وقت داشتيد روي مبحث سهم امام �کر کنيد که به يقيين بي دردسر تر است.

علي (ع) سري تکان داده و به ات�اق از جمع باجگيران دور شديم. بعد از دقايقي راهپيماي به نخلستاني وسيع رسيدم که حتي با وجود تاريکي ميشد عظمتش را دريا�ت. مدتي در ميان نخلها راهپيمايي ميکرديم که از دور کورسويي را ديديم. مولاي متقيان(ع) بر شتابش ا�زود و من نيز دوان دوان به آنسو روان گرديدم. ناگهان نخلستان به پايان رسيد و خود را در موستاني سبز و خرم يا�تيم.
نوري که ما را به سوي خود کشانده بود از لاي درزهاي خيمه‌اي نه چندان بزرگ بيرون ريخته بود. علي(ع) زنگوله‌اي که از گوشه اي آويزان بود را به صدا درآورد. بعد از لحظاتي مردي نيمه لخت شمشير بدست و ناسزا گويان از خيمه بيرون آمد و با ديدن مولا شمشيرش را به کناري انداخت. مولاي متقيان(ع) جلوتر ر�ته و دست آن مرد را بوسيد. مبهوت بودم. آيا به ديدار چه والامقامي مشر� شده بوديم که �خر عالمين(ع) آنچنان در مقابلش خضوع به خرج ميداد؟
بر اثر نوري که از درون خيمه ساطع بود تازه �هميدم ما به موستاني رسيده‌ايم که با تردستي بسيار در ميان نخلستان ساخته شده است و به يقيين از چشم اغيار پنهان ميباشد. مرد خيمه‌نشين ما را بداخل هدايت کرد. چهره مرد به نقوش سنگي حک شده بر ديوارهاي تخت جمشيد ميمانست. ريش �ر�ري‌اش تا به زير گلو پائين آمده بود و موهاي بلند معوجش بروي شانه‌ها ريخته شده بود. نميدانم چه رمزي در کار بود که علي(ع) ر�تاري آنچنان خاضعانه در پيش گر�ته بود. مرد چهره سنگي ساغري بلورين بدست مولا(ع) داد و از قرابه‌اي پوشال‌پيچ مايعي سرخرنگ را سرازير گردانيد و گ�ت: چهره‌ات در هم است. به يقين دردي به دل داري که در اين نيمه شب اينجا آمده‌اي. بنوش اي علي!
علي بن ابيطالب(ع) تشنه تر از هر وامانده‌اي در صحراي کربلا٬ جامش را بالا آورده و رو به مرد چهره سنگي گ�ت: مينوشم به اميد سلامتي و کاميابي شما! اي آنکه �علا از جور زمانه خود را در اين خمخانه عشق محبوس کرده‌اي. مينوشم به اميد روزي که بازو در بازو سر�رازانه در شهر گام بزنيم و خلق اول و آخر مانند گله شيعياني پاکنهاد بدنبالمان باشند. مينوشم به اميد آنروزي که دامن دين مبين اسلام از تلوث دست زبرائيل يهودي خلاص شود. مينوشم به سلامتي تو اي سلمان �ارسي!

November 13, 2002

------ مومنانه ۳۰ -------

نميدانم چرا با شنيدن نام آن مرد عظيم‌الجثه ناگهان اميرالمومنين(ع) شروع به گريه کرده و در گوشه‌اي بروي زمين نشستند. مالک اشتر که حقارت خصمش را دريا�ته بود٬ شمشير بران را به گوشه‌اي انداخت و تکه دستمالي برداشته و به علي(ع) داد. مولاي متقيان چهره گريانش را در دستمال پنهان کرده و گ�ت: گه خوردم اي مالک اشتر! الع�و الع�و.
مالک نيز در گوشه‌اي نشست و گ�ت: امروز عصر وقتي به شهر بازگشتم ديدم اهالي با چشم ديگري به من مينگرند. کسي براي �شردن دستم نزديکم نيامد و هيچکس به من تهنيت آزاديم را نگ�ت. وقتي به خانه رسيدم اين ضعي�ه را ديدم که با شکم ورقلمبيده در مقابل آينه نشسته و سرخاب و س�يداب ميکند. دنيا دور سرم چرخيد. ضعي�ه بجاي خوشامدگويي به تته پته ا�تاد و شکمش را از من پنهان کرد. از مني که شرعا شويش هستم رو گر�ت. يازده ماه تمام اسير کا�ران حرامي بود٬ هزاران زخم کاري به بدنم �رودآوردند٬ با آهن سرخ کلمه اسير را بر پيشاني‌ام حک کردند٬ مانند بردگان به بيگاريم واداشتند٬ صبح تا شب ناسزا بارم کردند و شب تا به صبح مانند سگي وامانده آزارم دادند٬ زير آن همه خواري و خ�ت خرد نشدم اما با ديدن شکم برآمده زنم متلاشي شدم. بعد از تلاش بسيار مو�ق شدم با رندي خاصي خود را از آن اردوگاه جهنمي مخصوص اسرا رهايي بخشم. دلم خوش بود که همسر زيبارويم در انتظار بازگشتم لحظه شماري ميکند. زهي خيال باطل. بي آنکه تهديدش کنم خودش مقر آمد. ميشنوي اي علي؟ خود ضعي�ه گ�ت که يک ه�ته بعد از رسيدن خبر م�قودآلاثر شدنم با بقچه‌اي رطب مضا�تي به نزدش آمده‌اي و قسم جلاله خورده‌اي که شهيد شده‌ام. تو سردار آن غزوه محکوم به شکست بودي اي پسر ابيطالب! و تو بودي که به دروغ خبر مرگم را آوردي. من ديگر توان بازگويي را ندارم. اي ضعي�ه شکم پر! خودت بگو از رزالت اين مرتيکه(ع).
زن مالک بيش از پيش خود را در چادر ضخيمش پيچيده و با صدايي لرزان گ�ت: خداوندا من روسياه رو ببخش. بعله ايشون با اون جعبه خرما اومدن خواستگاري. لباس سياه تنم بود. گ�تم اينجوري که بده. اون بدبخت تازه شهيد شده و عده‌ام به سر نيومده. اما ايشون گ�تند که من امامم و نايب پيغمبر. قوانين شرعي براي عوامه و ماها جزو خواصيم. همونجا خودشون خطبه صيغه رو جاري کردند و گ�تند پاشو لباس سياهت رو دربيار که شگون نداره. منم ديدم چاره‌اي جز اطاعت امر اميرالمومنين(ع) رو ندارم. خلاصه همونشب تا نص�ه شب اينجا بودند و هزار رقم حر�هاي خوب خوب زدند. از شيريني عسلها و از نورانيت غر�ه‌هاي بهشت تعري� کردند. بعدش هم شد آنچه که نبايد ميشد. حالا هم که خاک عالم برسرم شده. شورم برگشته و من رسوا هم با خيگ بالا اومده‌ اينجا نشسته‌ام. ايکاش تو دين مبين اسلام خودکشي گناه کبيره نبود تا مير�تم از دکان روح‌الله در سر کوچه يه کاسه زهر ماري چيزي ميخريدم و تا ته سر ميکشيدم.
زن به گريه ا�تاده و مشغول زدودن اشکها با چادرش شد. مالک سري تکان داده و کلاه جنگي‌اش را بالاتر گذاشته و گ�ت: بيا اينم از جهاد ما. ر�تيم �ي سبيل‌الله جهاد کنيم به نامردي �رستادنمون جلوي خيل دشمن حالا هم بايد کلاه بيغيرتي سر خودمون بذاريم. وقتي تو محاصره خصم بودم يه نامرد پيدا نشد که بياد کمکم. اي پسر ابوطالب! حالا که خوب �کر ميکنم ميبينم تمام اون قضايا توطئه بوده تا سرم رو به سنگ بکوبي و اين ضعي�ه رو تصاحب کني. چرا ساکتي. تو که خطبه خوان مبرزي بودي جاکش(ع)!
مولاي متقيان با شرمندگي تمام عرق از پيشاني و اشک از چشم سترده و گ�ت: ببخش مرا اي مالک اشتر. قول ميدهم جبران کنم. بگذار حکومت بدستم بيا�تد آنگاه ترا حکمران بهترين منطقه خواهم کرد. در مورد بچه توي شکم زنت نيز نگران مباش که ميگوييم در اين خانه نيز مانند خانه مريم عذرا(ع) معجزه رخ داده است. منطقي باش اي مالک! اگر مرا بکشي چيزي نصيبت نخواهد شد اما اگر زنده‌ام بگذاري تا قيام قيامت سپاسگذارت خواهم ماند.
مالک بعد از لحظه‌اي ت�کر سري تکان داده و گ�ت: مردي در هم شکسته‌ام. آنچه دارم تنها داغ اسارت بر پيشاني است و همسري حامله از غير و مشتي خاطرات کشنده از دوران اسارت. من بيچاره‌تر از هر بيچاره‌اي هستم. بدبختانه قتل ن�س آنهم قتل مولا در دین مبین اسلام جایز نیست و چاره‌اي ندارم جز قبول پيشنهادت يا علي بن ابيطالب.


با بدرقه مالک و همسرش از خانه بيرون آمديم. نيمه‌هاي شب شده بود. کيسه‌هاي نانخشک و انگشتري در خانه مالک اشتر باقيمانده بود. علي(ع) مانند مرده‌اي که جان تازه‌اي به چنگ‌آورده باشد به تندي براه ا�تاد. پرسيدم: کجا ميرويد يا مولا؟
�رمودند: گه زيادي مخور و بدنبالم بيا. نميدانم اين از نحوست قدم تو بود که امشب اين ماجرا بر من ات�اق ا�تاد يا از ن�رينهاي آن �اطي لگوري(س). نه انگشتري در بساط داريم و نه نانخشکي که به بهانه‌اش به خانه‌اي ر�ته و ان�اق کنيم. آه ای خدای منان! این چه شب پر ادباری است امشب. شهر پر از بيوه زن چشم براه است و ما ناتوان از کمک به آنان. عيش مقدسمان منقض گرديد امشب. بدنبالم بيا اي پسرک بخيه بر سر. بايد برويم به نخلستان �دک تا بلکه درآنجا عقده از دل بازگشايم.

November 08, 2002

----- مومنانه ۲۹ -----

چشمانم جز سياهي چيزي نميديد و اگر نبود آن رايحه و بوي عرق مردانه مولاي متقيان(ع) که مرا بدنبال خود ميکشيد٬ به يقيين براي ابد گم ميشدم. سطح کوچه مملو از پستي بلندي بود و نميدانستم قدم بعديم در کجا �رو ميايد. همين امر موجب شده بود راه ر�تن خشک و خالي‌ام بدل به عملي دلهره‌آور شود. شهامت بخرج داده و پرسيدم: اي امير مومنان! چرا سطح کوچه ها بدينگونه گود و تلمب است؟
شيرمرد بيشه توحيد �رمودند: همش تقصير بلديه است و شهردار دزدش. از بيت‌المال کلي پول گر�ته بود تا خاک حاصل از کندن خندق را از شهر بيرون ببرد اما طبق معمول همه بلديه‌هاي تاريخ٬ دزدي در کار کرده و خاک‌ها را بر سطح کوچه و پسکوچه‌ها پخش کرده. خدا از سرش نگذره آن نابکار دزد. پدرش کرباس �روشي بيش نبوده و به يمن نزديکي با رسول اکرم(ص) به مقام شهرداري ميرسد. خدا را شکر که شهرمان در صحراي سوزان عربستان واقع شده والا کا�ي بود بارانکي ببارد تا سيل گل‌آلود تمام ام‌القراي اسلام را نابود نمايد. اگر ميخواهي بپرسي چرا رسول اکرم(ص) آن نابکار را عزل نميکند بخاطر وجوهاتي است که در خ�ا به حرمش ميرسد٬ هم نقدي و هم جنسي. ديگر از من زبان مگير اي پسرک بخيه برسر که داريم به اولين مقصد ميرسيم.
ساکت شدم و کورمال کور مال راهم را ادامه دادم. ناگهان به اندام کوه‌آساي اميرالمومنين(ع) برخوردم. �هميدم که به مقصد رسيده‌ايم. بيغوله‌اي گلين که خراب تر از هر خرابه‌اي بود در مقابلمان قرار داشت. کورسويي خ�ي� از درز در شکسته بيرون ميريخت. حضرت علي(ع) سر�ه خ�ي�ي کرد. خايه‌مالانه دستمالم را به سويشان گر�تم. اخمي �رمودند که �هميدم منظورشان اينست که گه زيادي موقو�! در شکسته به آرامي باز شد و تازه معناي آن سر�ه مقدس را �هميدم. موجودي چادر پيچ ما را بداخل خانه هدايت کرد. در اتاقکي بي �رش و م�رش دو کودک يتيم بروي مقوا خوابيده بودند. دنده‌هايشان از زير پوست بيرون زده و شکمهايشان متورم بود. حضرتش کوله نان خشک را از من گر�ته و با دستان سخاوتمندشان مقداري نان خشک و خارک پلاسيده پادرختي را به طر� اط�ال پرتاب کردند. کودکان مانند آنکه بهترين خواب عالم را ديده باشند با شوقي بسيار بطر� نانخشکها هجوم بردند. حضرت علي(ع) سرخوش از شادي ايتام٬ رو به موجود سياهپوش �رمود: آبجي چه خبر؟
صداي لطي� زني از لاي چادر سياه بگوش رسد: خبرا پيش شماس علي آقا(ع)! سايه‌تون سنگين شده و ما رو از ياد برديد. حالا ب�رمائيد تو اون اتاق تا يه چايي و آب داغي بيارم خدمتتون. بميرم براتون که از بس براي اسلام و مسلمين شب و روز مجاهدت ميکنيد �کر سلامتي خودتون نيستيد.
مولاي متقيان(ع) انگشتري با نگين قرمز را از توبره انگشترها برداشته و به ات�اق مادر بچه يتيمها بداخل اتاق ر�تند. من سرگرم نظاره يتيمچه‌ها شدم که مانند جوجه‌هاي بيگناه مشغول ورچيدن خرده‌هاي نانخشک پراکنده در اتاق گرديده و از آنچه برسر مادرشان مير�ت بي اطلاع بودند. دقايقي سپري شد و اميرالمومنين(ع) در حال س�ت کردن کمربند مبارکشان از اتاق بيرون آمدند. لپ‌هاي مطهرشان گلگون بود٬ چ�ي�ه‌شان جابجا شده و کچلي‌ �رق مبارکشان خانه پر حزن بيوه زن را روشني بخشيده بود. در حال بيرون آمدن از خانه بوديم که يکي از اط�ال نانخشک بيشتري را طلب کرد. علي(ع) لگدي پرعطو�ت به تخت سينه ط�ل نواخت و �رمود: اسرا� و تبذير و پرمصر�ي در دين مبين ما جايي ندارد. به آنچه که خداوند منان برايت به عنوان روزي قرار داده مشکور باش و بيش از آن مخواه.*
حضرت علي(ع) براي آنکه استواري خود را در امر تعليم و تربيت به عنوان وديعه‌اي پر ارزش براي تاريخ خونبار شيعه بيادگار بگذارند به طر� بيوه زن و اط�الش ر�ته و همگي را با طپانچه مطهرش نواخت. بعد از آنکه هگي با گ�تن گه خورديم يا ابوتراب(ع)! به آموختن درس انسانيت و ايمان اذعان کردند مولاي متقيان و من از بيغوله آنان بيرون شديم.
چند کوچه آنطر�تر به مقابل خانه‌اي رسيديم که از قبلي آبادتر مينمود. حضرتش هنوز حلقه بدر نکو�ته بود که زني برقع بر سر در را گشود و ما را بدرون خانه راهنمايي کرد. پسرکي ده دوازده ساله در حاليکه برادر چند ماهه کوچکش را در بغل داشت بسوي امير اکرم(ع) آمده و سلام عرض نمود. حضرت علي(ع) گوگولي مگولي گويان با لپ بچه شش ماهه بازي کرد و قربان صدقه بچه ر�ت. شباهتي عجيب بين چهره آن ط�ل معصوم و چهره مولاي متقيان(ع) يا�تم. زن برقع بر سر٬ من و دو �رزندش را بدرون اتاقي راند و خود بهمراه علي(ع) به اتاقي ديگر ر�تند. از برادر بزرگتر پرسيدم: چند وقت است که به مصيبت يتيمي گر�تار آمده‌ايد؟
در پاسخ گ�ت: يکسالي ميشود که پدر نازنينم در حين جهاد عليه ک�ار در رکاب اميرالمونين شهيد شده است. زخم شمشيري دوزبانه بر ق�ايش نشسته بود. بدخواهان گ�تند کار کار مولاي متقيان است که ميخواسته به همسر گرانقدر آن شهيد حني� دست بيابد. اما مادر بزرگوارم گ�ت بدخواهان ميخواسته‌اند تا با اين تهمت‌ها اميرالمومنين را به بي تقوايي متهم کنند. پدرم مانند هر سپاهي رزمنده‌اي مدتهاي مديد از کاشانه دور بود و به خانه نميامد. پدرم مطمئن بود که علي(ع) گاه‌به‌گاه به ما سرميزند و مدام ميگ�ت نبايد سنگر اسلام را در مقابل ک�ار خالي گذاشت. وقتي شهيد شد شش ماهي بود که به خانه برنگشته بود و نميدانست مادرم سه ماهه حامله است.
پسرک ميخواست از بزرگواري و شجاعت پدرش بيشتر سخن بگويد که نوايي روحاني را از اتاق مجاور شنيدم. بنظر ميرسيد �رشته اي با صداي نازک خود در صدد برانگيختن کائنات است. لحظه اي نگذشت که صداي بشکن و بالا بنداز و ني‌ناش‌ناش مولاي متقيان نيز بگوشم رسيد. بي اختيار بلند شده و به کنار اتاقشان ر�تم. پسرک يتيم که از جايش تکان نخورده بود گ�ت: آنها به يقين در حال سماع روحاني هستند. ماها هنوز نابالغيم معني اين عبادات را نمي�هميم. بيا بشين اي پسرک بخيه برسر!

من بي اعتنا به خواست پسرک يتيم خواستم که از آن سماع عار�انه �يض ببرم. در اتاق را کمي بازکردم. ديدم مولاي متقيان و بيوه زن محتاج راهنمايي٬ مانند عر�اي مغروق در بحر بيکران حضرت حق٬ جامه و دلق دنيوي را از تن به‌در آورده و لخت مادرزاد به نيايشي پر برکت مشغولند. خوب که نگاه کردم دو ن�ر کور را ديدم که در گوشه اتاق نشسته‌اند و به آرامي تنبور و د� ميزنند. اميرالمومنين(ع) در دستي جام مملو از عقل سرخ را گر�ته بود و در دست ديگر زل� پرشکن يار مومنه را. هر دو سرمست از باده توحيد همراه با نواي دل‌انگيزي که گويي از عالم غيب نازل ميشد٬ به رقصي عر�اني مشغول بودند. ناگهان علي(ع) که پره‌هاي بيني‌اش از هيجان مانند توسني غران به جنبش ا�تاده بود عنان از ک� داده و نقش زمين شد. مومنه براي آنکه مولا را به هوش آورد جامي از عشق الهي سرخ رنگ را بروي پشم سينه علي(ع) ريخته و با زباني سرخي‌اش به ياقوت مذاب ميمانست مشغول ليسدن و چشيدن آن درياي بيکران حلم و حکمت گرديد. شوري عرق حضرت و تلخي شراب بدل به تجربه‌اي شيرين در کام مومنه گرديده بود. حضرتش که به لط� الطا� الهي دچار خوشخوشان شده بود دستي بر عمود ا�راخته‌اش کشيده و دهان مومنه را بدانسو رهنمون گرديد. مومنه شي�ته بزرگي و عظمت خالق٬ الله اکبري بلند گ�ته سعي کرد مردانگي و �توت مولا را يکجا در دهان جاي دهد. نوازندگان نابينا که به چشم دل از سماع هر دو ن�ر آگاه بودند بر شدت ضربات خود ا�زودند. طنين تنبور ارتعاشي روحاني به بدن مولا انداخته بود و دهان مومنه به همراه ضرباهنگ د� بالا و پائين مير�ت. ناگهان زن سرش را کنار کشيد. حاصل ايمان و مجاهدت مولا مانند �وواره‌اي س�يد و سرکش به سوي آسمان و �راتر از آن بسوي عرش اعلي اوج گر�ته بود. مومنه بيتاب شده بود. خود را در مقابل حضرت حق و حجتش به خاک انداخت و ملتمسانه نزديکي و �يض را خواستار گرديد. مولاي متقيان براي آنکه حاجت مومنه را ادا کند با چ�يه سبز رنگش عمود همچنان برا�راخته و سرخش را پاک نمود. ابرمرد تاريخ(ع) بعد از آنکه دو زانوي مرمريني که به س�يدي سنگهاي کوه احد بود را از هم گشود به روزني که به دلنوازي غار حرا ميمانست دخول �رمود. مولا با سکنات و حرکاتي محکم و اساسي مشغول استجابت دعاي اعماق دل مومنه گرديد. استغاثه‌هاي پرتمناي زن٬ ن�س‌ن�س‌هاي ناشي از مجاهدت مولا و پنجه‌هاي بي آرامش نوازندگان محيطي کاملا روحاني را بوجود آورده بود. مطمئن بودم تمامي ملايک عرش و �رشتگان الهي در اين ضيا�ت الله به صورتي نامحسوس شريکند همانگونه که من شريک بودم. متوجه تنبان و خشتک خودم شدم که چيزي در ميانه‌اش در حال آماسيدن و متورم شدن بود. شکر الهي بجا آوردم و اين بزرگ شدن را نشانه را ناشي از الطا� حضرت باريتعالي دانستم. ناگهان حس کردم نکند که شيطان به زير جلدم ر�ته و ميخواهد �ريبم دهد. در گوشه‌اي نشسته و که سعي نمودم آن مار عاصي از خواب برخاسته از ميان خشتکم را با دستانم خ�ه کنم. بعد از زور ورزي بسيار تلاشم �ايده بخشيد و آن مار سرکش خسته از مجاهدت من و دستانم خوني س�يد از چشم جاري نموده و خ�ت. دوباره به درون اتاق نگاه کردم. آرامشي روحاني برقرار شده بود. مطربان حرم حق درهم و ديناري از مولاي متقيان(ع) ستانده و از خانه بيرون ر�تند. حضرتش نيز بعد از لختي آرامش جامه بر تن کرده و از اتاق خارج شد. مومنه با عشوه‌اي الهي بوسه‌اي بر دست و ريش مبارک اميرالمومنين نشانده و با اشاره به يتيمانش خرجي خواست. علي بن ابيطالب هنوز شروع به سخن اندر �وايد قناعت نکرده بود که بيوه زن گ�ت: خبه! خبه! اين حر�ا رو بذار وقتي که ميري بالا منبر. اين بچه‌هاي يتيم نون ميخوان و شکم هيچ کس با موعظه پر نميشه. من هيچوقت نگ�تم اون �اطي لگوري(س) رو ول کن بيا منو بگير. �قط مردونگي داشته باش و مسئوليت اين بچه کوچيکه رو که خودت پس انداختي بپذير. در ضمن از اين انگشترهاي بدلي رو براي من نيار که ميدونم ارزشي ندارند. نگين پادشاهي رو بده به اونا که محتاجشند. من خرجي خودم و اين دو تا يتيم رو ميخوام.
مولاي متقيان(ع) براي اينکه دهان خستگي ناشناس زن را ببندد با اکراه تمام از همياني را که به کمر داشت درهم و ديناري درآورده و به زن داد. زن راضي نبود و گ�ت: اينا که خرج مطربا هم نميشه.
علي(ع) در حاليکه سر کيسه را بيشتر شل ميکرد �رمود: بخاطر همين اعمالتان است که خداوند متعال بيشتر جهنم را به نسوان متعلق ساخته است.

بعد از آنکه از خانه بيرون آمديم دوباره در سياهي‌هاي کوچه‌ها ا�تاديم. علي(ع) از جيب مبارکشان شاهدانه و مغز گردو و کنجد بو داده درآورده و ميخوردند. پرسيدم: يا مولا! آيا گرسنه‌ايد؟
ايشان با لحني پر نهيب �رمودند: از بس در راه اسلام و مسلمين جان ميکنم و شمشير صدتايه غاز ميزنم طبيب گ�ته که بعنوان دارو بايد از مغوز مقوي بخورم تا کمرم س�ت‌تر شود.
ميخواستم بگويم که چه داروي خوشبويي را تناول مي�رمائيد و با دواهاي بعد از جراحي من کلي تو�ير دارند که ناگهان مولا(ع) در مقابل خانه‌اي ايستاد و در را کو�ت. در خانه بروي پاشنه چرخيد و زني چادر بسر سراسيمه سرش را بيرون آورده و رو به مولا گ�ت: از اينجا دور شو علي آقا(ع) که شويم بازگشته است و ميترسم بي‌آبرويي شود.
علي(ع) �رمود: شويت؟ او که در غزوه‌اي کشته شده بود. البته شايعه اسارتش را نيز شنيده بوديم.
هنوز کلام مولاي متقيان به آخر نرسيده بود که ناگهان در خانه چارتاق باز شد و مردي با هيبتي غول‌گونه شمشيرش را به زير گلوي مولا آورد و غريد: خوب به چنگم ا�تادي اي کس کش!(ع). دست به ذوال�قارت نبر که لمس شمشير همان و بريدن شاهرگت همان.
مرد غول پيکر به آرامي ذوال�قار را از کمر مولا(ع) جدا کرده و با شمشير تهديد کننده‌اش شيرمرد بيشه توحيد(ع) و من را بداخل خانه هدايت نمود. در روشنايي کمرنگ پيه سوز٬ چهره مملو از زخمهاي هنوزالتيام نيا�ته مرد نظرم را جلب نمود. بروي پيشاني‌اش کلمه [اسير] به خط کو�ي کج و معوجي داغ شده بود. نميدانستم چه کنم.
يا الرحمن‌الراحمين! اين چه وضعيتي بود که گريبانمان را گر�ته بود؟
مولاي متقيان(ع) مانند بيد در معرض باد ميلرزيد. مرد عظيم الجثه شمشير تيزش را در هوا تکان داده و با اشاره به شکم بالا آمده همسرش رو به علي(ع) غريد: اي جاکش(ع)! اينگونه از ناموس شهدا و اسرا ح�اظت ميکنند؟ اينست پاداش دلاوريهايم در عرصه‌هاي جهاد و نبرد؟
من که لرزش بي‌امان امامم را ميديدم طاقت نياورده و به ميان پريدم. کيسه نانخشکه را به سوي آن ديو بي شاخ و دم پرتاب کرده و گ�تم: به مولايم چرا جسارت ميکني؟ اصلا تو که هستي که جرئت ميکني �خر عالمين و سرور کائنات٬ علي‌بن ابيطالب(ع) را با صداي بلند مورد خطاب قرار دهي؟
غولمرد نگاهي به کوچکي جثه و سر بخيه خورده کچلم انداخت و گ�ت: برو کنار عن دماغ!
کيسه سنگين مملو از انگشتر را مانند گرز گران بدور سر چرخانده و بسوي آن بي ادب عظيم‌الجثه پرتاب کردم و گ�تم: ممگر از روي نعش من رد شوي تا بتواني به مولايم دست بيابي. نامت چيست اي گنده بگ جسور؟
مرد عظيم‌الجثه که از ديدن اصرار حقيرانه من به خنده ا�تاده بود گ�ت: نامم را براي چه ميخواهي سنده چشم و ابرو دار؟ اگر دانستن نامم دردي از تو دوا ميکند بايد بگويم نامم اشتـــر است٬ مالک اشتــــر.

----------------
* خوانندگاني که مايلند از از درياي بيکران انديشه مولاي متقيان(ع) مست�يض شوند بهتر است به کتاب [نحجولملاقه] مراجعه نمايند. اين کتاب را نويسنده پرهيزگارش با امداد الهي بعد از مرگ خود تالي� و تنظيم نموده.

November 07, 2002

------ مومنانه ۲۸ ------

همانطور که ميدانيد من شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام که منقاش طبيب‌الاطبا بيشترک مغز سابقا ً گمراهم را با لط�ي بيکران بيرون آورده است. بعد از آن جراحي خارق‌العاده من به شيطانکي يازده دوازده ساله معصوم بدل شدم و يقيين دارم از نظر حدت ايمانم مورد رشک تمامي �رشتگان عابد الهي هستم.

ابرمردتاريخ اسلام(ع) بعد از خوردن نان و خرمايي مختصر٬ مانند هر مرد پر تلاشي که شش روز ه�ته را مثل سگ جان ميکند و بعدازظهرهاي روز تعطيل را به خواب ميگذراند به متکاي نه‌چندان نرمشان پناه بردند. بجاي خروپ� معمولي که دلالت بر غ�لت دارد٬ خر و پ�ي عجيب از مولاي متقيان(ع) منتشر ميگشت که در آن ميشد به خوبي طنيني از الحان دعاگونه بهشتيان را شنيد. حسنين(ع) که هنوز از خوردن اجباري نان و خرما پکر بودند در گوشه‌اي از حياط خانه بگونه‌اي که صدايشان مزاحم خواب پدر بزرگوارشان نشود مشغول بازي بودند و خيل مورچه‌هاي اسبي را به نيابت از لشکر ک�ار به آتش ميکشيدند. قنبر که ساعتي پيش له و لورده شده بود در داخل طويله مقداري از کاه و پيزر خشکيده براق را قرض کرده و اندام دردمندش را به ميان آن انداخته و در دل با صدايي ناشنيدني از درد ميناليد. دلم به حال پيرمرد سياه ميسوخت. به کنارش ر�تم. مانند مرده‌ بيکسي که از سياهي اعماق قبر �اتحه‌خواني را ديده و به عشقش جاني تازه گر�ته٬ اندام خرد شده‌اش را جا بجا کرد و گ�ت: بازم محبت تو اي پسرک غريبه بخيه بر سر. يک عمر بدبختي کشيدم و نوکري درگاه اينا رو کردم اينم سرنوشتم. تنها دلم خوشه که با اون تصوير جوان و س�يدي که نقاش کاشغري ازم کشيده نامم در تاريخ به نيکي برده بشه. راستش من بااينکه تو مرکز ام‌القراي اسلام سعادت نوکري اهل بيت نصيبم شده چندان به اون دنيا اعتقاد ندارم. خدايي که تو اين دنيا بنده‌هاش رو �راموش کرده حق حساب و کتاب کشيدن از اونا رو نداره. کلمه عدالت لقلقه دهن اينا و خداشونه اما ما که تابحال رنگش رو نديديم. مگه من چه هيزم تري به خدا �روخته بودم که با اين رنگ سياه آ�ريدتم؟ مگه من چه بدي در حق کسي کرده‌بودم که بايد به عنوان حاصل تجاوز نيمه شب ارباب به کنيز سياهي متولد بشم. همين حمزه(ع) که آنتوني‌کوئينه برادر ناتنی منه. منتها مادرش هم س�يده و هم عقدي.
من با بهت پرسيدم: قنبر! اگر برادر ناتني حمزه(ع) باشي به معني اينه که عموي رسول‌الله(ص) هستي.
قنبر گ�ت: بعله. البته اگر مادرم کنيز نبود و رنگم سياه نبود! نيمي از سياهان و رنگين‌پوستان برده و کنيز از تخم و ترکه اينها هستند اما هيچکدام از ما را لايق خويشاوندي خود نميدانند. اين خاندان هم مثل بقيه هستند. �قط ت�اوتشون با بقيه قريش اينه که خودشون رو تا�ته جدابا�ته و موحد ذاتي ميدونند. حتي اجدادشون رو هم که روزي هزار بار جلوي هر بت و نابتي دولا و راست ميشده رو به ضرب تحري� ميگن مسلمون بوده. وقتي به مساله حقوق ماها کنيز زاده‌هاي بدبخت ميرسه زرتي ميگن عر� جامعه چنينه و چنانه. اينا به هر کنيزي که دلشون خواست دست درازي ميکنند. بچه بدنيا اومده هم بالاجبار برده است. اي کيرم تو مرامت خداوند جاکش! تو که صد و بيست و چهار هزار پيغمبر �رستادي٬ دستت چلاق بود براي يکد�عه هم که شده يک ن�ر سياه بدبخت به عنوان پيغمبر خودت انتخاب کني تا اين رسم شنيع براي هميشه از تاريخ بشريت محو بشه؟ اينه عدالتت کس کش؟ اينه حکمتت پ�يوز؟ ما برده‌ها شديم وجه‌المصالحه آقايان با خداي خودشون. ميگوزند و نمازشان باطل ميشود بايد غلامي را طعام دهند. اي ريدم به دين مبینتان که طعام من مساوي است با چس يکن�ر مومن که از �رط پرخوري در هنگام رکوع و سجود گوزيده. ايکاش ميريد تا مجبور ميشد بجاي يک غلام ده غلام را طعام دهد. ايکاش مومني پيدا ميشد تا در موقع عادت ماهانه با خواهر خود جماع ميکرد تا بلکه از برکت کثا�تکاريش مجبور ميشد غلام يا کنيزي را آزاد کنه. سيري و آزادي ما مرتبط شده به سولاخ کون مومنین و میزان ترشحات زنانه مومنات. سیری و آزاد شدن ما مرتبط شده با گناه کردن آن مخلوق خوارکسه و بخشیدن آن خالق خوارکسه‌تر. آ خداي بيهمه‌چيز! حالا ما سياها به کنار. نميشد يک د�عه يک زن رو به عنوان پيغمبر براي تربيت آدما ب�رستي؟ مگه همش نميگند مرد از دامن زن به عرش ميره؟
سعي کردم با تسلي دادن قنبر دهان ک�رگوي او را به هم‌آورم اما پيرمرد بينوا با گريه‌اي از مرکب سياهتر ادامه داد: يک عمر نوکري و بردگي بکن اينم مزد دستم. به همون خداوند جاکشي که اينا مدعيش هستند قسم درسته که با رسول اکرم(ص) ر�ته بوديم دکون کبابي اما ماها �قط سياهي لشکر بوديم. ببيين يه خرده نون چرب و دو سيخ گوجه و يه سر پياز ببين چه به روزم ‌آورده. اينا همش تظاهر بود تا پيغمبر بگه ماهم بعـــله طر�دار ضع�ا هستيم. هرروز هزار تا آيه و سوره و حر� و حديث مياري خب يه د�عه هم بگو بردگي حرامه و شر رو بکن. همش آيه مياره در مورد کردن و نکردن و قهر و آشتي در حرم بي‌در و پيکرش. اين مولاي ما هم که از اون بدتر. اي ريدم به لاي اون لقمه نون و خرمايي که جلوي مردم ميخوري علي!(ع). ايکاش ستاره‌هاي شب زبون باز ميکردند و ميگ�تند تو شبها و نيمه شبها مشغول چه اعمال شنيعي هستي. اي پسرک بخيه برسر! از ما گ�تن. اگر امشب با اميرالمومنين(ع) ر�تي بيرون حواست رو جمع کن. �کر کن چشمات کورن. �کر کن گوشات کرن. �کر کن تتمه مخت رو هم تو جمجمه نداري. توبره انگشتر و نون خشک رو مياندازي رو کولت و با دو ذرع �اصله از حضرتش راه ميري. صم البکم!
قنبر از شدت ضع� و درد از حال ر�ت و ساکت شد. من مطمئن بودم حر�هاي ک�رآميز اين نوکر باو�اي خاندان نبوت و امامت تنها هذياني است که بي اختيار از ذهن تبدارش تراوش کرده. براي آنکه سردش نشود مقداري کاه خشکيده را برويش ريختم و از طويله بيرون آمدم. خواستم به سوي حسنين(ع) ر�ته و در بازي آنان شرکت نمايم که با اخم و تخم آنها مواجه شدم. به دالان ر�ته و مانند سگي لنگ زانو در بغل گر�تم و در چرت �رور�تم . ساعتي به غروب مانده بود که به همراه ضربه لگد پرعطو�ت مولاي متقيان(ع) از چرت بيرون آمدم. حضرتش دو کيسه‌ کهنه جلويم انداخت و �رمود: تو يکيش نون خشک ميريزي و تو يکي ديگه‌ش انگشتر. يه لقمه نون و خارک هم بخور که تو راه گشنه‌ات نشه.

توبره بر دوش بدنبال اميرالمونين(ع) از خانه بيرون آمدم. اين اولين باري بود که پا از آن خانه ع�ا� و عصمت بيرون ميگذاشتم. تنها دو سه روز قبل بود که از دست اوهام گرگ‌گونه‌ام يا زهرا گ�ته و به دخت پيامبر اکرم(س)(ص) متوسل شده بودم اما بنظرم ميرسيد که سالهاست با اين خانواده مطهر محشور شده‌ام.
حضرت علي(ع) خود را در گوني پاره و مندرسي پيچيده بودند٬ بگونه‌اي که هيچکس گمان نميبرد اين هيکل گوني‌پيچ همان ابر مرد بزرگ تاريخ خونبار شيعه است. به خود گ�تم که چقدر ايشان عزت ن�س و بزرگي روح دارند که نميخواهند بخشش و دهش خود را به رخ ديگران بکشند*. هوا کاملا تاريک شده بود هيچ رهگذري در کوچه پس کوچه‌ها به چشم نميخورد. تنها از طر� محله جهودها صداي ملايم تار و تنبکي طرب‌انگيز به گوش ميرسيد. حضرتش لحظه‌اي ايستادند و قبضه ذوال�قار و کمربند پرهيبت خود را در ميان پنجه‌هاي مردانه �شردند. گمان بردم عنقريب است که به سوي آن محله يورش برده و کوچک و بزرگشان را ادب نمايند. ايشان کمربند از کمر گشوده و به همراه ذوال�قار به من دادند. جل الخالق! آيا اميرالمومنين ميخواستند با دست خالي آنان را ادب نمايند؟ هنوز براي پرسشم پاسخي نيا�ته‌بودم که ديدم ايشان در کنار ديواري نشسته و شر شر ميشاشند. بعد از انجام عمل واجبه استبراء سر آلت مطهرشان را با کلوخي پاک کرده و کلوخ آلوده را بداخل حياط همان ديوار شاش‌آلود انداختند. صداي آخي پر ملاط از درون حياط به گوش رسيد. صدا آشنا بود. حضرتش پا به گريز گذاشته و من نيز با عجله بدنبال ايشان گريختم. دل به دريا زده و پرسيدم: آيا اين خانه ابوس�يان و آن صداي پر درد از آن معاويه نبود؟
اميرالمومنين در حال بستن کمربندشان �رمودند: اينها مشتي ضد مذهب غيرانقلابي هستند که منا�قانه خود را در کسوت مومنين جاي داده‌اند. ايکاش که قدرت داشتم بجاي آن کلوخ آلوده نيمي از کوه احد را کنده و برسرشان بکوبم. تو اي پسرک بخيه برسر! تو از قنبر باهوشتر بنظر ميرسي که توانستي صداي معاويه ملعون را تشخيص دهي. اميدوارم زبانت قرص و محکم باشد و از آنچه ميبيني و ميشنوي براي ديگران خبرسازي نکني.
به تائيد �رمايشات مولاي متقيان(ع) سري جنباندم و بدنبال ايشان خود را به دل تاريک کوچه‌ها انداختم.

-------------------
پاورقي
* با آنکه حتي شيطان رجيم نيز بر عزت ن�س مولاي متقيان(ع) صحه ميگذارد٬مع‌الاس� عده‌اي ج�اکار و نادان مدعي هستند علي بن ابيطالب(ع) �قط بخاطر پنهانکاري اعمال شنيعش خود را گوني‌پيچ مينموده است. آن بيمروتان ميپرسند که مگر حضرت علي(ع) چه کار خلا�ي انجام ميداده که مجبور بوده صورت خود را بپوشاند؟ در جواب بايد گ�ت درست است که سارقين و تجاوزکاران هميشه با ماسک و پوشش به اعمال خلا� ارتکاب ميورزيده‌اند اما هرماسک بر چهره‌اي که دزد نيست. همانطور که هر مکتب ر�ته‌اي باسواد نيست و هر چلاقی رهبر �رزانه. اصولا هر چيزي ميتواند خلا� خودش باشد. علامه تباتبائي در متن و استاد متهري در حاشيه کتاب مشهورشان [اصول تلس�ه و روش کيالکتيک] به لحاظ �لس�ي دوگانگي همه يگانگان و يگانگي هر چندگانه‌اي را با براهين مستدل اثبات کرده‌اند. بنابراين ۱- علي(ع) جاکش نبوده بلکه مظهر عدالت اجتماعي شيعه ميباشند. ۲- ايشان تنها نيمه شبها براي امر خير از خانه خارج ميشده‌اند. ۳- علي٬ علي است همانطور که �اطمه �اطمه است.

November 04, 2002

---- مومنانه ۲۷ ------

عمر ملعون بعد از ارتکاب عملي شنيع* با �اطمه زهرا(س) که حتي زبان شيطاني من از آن بيان آن عاجز است٬ خوشحال و خندان در حال ترک خانه بود. درمانده بودم که چرا دخت گرامي پيامبر اکرم(س)(ص) به آن ديو متجسم اعتراض نکرده و حتي براي بدرقه‌اش تا دم در خانه ر�ت. عمر(ل) در هنگام خروج دستي به لنگه لق در خانه زد و گ�ت: اين لنگه در خطرناکه اگه بيا�ته رو کسي حکما از سنگيني زيرش خواهد مرد. به علي آقا بگو از خرج انگشتر بدلي و نون خشک براي �قرا کم کنه و بده لولاي لق اين در رو تعمير بکنند. خو� آنرا دارم که اين در بيا�ته رو کسي و بکشدش. بعدش هم يه مشت تاريخ نويس بي‌مسئوليت بگند اين کار کار عمر بوده. حالا از ما گ�تن زري جون.
بعد از ر�تن عمر(ل) حضرت زهرا در لق خانه را با مشقت تمام بست و در حاليکه بروي شکمش دستي ميکشيد گ�ت: الهم اعطنا �ي هذا الشکم بنت الکبري هو النصر الاخوي حسين بن عمر �ي اليوم النبرد علي الک�ر. الهم اعطنا �ي هذا البطن زينب الکبري ام الشهيد و بنت الشهيد و الخواهر الشهيد.**

من که به مطبخ گريخته بودم خود را به کوچه علي چپ زده و لقمه سرد را بدست گر�ته و بيرون آمدم.
حضرت زهرا نگاهي به من �رموده و گ�ت: اي پسرک شيطون! نميدانم در بازي کردن با تو چه راضي نه�ته بود که تمايلاتي که مدتها آنها را سرکوب کرده بودند مانند آتش�شاني طو�نده دوباره در وجودم سرباز کرده‌اند. خدا خيرت بدهد که اگر تو نبودي يادم مير�ت منهم زني هستم جوان و پر احساس.

کوبه خانه به صدا در آمد. مطمئن بودم که در هيچ کاروانسرايي نيز به اين زيادي باز و بسته نميشود. پيشدستي کرده و در را گشودم. علي(ع) هنوز وارد خانه نشده ناهار را طلب کرد. با کمي تاخير حسنين(ع) شيون کنان وارد خانه شدند. همزمان با اخم پر گره مولاي متقيان(ع) گريه دو برادر بدل به موس موسي زوزه گونه شد. زهرا(س) پرسيد: چه شده که اين اط�ال بيگناه بدينگونه �غان ميکنند؟
علي(َع) به همسرش نزديک شد و گ�ت: همش تقصير پدر جاکشته(ص) که با ر�تارش اين سنده‌ها(ع) رو لوس و ننر کرده. نماز دشمن شکن شنبه تازه تموم شده بود که بابات(ص) گ�ت خيلي وقته کباب نخورده و بريم کبابي. يکي(ل) گ�ت يا رسول‌الله همين ديشب نبود که کباب تناول کرديد؟ حضرتش(ص) �رمودند که حکمتي الهي در کار است و �ضولي موقو�. بعد ايشان به همراه يک مشت بادنجان دور قاب چين سني و مارق و ناکث به راسته کباب �روشان بازار ر�تند. اين توله سگها(ع) هم حالا گريه ميکنند که چرا اجازه نداده‌ام براي خوردن کباب پدربزرگشان را همراهي کنند. خصوصا اين حسين ولدزنا(ع) که ديگر شورش را در آورده و شمشير چوبينش را بر من کشيد. نميدانم اين خوي درنده و ملعونيت را از چه کسي به ارث برده. اصلا با حسن(ع) قابل مقايسه نيست.
زهرا(س) براي اينکه حر� در حر� آورده و مجادله به جاهاي باريکتر کشيده نشود گ�ت: بچه‌ها روي کلام بزرگترها نبايد سخني گ�ت. برويد در اتاق که ميخواهم خوشمزه‌ترين نان و خرماي تاريخ را برايتان بياورم.
حضرت علي(ع) در حاليکه بداخل اتاق مير�ت گ�ت: حالا ديگه نميخواد اسرا� کني! همون نون و خرماي معمولي هم از سرمون زياده.

�اطمه(س) مشغول تهيه نان و خرما بود که قنبر به خانه بازگشت. بوي کباب و ريحان و پيازي که از دهانش ساطع ميشد �يل حسنين(ع) را به ياد هندوستان انداخته و مانند آنکه خبر ارتحال والدينشان را شنيده باشند شيوني و �غاني تاريخي را سر دادند. ک�ر علي(ع) بالا آمده و کمر بند چرمين از کمر گشوده و کوچک و بزگ را به زير ضربات مبارک خود گر�تند. دست آخر قنبر را در سه گوش اتاق به دام انداخته و له و لورده‌اش کردند. پيرمرد سياه‌تر از هميشه٬ در حاليکه ميکوشيد ن�س آکنده از بوي کبابش موجب خشم بيشتر مولاي متقيان نگردد با تضرع گ�ت: گـــه خــوردم! امر امر پيغمبر بود و گ�تم اگر اطاعت نکنم سرنوشتم به آتش دوزخ خواهد ا�تاد. در ضمن ايشان براي نشان دادن عطو�ت و بخشندگي خود و دين مبينشان هميشه عده‌اي پاپتي و بدبخت مثل من را به همراه خود به دکاکين مختل�ه برده و سير مينمايند. اي امير مومنان! بخدا من نيز تنها وظي�ه سياهي لشگر بودنم را به جا آورده و نان و خرماي اين بيت مطهر را از هزار پرس چلوکباب سلطاني لذيذتر و پر برکت‌تر ميدانم. اصلا اجازه بدهيد همينجا در حضورتان آنچه را که خورده‌ام را بالا بياورم تا بيگناهيم را اثبات کنم.
قنبر انگش سياهش را به درون حلق چپانده و مشغول کاري شد که اشمئازش آتش خشم اميرالمومنين(ع) را شعله‌ورتر کرد. دستان مردانه و شيرا�کن ابرمرد تاريخ خونبار شيعه قنبر بينوا را مانند قاب دستمالي سياه و چروکيده بلند کرده و به ديوار مقابل کوبيد. زوزه پيرمرد سيه‌بخت سياهپوست بعد از صداي چرق بلندي ساکت شد. حسنين(ع) ماستهايشان را کيسه �رموده و به همراه مام گرانقدرشان مشغول جمع و جور کردن نعش نيمه جان قنبر شدند. زهرا(ع) به آرمي گ�ت: اي شوي پاکنهاد! ايکاش قدري از مروت و مردانگي‌ات را به اهالي خانه نشان ميدادي. ببين چه بر سر اين بيچاره آورده‌اي. اين �لکزده تا دوباره براه بيا�تد زمان بسيار لازم است. حالا ميخواهي بار شبانه نان خشک و انگشتر بر بر کول چه کسي بگذاري؟ پدرم بنا به تجارب نگ�تني تلخ خود خروج اين دو پسر دردانه را بعد از غروب آ�تاب اکيدا منع کرده‌اند والا ميگ�تم ترا در انجام �رايض نيمه شبت معاونت کنند.
علي(ع) کمبر بند مبارکش را به کمر بسته و �رمود: نگران نباش. اين پسرک کچل بخيه بر سر را به همراه خواهم برد. ضعي�ه! ديگر بيش از اين از من زبان مگير و برو بساط ضيا�ت نان و خرماي ما را �راهم کن که سخت گرسنه‌ايم.

--------------------------
پاورقي‌ها
* در شرع مبين اسلام خصوصا �رهنگ خونبار شيعي٬ شناعت اعمال با خط کشي غير از خط‌کشهاي معمولي سنجيده ميشوند و راضي بودن طر�ين٬ ولو آنکه يکي از آنان مظهر عصمت و ع�ت و پاکي باشد٬ موجب بخشش نميشود. در کتب صحيحه مختل�ه علماي عظام شيعه٬ به صراحت قيد گرديده آنچه که عمر(ل) به سر زهراي مظلوم(س) آورده در ردي� تجاوز به عن� قرار دارد و اينکه عده‌اي نابخرد شايع کرده‌اند سيدالشهدا (ع) و زينب کبري(س) از تخم و ترکه عمر لعنة‌الله عليه ميباشند تحري�ي تاريخي است. درست است که شباهتکي بين چهره آنان وجود دارد و درست است که يکسال قبل از ولادت حسين(ع) اميرالمومنين(ع) براي مدت شش ماه تمام به منظور سر و سامان دادن به نا�رمانيهاي مدني اطرا� يمن به اين خطه اعزام شده بوده‌اند اما هيچکس در حلال‌زادگي سيدالشهداء (ع) شک نکرده است. داشتن شباهت ظاهري چهره و ماهگر�تگي روي بازوان حسين(ع) با عمر نيز تحاري�ي است که توسط مشتي سني کا�ر صورت گر�ته که ميخواسته‌اند تمامي امامان شيعه را دربست به خود منتسب نمايند. دليلش هم اينکه ما شيعه مرتضي علي هزاررقم داريم اما تا به حال شيعه مرتضي عمر به گوش هيچ تنابنده‌اي نخورده است.
توضيح آخر آنکه آن ماهگر�تگي معرو� روي بازوي چپ عمر ملعون٬ نشان داغ ننگي است که خداوند بر او نازل کرده و از شباهتش با ماهگر�تگي روي بازوي چپ سيدالشهدا(ع) در کتب شيعي سخني نر�ته است.
اصولا در تاريخ زندگاني انبياء و اوصياء٬ تولدها و ارتحال‌هاي خارق‌العاده امر معمولي و بديهي هستند از جمله تولد محمد و عيسي(ع) و مرگ نوح (ص) و زندگاني امام زمان و مرگ حاج احمد آقا.

** ترجمه آزاد و سليس پارسي از بحاعدين خرمشاهي: خداوند به من دختري قند و عسل بده که به داداشش کمک کنه تو دعواها. پدرش و بچه‌ش و داداششم بميرند ايشالله. اسمشم ميذاريم کبرا. زينب کبرا.

October 31, 2002

----- مومنانه ۲۶ -----

مانند پوست خشکيده تخمه‌اي بي‌مغز٬ تهي و پوک در گوشه‌اي ا�تاده بودم. گرچه علتش را نميدانستم اما از خود بشدت بيزار بودم. حضرت زهرا(س) که متوجه ناراحتي‌ام شده‌بود به نزديکم آمد. خودم را جمع و جور کردم. از بيادآوري آنچه که دقايقي پيش بين ما گذشته بود به خود ميلرزيدم. دست مهربان بانوي بزرگ اسلام(س) را بر سر کچل بخيه خورده خود حس کردم. حضرتش با طمانينه گ�ت: چرا در همي؟ من بواسطه معصوميت ذاتي‌ام مرتکب هيچ گناهي نشده‌ام و بالطبع تو نيز مرتکب خسراني نشده‌اي. بلند شو آبي به صورتت بزن تا بگويم اين ام‌البنين ذليل مرده خوراکي پر قوت برايت مهيا کند که شيره جانت را کشيده‌ام.

وقتي از اتاق بيرون آمدم ام‌البنين با نيشخند پر زهرش به پيشوازم آمد. رويم را به ديوار گرداندم و در گوشه‌اي از حياط در سايه درخت خرمايي پر برگ نشستم. هنوز از دور دست صداي تکبير مومنين نماز خوان بگوش ميرسيد٬ گويي با هر تکبير قصد تصديق گ�تار پيغمبر اکرم(ص) را داشته باشند.
ام البنين به �رمان زهرا(س) از اتاقک ک�ترها با کاسه‌اي مملو از تخم‌هاي کوچک بيرون آمد و غرولند کنان وارد مطبخ شد. صداي تق تق شکستن تخمها توجهم را جلب کرد. به مطبخ ر�تم. ديدم در تابه‌اي از شب يلدا سياهتر مقداري روغن ريخته و مشغول شکستن تخمها است. تمامي تخم ک�ترها سه زرده بودند و همين امر بخاطرم آورد که در چه خانه مقدسي بسر ميبرم. بعد از اتمام پخت و پز٬ محتوي تابه را بروي ناني خالي کرده و با لوله کردن نان و محتوياتش٬ بزرگترين لقمه عالم را در مقابلم گر�ت و گ�ت: بخور که همه اينا براي اونه که کمرت س�ت تر بسه. خانوم هنوز خيلي باهات کار داره.
هنوز يکي دو گاز به لقمه‌پيچم نزده بودم که صداي آرام کوبه در خانه بگوش رسيد. ام‌البنين بي آنکه منتظر دستور خانم خانه بماند لچکي به سر کشيد و در را باز کرد. عمر خطاب جواب سلام دخترک را هنوز نداده٬ خود را بدرون خانه انداخت و گ�ت: دختر رسول اکرم هستش؟
ام البنين خواست جوابي بدهد که زهرا(س) سرش را از اتاقش بيرون آورده و �رمود: چکار داري؟ مگه نماز وحدت بخش شنبه را ترک کرده‌اي که در اين ساعت مقدس به اينجا آمده اي؟ اگر براي مشورت در مورد امور مسلمين آمده اي بايد بگويم مولاي متقيان هنوز در نمازند و شما هم بهتر است برويد به مصلي.
عمر خطاب(ل) مقداري پول سياه به ک� ام‌البنين ريخت و گ�ت: ميري محله جودا دکون العازر بقال نيم من نخود سياه مرغوب ميخري. اگر ديدي هنوز از نماز شنبه برنگشته همانجا ميايستي تا برگردد. دست خالي برنگردي که مياندازمت لاي همين در لق خانه و چنان �شارت ميدهم که بچه‌ات مانند ريق از دلت بيرون بزند.
ام‌البنين پول سياه را قاپيده و جان خود و جنينش را برداشته و بدنبال نخودسياه روانه گرديد. عمر که گمان ميکرد خانه خالي است رو به زهرا(س) گ�ت: بيا اي مه پيکرم که ديشب از شوق ديدار تو مزه کبابها و نان چربش را ن�هميدم. بيا اي آرام جانم که به عصمت دامن پاکت قسم ديشب تا به صبح چشم برهم نگذاشته‌ام. مگر من چه از آن عثمان کمتر داشتم که ا�تخار دامادي پدر اکرمت را پيدا کرد؟ بيا اي �اطي نازنينم.
حضرت زهرا(س) با پرخاشگري خاصي که تنها از زنان قاعده‌مند ديده ميشود �رمود: برو اي سگ پليد. من با خود و خدايم عهد کرده‌ام تا ديگر روي خوش به تو نشان ندهم. من نيز مانند هر زني داراي عزت ن�س هستم. برو اي عمر و مرا به حال خو بگذار که همان حسيني که به دامنم گذاشتي هر روز مانند خاري در چشمم ميخلد.
عمر خطاب(ل) ملتمسانه گ�ت: اي �خر بانوان جهان! اسم حسينم را نياور که نام او به مانند نيشتري بر قلب شکسته‌ام ميماند. چه دردي از اين بالاتر که پدر واقعي ط�لي والامقام نتواند محبتش را به دردانه‌اش ابراز کند؟ زري جان! ايکاش از ريختن آبروي تو خو� به دل راه نميدادم و از �راز گلدسته مسجد قبا با صداي بلند �رياد ميزدم يا ايهالناس! حسين بن علي در حقيقت حسين بن عمر است. ايکاش شهامت آنرا داشتم تا تو را از شوهرت خواستگاري کنم و کلبه حقيرم را به نور وجود تو و پسرمان حسين٬ روشني بخشم. اين مصيبت عظماي دوري از �رزند ذکورم را به که بگويم؟ در خود ميسوزم اما کسي نيست اط�ايم نمايد. �اطي جون! حال که براي درد دل کردن به خدمتت رسيده‌ام بيا و ج�ا بر من روا مدار. حال که خانه خلوت است و از غير خالي٬ بيا و در رحمتت را بر من گداي محبت بگشا.
عمر(ل) همچنان که با گ�تار �ريبنده‌اش دل زهرا(س) را نرم ميکرد به او نزديک شده و به نوازش گونه‌هاي از شرم سرخ شده‌ دخت پيامبر اکرم پرداخت. زهرا(س) مانند زني که سالها رختخوابش گرماي شوهر را نديده٬ در مقابل کلام رخوت آور عمر(ل) سست شد و اخمها را از هم باز نمود. عمر(ل) بوسه‌اي به ميان دو ابروي از هم گشاده زهرا(س) گذاشته و سينه‌هاي مبارکش را در ميان پنجه‌ گر�ت٬ آنچنان که چونه گير چونه‌هاي خمير را در ميان پنجه به بازي ميگيرد. زهرا(س) به رعشه‌اي مبارک ا�تاده بود و نميتوانست بروي پا ايستد. عمر(ل) مانند تازه دامادي تشنه بکارت٬ عروسش را بغل کرده و بداخل اتاق برد.

لقمه نان و تخم مرغ ک�تر برايم از يخهاي زمهرير سردتر شده بود. لقمه را به کناري ا�کنده و با سرعت به طر� اتاق خواب اميرالمومنين(ع) شتا�تم. لاي در را باز کردم و ديدم عمر(ل) و زهرا(س) در هم �روپيچيده‌اند. عمر ملعون قصد کاري را داشت که حضرت �اطمه به آن بيميل بود و دائم مي�رمود: امروز نه. بينمازم. ميترسم همه به خانه برگردند.
عمر(ل) با کلامي پر وسوسه گ�ت: خيالت راحت باشد که امروز پدر بزرگوارت ميخواهد در مورد لن تراني بودن الله بر همگان خطبه‌اي دراز بخواند. بيا اي زري زرمنظرم!
زهرا(س) با عشوه‌اي رباني �رمود: امروز بينمازم. ميترسم مورد غضب خدا قرار بگيريم. ميترسم چنانچه با من در اين حالت ناپاک و ناخجسته جماع نمايي �رزندي دختر در جنينم منعقد شود*.
عمر خطاب(ل) با شنيدن واژه دختر٬ بر تمناي خود ابرام کرده و قباي مطهر زهرا(س) را بالا زد. رانهاي از بر� س�يدتر دختر پيامبر تمامي اتاق را روشن کرد. عمر(ل) در حاليکه با لب و لوچه خيس از شهوت مشغول ليسيدن و نوشيدن از شهد سينه‌هاي بزرگ‌بانوي اسلام بود با خنده گ�ت: من پسري از تو دارم و به وجودش م�تخرم. بگذار دختري از تو داشته باشم که هرگاه به چهره‌اش بنگرم زيبايي ترا در نظر بياورم. حتي اسمش را خودم انتخاب خواهم کرد و او را زينب کبري خواهم ناميد. بيا اي مادر حسينم! بيا اي مادر زينبم! بيا اي لعبتکم! ز�ا�گاه تو حتي اگر آنرا آلوده بپنداري براي من مظهر پاکي و طهارت است. مرا از آن چشمه پاک محروم نکن �اطي نازنينم.
زهرا(س) در مقابل وساوس شيرين عمر(ل) تسليم شد و بعد از لحظه‌اي آنچنان مانند دو مار پيچنده در يکديگر گره خوردند که نميشد گ�ت کدامشان کدام است.

-------------------------------------------
پاورقي
* همانگونه که خوانندگان گرامي مستحضر هستند در کليه رسايل علماي عظام شيعه بر ترک جماع در هنگام قاعده‌گي نسوان تاکيد شده است. چنانچه بنا به اقتضاي زماني و بهانه‌ گيري‌هاي شوهر٬ راه ديگري براي اط�اء قوه باه مرد موجود نباشد ابتدا ه�ت مرتبه سوره مبارکه [العادت]**خوانده شود و بعد از آنست که امر دخول را با ذکر بسم‌الله بايد انجام داد. طبق روايات موثقي که علوم جديده نيز بر صحت آن مهر تائيد زده‌اند نط�ه‌هايي که بر اثر اين عمليات منعقد گردند تمامي مونث ميباشند.
-------------------------------------------
پاورقي پاورقي
** اين سوره مبارک توسط بعضي از کاتبان وحي***٬ که متاس�انه همه سني و يا کا�ر بوده اند٬ از لاي قران مجيد برداشته شده است. اما طبق روايات صحيحه امام زمان(عج) در موقع ظهور خود قران کامل را بر مردم عرضه خواهند داشت و همه سني‌هاي لامذهب روسياه خواهند شد.
-------------------------------------------
پاورقي اين پاورقي بالايي
*** مانند عثمان ملعون و معاويه خوارکسه

October 28, 2002

** سرورقی
بر خلا� پيغمبر ختنه نکرده عيسويان که کور را بينا ميکرد و مرده را زنده٬ از پيامبر اکرم(ص) ما مسلمين بخاري برنخاست. اما نا اميد نشويد که مرا نيز اميدي هست.
ميتوان به خود باليد که يکي از مسلمين معمولي٬ در امر احياء٬ گوي سبقت از پيغمبر خاج پرستان ربوده و مرده‌اي گمگشته را بي هيچ ادعايي زنده و پيدا نموده است. اميد همگان مستدام باد!
********

** سرورقي
بر خلا� پيغمبر ختنه نکرده عيسويان که کور را بينا ميکرد و مرده را زنده٬ از پيامبر اکرم(ص) ما مسلمين بخاري برنخاست. اما نا اميد نشويد که ما را نيز اميدي هست.
ميتوان به خود باليد که يکي از مسلمين معمولي٬ در امر احياء٬ گوي سبقت از پيغمبر خاج پرستان ربوده و مرده‌اي گمگشته را بي هيچ ادعايي زنده و پيدا نموده است. اميد همگان مستدام باد!
----------------------------------------------------------------------------

----- مومنانه ۲۵ ------

بعد از ر�تن همگان٬ آرامش عميقي بر خانه ع�ا� و عصمت حکم�رما شده بود. ام‌البنين در حياط٬ کنار حوض نشسته بود و تلاش ميکرد ته مانده خشکيده حليم را از ظرو� صبحانه بزدايد. من در دالان ايستاده بودم و هنوز در ترديد ر�تن يا نر�تن بدرون اتاق بودم که بزرگ بانوي اسلام(س) مرا بداخل کشاندند. اتاق هنوز بهم ريخته و تشک و لحا�ي که شب قبل زهرا(س) و علي(ع) بروي آن خ�ته بودند پهن بود. آنجا که حدس زدم گودي سر حضرت امير(ع) است مملو از شوره سر و موهاي ريخته شده بود. ذوال�قار سه سر مولاي متقيان(ع) با زنجيري نه چندان کل�ت به ديوار آويخته شده بود. به شمشير نزديک شده و دستي به غلا� چرمينش کشيدم. ناگهان هولي عظيم به دلم رخنه کرد و مانند عقرب زده‌ها دستم را پس کشيدم. حضرت زهرا(س) گ�ت: اين شمشير قديمي مرحمتي از سلمان �ارسي است که دست ساخت چلنگري ا�سانه‌اي بنام کاوه آهنگر ميباشد. نيمي از �توحات در جهادها و غزوات اوليه اسلام به وسيله اين ذوال�قار سه سر صورت گر�ته. از وقتي که ميانه سلمان �ارسي با پدر بزرگوارم و زبرائيل حکيم بهم خورده علـي آقــــــا(ع) از ذوال�قار دوسر اهدايي زبرائيل است�اده ميکند.
من که هنوز شيطانکي نابالغ بودم و از وقايع صدر اسلام بيخبر٬ از �اطمه(س) پرسيدم: اي بانوي گرامي! خبر از علت بروز کدورت �ي مابين سلمان و زبرائيل داريد؟
زهرا(س) در حاليکه مشغول جمع و جور کردن اتاق بود گ�ت: داستان درازي است و مجال براي گ�تنش نيست. راستي اي پسرک بخيه بر سر يتيم! امروز صبح پدربزرگوارم داشتن حجاب را براي نسوان در مقابل ذکور بالغ واجب نمودند. من در مورد بالغ بودن تو مشکوکم. زير بغلت را نشان بده تا ببينم مو دارد يا نه.
قباي مندرسم را در آورده و زير بغل بي مويم را به زهرا(س) عرضه کردم. ايشان خوشحال از اين بابت٬ مرا به رختخواب کشانده و مانند گرسنه‌اي به نذري رسيده خود را بروي من انداخت. نميدانستم چه کنم. من در رختخواب اميرالمومنين(ع) با معصومه طاهره‌اي خ�ته بودم که �خر عالم اسلام خواهد بود. حضرتش ميخواستند شورت مطهرشان را در بياوردند که به يکباره اخمشان در هم شد. انگشت آلوده به خون را از لاي پاي مطهرشان بيرون آوردند و با ا�سوس �رمودند: الهي شمشير دشمن بر �رق �رود بياد مرد! الهي بچه توي شکمت ناقص‌الخلقه بدنيا بياد دختره هرزه! ببين اينها چه اعصابي از من خرد کرده‌اند که هر ماه از دستشان رگلم پس و پيش ميشود.
زهرا(س) بعد از آنکه لته خشکي را به جلوگاه خويش بستند تنبان مرا به طر�ة‌العين پائين کشيدند. ديدن تار مويي بروي شرمگاهم همان و درهم شدن چهره �اطمه(س) همان. بزرگ بانوي اسلام(س) گويي غمبارترين لحظه عمرشان �رارسيده باشد دستي به پشت دست ديگر خود زدند و گ�تند: خاک عالم به سرم! اي واي که اين هم بالغ شد. اين زهار را از کجا آورده‌اي؟
حضرتش بي‌آنکه مجال به پاسخگويي بدهند ملا�ه چرکمرده را از روي تشک جمع نموده و مو و روی خود را پوشاندند. تمامی چهره مهربان زهرا(س) در پس ملا�ه پنهان بود و تنها يک چشمش هويدا. ايشان گويي در حال کلنجار با خود باشند٬ لحظه‌اي تامل کرده و بعد پايين ملا�ه را بالا داده و قنبل مبارکشان را به سويم آورده و �رمودند: روي و مويم را نميبيني و مطمئنم گناهي در نامه اعمالمان نخواهند نوشت. تازه در صورت نوشتن، آنقدر دوست و آشنا در آن بالا هست که ضامن اعمالمان بشوند. درست است که ساعتي پيش رسول‌اکرم(ص) حجاب را بر زنان واجب گرداندند اما از کجا نه معلوم که ناسخ آن حکم را نيز در آستين نداشته باشند. احکام ايشان هميشه در حال تحول و تکامل است. دخول کن اي پسرک عصيانگر! با عصيان نمکينت بر آتش دلم آبي سرد بپاش!
نميدانستم چه کنم. آنچه که عده‌اي وجدان مينامندش و عده ديگر ن�س مطمئنه ميپندارندش مانند زنجيري ثقيل بر دست و پايم پيچيده و امکان هر حرکتي را از من سلب کرده بود. طوري که به مقام مقدس زهرا(س) بي احترامي نشود گ�تم: اي بانوي بزرگوار! خو� آن دارم که در اين عمل معصيتي نه�ته باشد.
زهرا(س) بيتابانه قنبلش را قنبل‌تر کرده و از پشت ملا�ه برقعه مانند �رمود: چه معصيتي اي پسرک؟ خداوند متعال براي هر عضو بدن حداقل دو کاربرد منظور کرده است. مثلا براي دهان خوردن و حر� زدن را٬ براي دماغ بوئيدن و �ين کردن را٬ براي چشم ديدن و ريختن اشک را٬ براي شرمگاه زن شاشيدن و متولد کردن بچه را٬ براي شرمگاه مرد شاشيدن و توليد بچه را. حال تو ميگويي نعوذبالله خداوند عليم در مورد خلق کردن مقعد دچار اشتباه شده و تنها کاربرد ريدن را به اين عضو شري� واگذار کرده؟ مگر توضيح المسايل علماي عظما را نخوانده‌اي که زن ميبايست در مقابل هر لذتي که مرد اراده نمود تسليم و جوابگو باشد؟ اگر ميبيني مقعد داراي پرده بکارت نيست بخاطر آنست که خداوند مجوز هر است�اده‌اي را براي آن پيشاپيش صادر �رموده است. بيا بر دبرم بگذار که اگر بيش از اين آتشم زبانه کشد دودمانت را با ذوال�قار علي(ع) به باد خواهم داد.
من که شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام٬ به برکت ان�اس الهي که در جمجمه نيمه خالي‌ام تعبيه شده بود ميدانستم در شر� ارتکاب گناهي بزرگ هستم خود را پس کشيده و گ�تم: ميترسم معصيت داشته باشد.
زهرا(س) گ�ت: چه معصيتي اي پسرک بخيه برسر؟ �کر کرده‌اي همه زنان عالم در موقع بي‌نماز شدن چگونه جوابگوي شوهران خود هستند. بيا دبرم را در بر بکش و سخن به گزا� نگو. شک در هر امري مقدمه ک�ر است و از کلام تو بوي شک استشمام ميشود.
من گ�تم: اي بزرگ بانوي اسلام! اي �خر تاريخ خونبار شيعه! منظورم از گناه تنها معطو� به دخول از عقب شما نيست. منظورم کل اين وضعيت است. شما خودتان را به جاي شيعيانتان بگذاريد و وضعيت قمبل کرده حضرت زهراي ملا�ه پيچي شده را در ذهن به تصوير بکشيد. من هنوز نادانم و دينم کامل نيست اما ميدانم يک جاي اينکار ميلنگد. منظور من از گناه نعوذبالله گذاشتن ت�اوت بين جلو و عقب شما نيست. اينکه شما با کس ديگري به غير از شوي خود بخوابيد برايم غيرقابل هضم است.
حضرت �اطمه(س) به حالت نشسته در آمده و با لحني ممو از عطو�ت �رمود: اي پسرک بيگناه! چه گناهي در اين امر ميبيني؟ مگر خداوند منان همگي انسانها را با عدالت کامل٬ مانند هم خلق نکرده است؟ مگر چه �رقي بين زن بيچاره چشم براه و مرد صاحب حرمسرا است؟ تو تازه وارد جامعه متحول ما شده‌اي. درست است که طبق رسوم جاهلي زنها بايد احساسات خود را بروز ندهند و مردانيت مردان با تعداد زنهايشان سنجيده ميشود اما همين روزهاست که رسول اکرم(س) حکم برابري زن و مرد را از هر حيث صادر �رمايند. خودشان قسم جلاله خورده‌اند که آيه و سوره‌اش نازل شده منتها هنوز شرايط جامعه جاهلي کمي ناآماده است و ايشان قول داده‌اند حداکثر تا سال بيست و چهارم بعثتشان اين آيات و سوره‌هاي مملو از عدالت و مساوات را بر مردان و زنان �روبخوانند. گرچه يک نخ مو بر زهارت ديدم اما اي پسرک! تو هنوز قوه مميزه‌ات کامل نيست تا لب کلامم را ب�همي. اصلا اينکه يک مرد حق داشتن طويله‌اي مملو نسوان را داشته باشد و نامش را حرم بگذارد با عدالت و مساوات و حکمت خداوندي در تضاد نيست؟ مگر نعوذبالله خداوند منان مذکر است که در صدور �رامينش جانب مردان را گر�ته باشد؟ مگر نعوذبالله خداوند کور است و نميبيند من شبها در آتش عزلت و تنهايي ميسوزم اما شويم براي ح�ظ مصالح اسلام بيوه‌زنان زيبارو را در بر ميکشد؟ اگر قادرمتعال انگيزه‌اي را در وجودم نه�ته مگر ميشود مابه‌اذاي خارجي براي جوابگويي به آن انگيزه را نيا�ريده باشد؟ حاشا و کلا که اين نا�ي عدل الهي است.
حضرت �اطمه زهرا(س) گويي در حال انجام سجده‌اي مقدس باشند دوباره قنبل �رموده و با تکان دادنهاي ريز و پر عشوه مرا به سوي خود خواندند. عقبگاه ايشان مانند غنچه صورتی نشک�ته‌اي در مقابل چشمانم قرار گر�ته بود و قرارم را مي‌ربود. خود را به ايشان چسباندم. غنچه ايشان لطي� و سربسته بود و ترسيدم از آنکه گزندي ببيند. حضرتش لرزشي کردند و �رمودند: ميترسم ت�ت نجس باشه. روغن بمال.
زهرا (س) روغنداني که ديشب رسول اکرم(ص) در هنگام ز�ا� با عايشه است�اده �رموده‌بودند را بدستم داده و پسگاه مبارکشان را بيشتر به آسمان حوالت �رمودند. بعد از اتمام عمليات روغن کاري بسم الله الرحمن الرحيمي گ�ته و مشغول به کار شدم. مانند مادري که بردبارانه ط�ل خود را به دوش ميکشد زهرا(س) نيز با طاقتي بسيار وزن مرا تحمل نموده و از ميان ملا�ه‌اي که کاملا بدور خود پيچيده بود مانند کارگرداني متبحر سرعتم را کم و زياد ميکردند. صدايي خ�ي� از دالان خانه بگوش رسيد. به يقين ام‌البنين در حال انجام کارها بود. �اطمه(س) �رمود: ميترسم بي اختيار صدايم بلند شود. جلوي دهانم را بگير. مواظب باش که ملا�ه بين دستت و دهانم باشد که برخورد دست نامحرم بر لب دختر پيغمبر معصيتي بزرگ است.
همچنان که مانند مجاهدي سختکوش در تلاش بودم٬ به �رمان مظهر ع�ا� و عصمت(س) گردن نهاده و دهان ايشان را گر�تم. ن�سهاي خودم و ن�س مبارک ايشان که به شکل زوزه خ�ي� بگوش ميرسيد در هم شده بود. آنقدر به غور در درياي عميق ايشان مشغول بودم که حساب زمان و مکان را از ياد بردم. نميدانم زمان چگونه سپري شد که ناگهان از دوردست٬ بانگ اذان بلال حبشي را شنيدم که مومنين را به نماز دشمن‌کوب شنبه دعوت ميکند.
بانگ پرشور اذان بلال و تکبير مومنين و او� او� دخت گرامي پيامبر اکرم(س)(ص) آنچنان در هم آميخته بود که نميدانستم کداميک در حال نوازش پرده‌هاي گوشم است.

October 25, 2002

------- مومنانه ۲۴ ---------

من بدل به شيطانکي شده‌بودم که حاذق ترين جراحان به امر الهي ا�کار ع�ونت زده سابقم را به همراه بيشتر مخم بيرون کشيده و بجاي آن ان�اس پاک رباني را تعبيه کرده بود. من به ط�لي پاک نهاد ميمانستم که گرچه هنوز بلوغ را کاملا درک نکرده اما دلش براي انجام عبادات واجب و مستحبي ميطپيد. من مانند همه مومنان پاکنهاد عاشق نماز دشمن شکن شنبه بودم.

عمليات تصويربرداري از اهل بيت مطهر به اتمام رسيده بود. رسول‌الله(ص) کيسه‌اي مملو از دراهم غنيمتي از ک�ار را به آن نقاش کاشغري عنايت کرده و دستي به سر و گوش خمين نوجوان کشيده و گ�تند که آن هنديزاده يتيم طر�هاي غروب به بيت مطهرشان برود تا عميقا مورد ت�قد قرار گيرد.
بعد از ر�تن نقاش و شاگردش٬ نبي اکرم(ص) نگاهي به آسمان و موقعيت خورشيد انداختند و با اطمينان از نزديکي ظهر �رمودند: تعجيل کنيد که خلايق هميشه در صحنه حتما در مصلاي نماز شنبه منتظرند و عنقريب است که زير زباني �حش نصيبمان کنند.
ام‌البنين و زيد بن محمد مشغول گر�تن غبار از عبا و عمامه رسول اکرم شدند و حضرت �اطمه(س) برس بر گيوه پدر مهربانشان سائيدند. زبرائيل حکيم مانند پدري مشوش که پسرش را روانه کنکور ميکند آخرين يادآوريها را به زير گوش محمد مصط�ي(ص) زمزمه کرد: ممد! اميدوارم امروز بتواني در مورد لن‌تراني بودن الله همگان را اقناع کني. بگو او هست اما هيچ‌جا نيست. بگو او نيست اما همه جا هست. اگر گ�تند هذيان مگو. اگر گ�تند اين الله ناديدني تو چه �رقي با يهوه ناديدني جهودان دارد؟ بگو من آگاهم از آنچه که شما آگاه نيستيد. به ضرب منطق رباني که عبوديت را بر عقلانيت مرجح ميداند خلايق پرسنده را منکوب کن. به امتت بگو پرسش کردن گاه به معناي ک�ر است و شک کردن گاه به معناي زندقه. حساب کا�ر و زنديق هم که در آيات و روايات معلوم است؛ شمشير در اين دنيا و آتش در آن دنيا. اگر امام شنبه بايد حتما اسلحه‌ بدست ايراد خطبه کند دليل بزرگش اينست گاه که عوام‌الناس منطق مستحکم او را سست يا�تند با همان شمشير کجي اعتقادات آنان را در دم راست کند. ممد! آنچه که بايد گ�ته شود زياد است و من براي راحتي تو خلاصه آنچه را که بايد در خطبه‌ها بگويي با خطوط ريز بر قبضه شمشيري که بدست خواهي گر�ت نوشته‌ام. گرچه انجام اينکارها در حين امتحان تقلب �رض اما شادباش از اينکه تو امتحانت را به پيشگاه يهوه لن‌تراني مدتهاست با نمره خوب گذرانده‌اي. در بين راه تا مصلي نحوه بيان خطبه‌ها را يادت خواهم داد تا کسي بر تو خرده نگيرد. خوشبختانه ه�ته قبل محراب مصلي را يک متر به داخل زمين �رو برديم و تو ديگر از رسيدن انگشت غير به ماتحتت در حين انجام سجده راحت‌خيال شده‌اي و سنگيني نگاه خيل مومنين را بر قنبلت حس نخواهي کرد. واي بر اين قومي که از رساندن انگشت به پيامبر خود ابا ندارند. اين امت تو مرا به ياد قوم بني اسرائيل مياندازد که کرامت پيغمبرشان را پاس نداشتند. اگر نا�رماني امت يکي از علايم بزرگي پيامبران علي‌العزم باشد تو نيز مانند کليم‌الله(ص) از اکابر انبياء محسوب ميشوي.

پيامبر اکرم(ص) مشغول انجام عمل مستحبي خلال دندان و زدن عطر به سر و روي خود شده‌بودند. ناگهان مانند آنکه چيزي را به خاطر آورده باشند بي حرکت ايستادند و رو به معلم گرانقدرشان �رمودند: يا زبرائيل حکيم! اي آنکه هرچه دارم از ک� با درايت توست! ميدانم که وقت تنگ است اما ميخواهم سئوالي را که مانند خوره به ا�کارم چنگ انداخته برايتان مطرح کنم.
چشمان پرعطو�ت زبرائيل از آنسوي شيشه قطور عينک کهنه‌اش به استقبال دل دردمند شاگرد آمد: بگو ممد جان. درد دلت را بريز رو دايره.
حضرت محمد(ص) �رمودند: هميشه در حين ايراد خطبه و موعظه‌هايم به اين مطلب �کر ميکنم که چگونه ميتوان ديگران را ترغيب به انجام کاري کرد که خود کمتر به آن الت�ات دارم؟ به زبان ساده‌تر چگونه ميتوان با کون گهي به ديگران درس طهارت داد؟
زبرائيل حکيم لبخندي چروک‌آور بر چهره نشاند و گ�ت: ممد! آنچه مهم است نيت و نتيجه عمل است نه روش و ابزار. اين امر نقطه مشترک سه پديده سياست٬ دين و کسب‌وکار است.
پيامبر اکرم(ص) که گويي به آرامش رسيده باشند گ�تند: راحتم کردي اي استاد ازل! به این ترتیب من پیامبر امتی هستم که خود هزاران گناه و منکر را مرتکب شده اما از دهان امر به معرو� را �رو ميريزد. خود دختران زیباروی بیشماري را در بر کشیده‌ام اما همه را به تقوای ن�س �راميخوانم. در صلح‌ها و جنگها و دوستی‌هایم خدعه و کيد مکارانه بکار ميبرم اما درس جوانمردی و صداقت را بر مریدانم �رو ميخوانم. اموال بسیار را به دوستان و آشنایانم ميبخشم اما همگان را به قناعت تشویق ميکنم. ميگويم همه انسانها در مقابل خالق ناديدني یکسان و برابرند اما بردگی را با �رامینم تائید ميکنم. ميگويم در پذیرش دین، اجبار و اکراهی در کار نیست اما گردن ن�ی کنندگان دینم را یا با شمشیر ميزنم و یا جزیه و خراج سنگین بر آنان قرار ميدهم. ميگويم علم را بیاموزید حتی اگر در چین باشد٬ اما تشنه رسیدن به کتابخانه های اسکندریه و اهوازم تا در آنها آب و آتش بیاندازم. . ادعاي يگانگي و پاره‌ناپذيري حبل‌الله را دارم اما ميدانم بعد از مرگم اين ريسمان پوسيده بدل به ه�تادوه�ت رشته ناهمگون خواهد شد. از استحکام ابدی احکام دینی و تغییر ناپذیری سنتهای الهی ميگويم اما کتابم مملو از آیات ناسخ و منسوخ است. تشکر �روان از شما دارم اي معلم گرانقدر! اینها تماما از ان�اس شماست که ميتوانم بین گ�تارم و عملم جدایی بیاندازم اما دچار عذاب وجدان نشوم.
زبرائيل حکيم در حاليکه دالان را طي ميکرد تا به در خانه برسد با ملايمت گ�ت: اي پيامبر! يگانگي گ�تار و عمل در حوزه اخلاق ميگنجد نه در حيطه دين. حساب اخلاقيات از حساب اديان٬ حداقل در موقع پيدايش و بسط٬ جداست. چرا از ميان آن صد و بيست و چهار هزار پيغمبر تنها نام معدودي براي خلايق آشکار است؟ تقريبا همه آن پيامبران �راموش شده در شيوه نبوت دچار اشتباه شده‌اند. آنان زياده از حد بر اخلاقيات پا�شاري کرده‌اند و به همين دليل نه تنها دينشان بلکه خودشان نيز از خاطر مردم ر�ته‌اند.
پيامبر اکرم(ص) در حاليکه سراسر گوش بود بدون گ�تن خداحا�ظي از در خانه بيرون ر�ت. علي(ع) و پسرانش نيز از براي اينکه از قا�له نبوت عقب نمانند بدنبال نبي اکرم(ص) شتا�تند. زيد در حاليکه عايشه را در بغل مي�شرد خداحا�ظي کرده و از خانه بيرون شد. قنبر بقچه مملو از حصير و سجاده و جانماز اميرالمومنين و پسرانش را در بغل گر�ته بسوي مصلي شتا�ت. من نيز خواستم به جمع صلوة گذاران بپيوندم که ناگهان بازوان ناتوانم را در ميان پنجه‌هاي مهربان زهرا(س) يا�تم. حضرتش در حاليکه ديگران را بدرقه ميکرد روبه به من �رمود: کجا؟ تو که هنوز نابالغي و نماز شنبه برايت واجب نيست.
گ�تم: خود شما چرا نميرويد اي بزرگ‌بانوي اسلام؟
�اطمه(س) خنده مليحي �رموده و گ�تند: براي زنان هميشه بهانه‌اي پيدا ميشود تا از کردن کاري که راضي به انجامش نباشند ط�ره روند. اگر بيش از اين جواب ميخواهي بدنبالم به آن اتاق بيا.

October 23, 2002

------ مومنانه ۲۳ -------

پيامبر اکرم(ص) با شانه چوبي مشغول مرتب کردن ريش مبارکشان شده و �رمودند: تعجيل کنيد که اين صورتگر دستمزدش را ساعتي ميگيرد. قنبر! �ورا اسب عزيزم براق را به حياط بياور و زيني مرصع بر آن بگذار. �اطي! تو هم بچه ها را لباس مناسب بپوشان. سبز را بر تن حسنم و سرخ را بر تن حسينم کن. علي! ذوال�قارت را بياور تا تيزي‌اش در خاطر تاريخ بماند.

همگي از طويله بيرون آمديم. صورتگر کاشغري و شاگردش که نوجواني خوبرو بود در حال پهن کردن سه پايه و بوم و رنگ بودند و با ديدن رسول اکرم(ص) سلام عرض نمودند. صورتگر در حاليکه تعظيم کرده بود با لهجه ناآشنايي گ�ت: مرا عسگرلاد که از تجار محترم شام است به خدمتتان �رستاده‌اند. اهل کاشغر در غرب چينم و سالهاست در خطه شامات نگارخانه دارم. اين نوجوان يتيم هم شاگردم است و نامش خمين‌ هندي است. چند سال پيش که براي تجديد ديدار اهل و عيال عازم س�ر به کاشغر بودم او را در يکي از معابد هندوان ديدم. ارباب دهشان او را وق� بتخانه کرده بود و پسرک بينوا در خمي شکسته ميزيست . دلم به رحم آمده٬ با مشتي درهم و دينار خريده و به شامات بردمش.
پيامبر اکرم با ترحم رو به خمين هندي کرده و گ�تند: تو نيز مانند من يتيمي؟
خمين هندي سرش را به زير انداخته و گ�ت: بلي يا رسول‌الله. لاکن پدرم را ارباب ده کشت تا با مادرم وصلت کند.
صورتگر کاشغري براي خودشيريني گ�ت: اي محمد مصط�ي! خمين هندي گرچه در صر� و نحو عرب داراي اشکالات اساسي است اما اشعار عر�اني را به زبان مجوسان ميسرايد و طي آن از مدرسه و بتخانه و تبخال بالاي لب يار ميگويد.
پيامبر اکرم دستي به سر و گوش پسرک کشيد و گ�ت بعد از اتمام کار به نزدش بيايد و شبي را مهمانش باشد.
قنبر که در طويله مشغول زور ورزي با براق بود و با ن�سي بريده گ�ت: يا نبي اکرم! اين زبون بسته جون نداره حرکت کنه. ميترسم به غضب الهي دچار شوم والا با دگنک وادار به حرکتش ميکردم.
رحمة‌العالمين (ص) زيد را به کمک قنبر �رستاد و رو به �اطمه(س) �رمودند: چرا اينجا ايستاده‌اي؟ برو خودت را آماده کن.
زهرا(س) با اشاره به ابروهايش که از سبيل اميرالمومنين(ع) کل�ت تر بود کرده و گ�ت: با اين چشم و ابرو؟! با اين موهايي که مانند پشم آلوده ماتحت شتر در هم پيچيده؟ تقاضا ميکنم مرا از بودن در تصوير معا� ب�رمائيد که براي نسوان ننگي بالاتر از نشان دادن چهره آرايش نکرده نيست.
مولاي متقيان(َع) در حاليکه کچلي سرشان را به زير چ�يه سبز مخ�ي ميکرد رو به همسرش غريد: حر� زيادي موقو� ضعي�ه! حالا ديگه مونده صنار سه شاهي رو که از راه غزوه و عملگي در نخلستانها بدست ميارم بدم براي سرخاب س�يداب خانوم. امت ما در زير خط �قرند و رنگ عدالت اجتماعي قول داده شده توسط رسول اکرم(ص) را نديده اند.
زهرا (س) با جيغ و داد گ�تند: خبه خبه! خوبه همه ميدونند کيسه کيسه سرخاب و س�يد رو ميبري بين بيوه‌هاي خوشگل پخش ميکني. من بميرم هم با اين شکل و قيا�ه نميرم جلوي عکاس.
دخت گرامي رسول اکرم(ص) گريه کنان به گوشه اي از حياط ر�ت. زبرائيل حکيم حضرت ختمي مرتبت(ص) را به کناري کشيد و گ�ت: راستش بنظرم براي ختم اين موضوع بهتر است اصلا بيائيم و نشان دادن موي زن را براي هميشه حرام کنيم. خواصي که بر حرام کردن مترتب است از حلال بودنش بيشتر ميباشد. و اما دلایل حجاب از نظر شرع مقدس به شرح ذیل است ای شاگرد باو�ایم:
---ال�) در دين مبين يهود نشاندادن موي زن گناه کبيره است.
---ب) دو سال است که رود نيل طغياني پربرکت کرده و در نتيجه محصول پنبه زيادي برداشت شده. عسگرلاد يهودي و شرکاء که انحصار پنبه را در اختيار داردند پيغام داده‌اند براي پنبه و پارچه حاصله �کري کنيد که عنقريب ورشکست خواهيم شد و از کمک مالي عذر خواهيم خواست. اگر حجاب اجباري شود پارچه چادري حاصل از آن پنبه‌ها براحتي ب�روش ر�ته و منا�عش نصيب همه خواهد شد.
---ج) شما که ماشالله تعداد زيادي زن در حرم داريد به يقيين از خريد البسه رنگارنگ براي آنان عاجز شده‌ايد. با چادري کردن آنها در هزينه‌ها شخصی‌اتان نيز صر�ه جويي خواهد شد.
---د) زبانم لال در صورت شکست در امر رسالت ميتوانيد خود را در چادر پيچيده و بگريزيد.
---هـ) تصور کنيد که خديجه با آن چهره چروکيده و پير محصور در چادر است. اگر چهره‌اش زير چادر پنهان باشد چه کسي ميتواند شما را مسخره کند براي به همسري گزيدن آن عجوزه؟
پيامبر اکرم که از دلايل محکمه پسند زبرائيل حکيم٬ خصوصا آخرين دليل متقنش٬ خرسند شده بودند در دم �رمان الهي ح�ظ حجاب را بر عموم مسلمين و غير مسلمين صادر �رمودند و گ�تند: اين �رمان الهي محدود به زمان و مکان نبوده و مانند نظارت استصوابي از ابتداي خلقت و در تمام مراحل تکويني و توشيحي٬ چه در حال و چه در آينده نا�ذ خواهد بود. بعدا در موقع مقتضي آيات مناسبش را به کاتبان وحي ديکته خواهم کرد.
زهرا(س) کمي خوشحال شد اما بعد از لحظه‌اي ت�کر گ�ت: خاک عالم برسرم! حالا چادر از کجا گير بيارم؟
حضرت علي(ع) با اخم گ�ت: حالا يه مکا�ات جديد سر چادر خانوم شروع شد. از همين امروزه که بهانه کرپ دوشين سه اسبه يا کودري خالدار رو بگير و روزگارم رو سياه کنه. يـــآ خدا! يه چاه عميق بهم عنايت کن تا از دست اين سليطه(س) برم عقده‌هاي دلم رو توش بريزم. خدايا! يه شمشير تيز به �رقم نازل کن تا از دست اين زنيکه(س) راحت بشم.
محمد مصط�ي(ص) که ديدند عنقريب دوباره بين زن و شوهر شکرآب خواهد شد �ي‌ال�ور کرباسي که مقداري خارک خشکيده برويش در معرض آ�تاب قرار گر�ته بود را برداشته و بعد از تکاندن به سر زهرا(س) کشيدند.
ام‌البنين با لب و لوچه‌اي ورچيده و بغض کرده گ�ت: من چي؟ من بدبخت جزو زنها به حساب نميام؟ اين موي روي سرم با زهار شتر يکسانه؟
رسول اکرم که ديگر پارچه‌اي در مقابل چشمشان نميديدند �رمودند: تو �علا کنيزي. بر کنيزان حرجي نيست چنانچه حجاب نداشته باشند. آهــــاي قنبــــــر! پس اين براق چي شد؟
قنبر و زيد ن�س ن�س زنان از طويله بيرون آمدند. قنبر زودتر به حر� آمده و گ�ت: يا رسول‌الله! اين اسب به کار امروز ک�ا� نميده. زبون بسته جون نداره. از بس سنگينه نميشه به زور آوردش.
نقاش کاشغري بعد از اينکه �هميد براق براي تصويرگري آماده نيست رو به رسول اکرم(ص) گ�ت: شما ناراحت نباشيد ممد آقا. خودم بعدا تو نگارخونه ا�کتش رو اسپشال ميکنم.
علي(ع) يقه نقاش کاشغري را گر�ته و غريد: ممد آقا کيه؟ حالا به نبي اکرم(ص) جسارت ميکني ديوث؟ قـــنـــبـــر! بـپـر ذوال�قارم رو بيار تا احترام به بزرگتر رو حاليش کنم.
زبرائيل حکيم با عصايش جلوي حرکت قنبر را گر�ت و محمد مصط�ي(ص) نيز کوشيدند تا دامادشان را از خر شيطان پياده نمايند. بعد از اينکه قائله خوابيد بنا به دستور صورتگر کاشغري٬ همه در گوشه‌اي ردي� شدند. زبرائيل حکيم از ملحق شدن به ديگران ط�ره ر�ت و رو به پيامبر اکرم (ص) گ�ت: از من مخواه که در اين تصاوير باشم که روح کليم‌الله(ص) از اين اعمال بيزار است.
پيامبر(ص) و زبرائيل مشغول صحبت بودند که به پيشنهاد حسنين(ع)٬ بنا شد اسد نيز در يکي از تصاوير گنجانده شود. همه مردان به داخل طويله ر�ته و جنازه نيمه مرده اسد را بيرون آوردند. شير بيچاره که گويي سالها از نعمت آ�تاب محروم بوده باشد ابرو در هم کشيد و خميازه‌اي پرملاط سر داد و ثابت شد که محض نمونه حتي يک دندان نيز در دهان شير بيچاره نمانده . قنبر در حاليکه با پارچه‌اي سر کچل و پر زخم اسد را تميز ميکرد گ�ت: اين بيچاره رو اولين بار که ديدم سلمان تازه از دشت ارژن ولايت �ارس آورده بودش. اون موقع‌ها با يه نعره‌ش دل مسلمون و کا�ر هري ميريخت. روسياهي من و ناتواني اين شير مايه خ�ت اسلامه. يا اميرالمومنين! اجازه بديد ماها عکس شما رو آلوده نکنيم.
علي بن ابيطالب غريد و گ�ت: گه زيادي نخور. اين نقاشه مگه نميگه خيلي ماهره؟ دندش نرم ترو جوون و س�يد بکشه و اين اسد بيچاره رو شير ژيان. نقاش باشي! بلدي يا با ذوال�قار يادت بدم؟
نقاش کاشغري گردن باريکتر از مويش را در مقابل هيبت بزرگمرد اسلام(ع) به تائيد تکان داد. علي(ع) در وسط نشسته و حسنين(ع) مانند دو پروانه در گردش نشستند. قنبر تبرزيني به دست گر�ت و در گوشه‌اي که نقاش گ�ته بود ايستاد و جنازه نيمه جان اسد را مانند رخت چرک به جلوي صحنه آوردند. نقاش کاشغري با سرعت و مهارت بي مانند مشغول به کار شد و هنوز دقايقي نگذشته بود که کار تمام شده و در معرض ديد همگان قرار گر�ت. [تصوير شماره ۱] یا +
�رياد احسنت پيامبر اکرم(ص) و ساير حضار به هوا خاست. قنبر گريه کنان به سجده ا�تاده بود و آرزو ميکرد که ايکاش مادرش زنده بود و روس�يدي او را ميديد. حتي اسد نيز از چهره پر هيبت خود شاد شده و مانند محتضري که آخرين رمقش را صر� خنديدن ميکند لثه‌هاي بي دندانش را به رخ همگان کشيد.
بنا به دستور نقاش پيامبر در گوشه‌اي ايستادند و آماده شدند. زبرائيل امان نداده و تــــوراتـــي که در دست داشت را به حضرت ختمي مرتبت داده و به نقاش گ�ت: ايشون رو مهربون و متشخص ميکشي‌ها. در ضمن يه کاري کن که انگشت آقا و کتاب مقدسشون واضح بيا�ته.
علي (ع) دخالت کرده و گ�ت: اين تورات چيه دادي دست پيغمبر؟ ما خودمون قران داريم اين هوا.
پيامبر �رمودند: چاره‌اي نيست يا علي. قران �علا نيمه تمامه و اديت نهايي نشده. ميگي بريم اون جزوه‌هاي پراکنده و ورق پاره‌ها رو از زير دست عثمان و معاويه بيرون بکشيم؟ با اون برگه‌هاي مت�رق نميشه هيچ امتي رو متحد کرد. تازه اون اوراق که هيبت اين کتاب رو ندارند. جناب نقاشباشي! نميشه شما اين تورات رو يه جوري قران جلوه بديد؟
نقاش کاشغري سري به تائيد جنباند و شروع به کار کرد و بعد از لحظاتي تصوير پيامبر اکرم آماده شد.[ تصوير شماره ۲] یا +
همگي به حسن سليقه نقاش در انتخاب رنگ عبا و جهت انگشت احسنت گ�ته و بنا شد تصوير سوم با شرکت زهرا(س) کشيده شود. دخت گرامي رسول اکرم(ص) بهانه آورده و گ�تند: اگر زنده زنده خاکم کنيد هم حاضر نيستم چادري از جنس کرباس به سرم بکشم. اگه کرپ ژرژه بود ميام تو عکس٬ اگه نبود نميام.
التماس پيامبر اکرم(ص) و پرخاش علي(ع) و گريه و �غان اط�ال معصوم(ع) بي �ايده بود و �اطمه زهرا(س) حاضر به همکاري نشد و بالاخره وقتي ديد همگان اصرار دارند با بغضي ترکيده به اتاقشان ر�ته و گريه مظلومانه سردادند. خمين هندي رو به استادش کرده و گ�ت: ولاکن اين الوان خشک خواهند گرديد چنانچه به �وريت مورد است�اده قرار نگيرند.
نقاش کاشغري رو به پيامبر(ص) کرده و گ�ت: چکار کنيم. ديگر تصويرگري بس است؟ رنگها را بريزيم دور؟
مولاي متقيان به خروش آمده و گ�ت: بخدا با ذوال�قارم چهار شقه‌ات خواهم کرد اگر بار ديگر صحبت اسرا� و تبذير و دورانداختن در اين خانه مقدس را بر زبان بياوري. امت اسلام در �قر �اقه بسر ميبره و تو ميخواهي رنگ‌ها را دور بريزي؟ آهــــاي زيد! بيــا ببينم. اين کرباس رو ميکشي رو سرت و صا� ميشيني اينجا. تا کار استاد تموم نشده ميشي �اطمه زهرا(س). اين دستمال رو هم بکش رو صورتت که نامحرم نبيندت. آي ام‌البنين اونجوري اونجا وايسادي چيکار اين تورات رو ميگيري بالا سر پيغمبر. بعد هم که کار تموم شد ميري دستتو آب ميکشي‌ها! شکمت رو هم بده تو که بعدا پشت سرمون ص�حه نذارن. آقاي نقاش! شما هم که کارت رو بلدي؟ تورات بي تورات. قران ميکشي و جلدشم اين د�عه قهوه‌اي ميکني. اوکي؟
نقاش کاشغري سري تکان داده و با سرعت شروع به کشيدن تصوير اهل بيت (سلام‌الله عليه اجمعين) نمود و هنوز ساعتي به ظهر مانده بود که کارش به اتمام رسيد. [تصوير شماره ۳] یا +

October 21, 2002

------- مومنانه ۲۲ --------

متعاقب سئوال زبرائيل حکيم٬ سکوتي سنگين مهمانخانه را در بر گر�ت. من که شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام هنوز نابالغم و از خيلي چيزها سر در نمياورم. از ام‌البنين علت اين سکوت را پرسيدم. او آستينم را گر�ته و بدنبال خودش از مهمانخانه بيرون کشيده و در حاليکه هراسناک به نظر ميرسيد گ�ت: اسد را سلمان �ارسي به عنوان پيشکشي براي مولاي متقيان(ع) آورده است. سلمان �ارسي روزگاري دوست صميمي زبرائيل بوده و اصلا خود زبرائيل حکيم او را به رسول‌الله(ص) معر�ي کرده. منتها چندي است که بين زبرائيل و سلمان اختلا�ي پيش آمده که هيچکس دليلش را بدرستي نميداند. �قط همين را ميدانيم که حضرت محمد(ص) بنا به حر�هاي زبرائيل دستور معدوم کردن اسد را صادر کرده‌ و امر �رموده بودند که در گوشتي که به خورد اسد ميدهند سم بريزند. خوشبختانه در اين بيت مطهر به امر اميرالمومنين(ع) از اسرا� و تبذير خبري نبوده و اسد بالاجبار وجـيـتـاريــن شده است. گوشت مرحمتي را زيد خودش با دست خود جلوي اسد گذاشت. اما شير غرشي سهمناک کرده و به نشخوار پوست هندوانه‌هاي خرد شده جلويش قناعت ميکند. زيد خبر اين معجزه را به نزد پيامبر اکرم(ص) ميبرد. پيامبر (ص) هم آن معجزه را به حساب کرامات خود ميگذارد و ميگويد براي بستن دهان زبرائيل به دروغ بگويند اسد سقط شده‌است.

هنوز در راهرو بوديم که ديدم زبرائيل حکيم با صورتي برا�روخته از مهمانخانه بيرون آمد. پيامبر اکرم(ص) نيز مانند محتاجي گردن کج٬ بدنبال پيرمرد بيرون آمده �رمودند: بخدا گه خوردم اي معلم گرامي. تو هميشه با ديده اغماض بر گناهانم خط ع�و کشيده‌اي. ميدانستم که بخاطر دشمني‌هاي سلمان چشم ديدنش را نداريد و به روح کليم‌الله(ص) قسم که �رمان قتل اسد را صادر کردم. اما چکار کنم که مشيت آسماني آن بود که از مرگ نجات يابد. وقتي زيد برايم خبر آورد که اسد عل�خوار شده ديدم زنده بودن شيري که عل� ميخورد به يقيين براي هديه کننده‌اش که سلمان باشد بسي دردناکتر است تا آنکه زبان بسته را بکشيم.
زبرائيل حکيم لحظه‌اي درنگ کرد و با لبخندي موذيانه گ�ت: شايد تو راست بگويي اي شاگردکم! حال که اينطور است بايد بدهيم شير عل�خوار را در شهر بگردانند تا مايه خ�ت سلمان شود. برويد اسد را بياوريد و به محل برگزاري نماز شنبه ببريد تا خلق ببينند و بر سلمان بخندند.
قنبر در حاليکه دودي کهربايي از منخرينش بيرون ميداد از اتاقي بيرون پريد و با لحني که نشاني از خماري نداشت گ�ت: دست به اسد بدبخت نزنيد که جون نداره حرکت کنه.
زبرائيل با چهره‌اي که حاکي از عدم اعتمادش بود راه طويله را در پيش گر�ت. همگان از کوچک و بزرگ بدنبال پيرمرد براه ا�تاديم. بعد از عبور از حياطي که به باغ رضوان ميمانست به اتاقي رسيديم که از درون آن صداي بغ بغوي کبوتر به گوش ميرسيد. علي(ع) به يکباره ايستاد و در اتاقک را باز کرد. تعداد بيشماري ک�تر در ميان هم ميلوليدند. اميرالمومنين(ع) �ريادي کشيدند و گ�تند: اي حسين پدر سگ! مگه نگ�ته بودم ک�تر بازي موقو�. تا کي ميخوايي خ�ت و خواري را نصيب اين بيت مطهر کني؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) امان نداده و با حرکتي سريعتر از پلنگ٬ گريبان حسين(ع) را گر�ت. حسن(ع) گرچه در جرم برادر دخيل نبود اما به عنوان اولين واکنش شلوارش را خيس کرده و از جمع �اصله گر�ت. اميرالمومنين(ع) کمربند چرمي را از کمر باز کرده و به جان حسين(ع) ا�تاد. زهرا(س) در حاليکه به صورت خوردش ميزد گ�ت: الان بچه رو ناقص ميکنه.
حضرت محمد(ص) در موضوع دخالت کرده و براي اينکه به قائله خاتمه دهند �رمودند: ولش کن ط�ل معصوم رو. همين کارها رو ميکنيد که يه مشت بچه عقده‌اي و ترسو تحويل جامعه ميديد. بچه‌اي که براي پناه دادن چند ک�تر زبون بسه مورد مواخذه قرار ميگير به يقين در بزرگسالي مجبور خواهد شد براي گر�تن جرعه‌اي آب رکاب هر شمر ذالجوشني را مثل سگ بليسد. طبيعت بچه‌ها قانونگريزي و عدم اطاعت بزرگترهاست. اصلا اين ک�ترها همش ما خود منه و در اينجا به امانت گذاشته‌ام.
دستان کوبنده علي(ع) در هوا خشکيد. حسين(ع) در حاليکه تنبانش بر اثر ضربات کمربند شرحه شرحه شده بود گريه کنان در گوشه‌اي نشست. زبرائيل حکيم به عنوان پشتيباني از شاگرد گراميش گ�ت: بلي. اصولا تمامي پيامبران اولوالعزم صاحب کتاب ک�تر باز بوده‌اند. مگر ميشود به غير از شاهپر ک�تر از چيزي ديگر به عنوان قلم براي نگارش است�اده کرد؟ خب حالا ديگه اجازه ميديد بريم اسد رو ببينيم؟
همگي دوباره براه ا�تاديم تا اينکه بالاخره به طويله رسيديم. در ابتداي ورودي مشتي بز و بزغاله در گوشه‌اي آرميده بودند که با عصاي زبرائيل حکيم پراکنده شدند. براق٬ اسب عزيز رسول‌الله(ص) با ديدن صاحب خواست شيهه‌اي جانانه بکشد اما صدايي ضعي� از او به گوش رسيد. پيامبر اکرم �رمودند: قنبر! اين اسب ناخوشه؟
قنبر خايه‌مالانه جواب داد: نخير قربان قدوم مبارکتان! به امر اميرالمومنين در روزه‌ مستحبي است.
محمد مصط�ي(ص) مشتي کاه از کاهدان برداشته و به مقابل دهان بـــراق گر�ت. علي(ع) گ�ت: آقا ولش کنيد تا خرخره سحري خورده.
حضرت محمد(ص) با اخمي که تابحال سابقه نداشته دامادش را وادار به سکوت کردند. براق مانند قحطحي‌زده‌ها شروع به خوردن کاه نمود و ملچ و ملوچش سر به‌آسمان گذاشت. پيامبر اکرم(ص) با پوزخند گ�تند: اين زبون بسه سحري خورده؟! اين بيچاره جون نداره ن�س بکشه. درسته من در احکامم در مورد ص�ت قناعت و عدم اسرا� زياد گ�ته‌ام اما گدابازي هم حدي داره.
رحمة‌العالمين(ص) هنوز مشغول دادن عل� به اسب نازنينش بودند که زبرائيل حکيم سراغ اسد را گر�ت. قنبر همه را به ته طويله راهنمايي کرد. آنچه که در نيم تاريک طويله هويدا شد دل هر کسي را ريش ميکرد. موجودي که اسد ميناميدندش مشتي استخوان بود که پوستي مانند پتوي کهنه برويش کشيده باشند. شير چهار دست و پايش رو به آسمان کرده و عاجز از پراکندن خيل مگسهايي بود که سر و صورت و دهانش را آماج سماجت خود کرده بودند. تنها نشانه حيات اسد بالا آمدن و ر�تن پائين آمدن جائي از اندامش بود که روزگاري شکم ناميده ميشد. زبرائيل حکيم دستمالش را در آورده و در حاليکه اشک از چشمانش ميسترد با ترحم بسيار دستي به سر کچل اسد کشيد. چايي که روزگاري يال پرهيبتي رعب و وحشت را به دل هر بيننده‌اي ميانداخته حال مانند ک� دست بيمو شده بود. زبرائيل با لحني مملو از بغض گ�ت: لا اله الا يهوه! سالها بود که چنين شير رقت باري نديده بودم. تنها ايام جوانيم بود که در کابلستان با شير پيري بنام مرجان برخوردم در ق�سي اسير بود. اما نه. اين اسد بيچاره از آن مرجان کابلي نگونبخت تر است. قصد آن داشتم که سلمان را به اين وسيله خ�ت دهم اما ميبينم ننگ اين وضعيت بيشتر به علي برميگردد که آشغال گوشت را نيز از اين حيوان م�لوک دريغ کرده است.
علي(ع) به اعتراض گ�ت: بخدا اگه بخاطر پسرعموم نبود همينجا حسابت رو ک� دستت ميذاشتم اي جهود نزولخور. در مملکتي که نون خشک گير بيوه زنها و يتيمهاش نمياد دادن آشغال گوشت به يک حيوان بي خاصيت معصيت عظماست.
پيرمرد لئيم با صدايي که از شدت عبانيت به زوزه ميمانست گ�ت: مصيبت عظمي؟ حالا که دهانم را باز کردي بگذار بگويم مصيبت عظمي چيست. مصيبت عظمي آنست که در ميان نخلستان غنيمتي مخ�يانه موستان درست کرده و شراب حاصله را قاچاقي �روخته و عوايدش را صر� خانوم بازي نيمه شبها ميکني. خبرش در همه جا پيچيده.
علي(ع) طاقت نياورده و رو به قنبر گ�ت: بپر برو اون ذوال�قارم رو بيار تا حساب اينو برم.
قنبر اين پا و آن پا کرده و پرسيد: کدومش رو بيارم قربان؟ ذوال�قار دو سر يا ذوال�قار سه سر رو؟
حضرت محمد(ص) بازوي پرتوان علي(ع) را گر�ته و گ�ت: هيچکدام اي قنبر. برو دلوي آب خنک بياور که همه احتياج به تمدد اعصاب دارند. حساب من بدبخت را نيز کنيد که پيغمبر اين امت بيچاره‌ام. تو اي زبرائيل حکيم معلم من و اتو اي علي داماد مني. الان که دين مبينمان در محاصره ک�ر و الحاد است بيش از هميشه به وحدت کلمه محتاجيم. مسائل جزئي را ميتوان با سعه صدر حل کرد.
رسول اکرم هنوز در خيال ادامه دادن موعظه‌اش بود که ام‌البنين خبر آورد که نقاش کاشغري آمده و سراغ رسول‌الله را ميگيرد.

October 20, 2002

----- مومنانه ۲۱ -----

بزودي پرسش بي‌پاسخم در مورد �ريضه نماز در اين خانه ع�ا� و عصمت بدل به تعجبي شگر� شد. حسنين(ع) را ديدم که با چشماني قي کرده به سوداي بوي خوش حليم قاشق بدست از اتاقشان بيرون آمدند. شلوار مطهر حسن(ع) منقش به شاش ديشبش بود و �اطمه زهرا(س) �ريادي بلند به سر ام‌البنين کشيد و گ�ت: شلوار خشک بده بچـــه که سرما نخوره! بعدش هم دوشک بچه رو بنداز تو آ�تاب.
ام‌البنين که او نيز تازه از خواب بيدار شده بود مانند هر باردار سنگيني کاهلانه از جا برخاسته و در حاليکه در گنجه بدنبال شلوار خشک ميگشت زير لب غرولندي بي پايان را شروع کرد: بــچــه!؟ خرس گنده هشت سالشه هنوز تو تنبونش ترکمون ميزنه! بايد ريد به اون امتي که امامش اين باشه. خدا يه جو شانس بده. بين بچه عقدي و بچه صيغه‌اي بايد اينهمه ت�اوت باشه؟ اين ط�ل معصوم که تو شکممه آدم نيست؟ کسي پيدا نشد بپرسه زن! ويار چي داري. امروز هم حتما داغ حليم به دلم خواهد موند. اميدوارم اين مسائل روي سلامتي بچه‌ام تاثير من�ي نذاره. خدايا يه پسر سالم و دست‌دار بهم بده تا اسمش رو بذارم ابوال�ضل و پوز اين جنده خانوم لگوري(س) رو بزنم. حالا اين زنيکه(س) به کنار اون علي(ع) جاکش نبايد پشتيبانم باشه؟ من خر رو بگو که گول التماساشو خوردم و گوهر ع�تم رو م�ت و مجاني در اختيارش گذاشتم. حالا خوبه امروز شنبه‌ست و لازم نيست برم تو مطبخ. خدايا شکرت که اين شنبه رو به ما کل�تهاي بدبخت عنايت کردي تا مجبور نباشيم آتيش روشن کنيم و غذا بپزيم. اميدوارم اين رسم پسنديده که پيغمبر براي ما به ارمغان آورده عوض نشه*.

ام البنين را با دردهايش تنها گذاشته و به مهمانخانه ر�تم. حالا نماز و وضو به کنار کسي پيدا نميشود که به اين بيت مطهر بگويد صبحها بايد آبي به صورت زد؟ همگي از پيغمبر و امام و معصوم و مرشد گوش تا گوش با چشمان قي کرده بدور س�ره حليم نشسته بودند. حسن(ع) گرچه شلوارش را عوض کرده بود اما بوي به جامانده از مجاهدت ديشبش شامه همگي را ميگداخت. پيامبر اکرم(ص) نوه مشمئزکننده را از خود راند و عايشه را بروي زانوي خود گذاشت. رحمة‌العالمين(ص) در حاليکه ميکوشيدند خشتک خونالود دخترک را با شال سبز از ديد ديگران مخ�ي نگه دارند با مهرباني خاصي حليم شيرين را به دهان عايشه خود ميگذاشتند. بين حسن(ع) و حسين(ع) بر سر شکردان نبردي آغاز شده بود که تنها اخم مشکل گشاي علي(ع) بود که أنها را بر جايشان نشاند. رادمرد بزرگ اسلام(ع) گرچه بر سر س�ره حاضر بود اما دست خود را به معصيت تبذير آلوده نکرده و تنها با نان خشکيده و آب چاهي که به يققين خود ايشان ح�ر کرده‌اند سد جوع نمود.
زبرائيل که در بالاي مجلس در کنار رسول‌الله(ص) نشسته بود مانند هر ک�ـنـ�س از کنيسه گريخته٬ خسيسي و لئامت هميشگي‌اش را از ياد برده و تا پوزه بداخل کاسه حليم �رور�ته بود. دو طره باريک موهاي آويخته از گيجگاه پيرمرد که بايد نشاني از حلم و علم دين مبين يهود باشند بدل شدند به دو زبان اضا�ي که ميخواستند تا آخرين ذره حليم مجاني را بليسند. من در تعجب بودم که چرا علي(ع) و �اطمه(س) بر سر س�ره نشسته‌اند اما وجود زبرائيل حکيم را ناديده ميانگارند. با ترس و لرز از ام‌البنين ماجرا را پرسيدم و او در جواب گ�ت: وا!! حالا ديگه مولاي متقيان (ع) همين يه کارش مونده بره به جهودا سلام کنه.
گ�تم: مگر ايشان مورد احترام و تکريم رسول اکرم(ص) نيستند؟
: اين که نشد دليل. يه مشت سني از کا�ر بدتر هم مورد عنايت پيغمبرند حالا ميگي ايشون برن به سنيـٌـا سلام کنن؟ هر چيزي جاي خودش رو داره. آب امير‌المومنين با جهودا هم تو يه جوب نميره. مگه نميدوني رسم جهودا اينه که تو نون �طيرشون خون بچه‌اي که اسمش علي هست رو بريزند؟
نادم از پرسشم در گوشه‌اي نشستم و کوشيدم تا به تجزيه و تحليل قضايا بپردازم. اما هر چه بيشنر انديشيدم کمتر �هميدم.
رسول اکرم(ص) که کاملا سير شده بودند آروغي معطر زده و گ�تند: بجنبيد که ساعاتي ديگر بايد برويم و نماز دشمن شکن شنبه را به جا بياوريم.
حسن(ع) براي اينکه شاهکار ديشبش را از ياد همگان ببرد خودشيريني کرده و گ�ت: اي پدربزرگ گرامي! مگر نگ�ته بوديد امروز صورتگري اهل کاشغر ميايد تا اهل بيت را به تصوير بکشد.
با شنيدن واژه صورتگر سگرمه‌هاي علي(ع) در هم ر�ته و غريدند: زبان به کام بگير توله سگ شاشو! مگر نميداني در دين حني� ما نگارش تصوير چهره‌ها حرام و مذموم است؟ در حاليکه بيشتر امت ما در حال مردن از گرسنگي هستند ما را چه به تجملات طاغوتي مانند انداختن عکس؟
محمد مصط�ي(ص) در حاليکه به جاي تسبيح زبرجدشان با سينه‌هاي صا� عايشه بازي ميکردند با طمائنيه �رمودند: درست ميگويي اي پسر عم عزيزم. اما هر قانون لايتغير الهي نيز ميتواند بنا به مصالح اسلام و مسلمين اندک تغييري کند. راستش به من خبر رسيده که در نواحي دور دست از زشتي صورت ما ميگويند و آنرا دليل ناپيامبري ما ميدانند. گ�تم صورتگري از کاشغر که در شام نگارخانه دارد به اينجا اعزام شود تا �قط يکبار براي ثبت در تاريخ**از چهره‌هاي ما تصاويري درخور تهيه نمايد.
�اطمه زهرا(س) در حاليکه به ابروهاي زبر و برنداشته‌اش دست ميکشيد گ�ت: خاک عالم! اقلا زودتر ميگ�تيد تا بچه‌ها رو ميبرديم سلموني.
پيامبر اکرم(ص) گ�تند: هراس بدل راه مده که خداوند يار ماست. تا آنجا که بخاطر دارم صورتگر کاشغري در �ن رتوش استاد است. راستي �اطي جان! پريروز براق را به اينجا �رستادم. اميدوارم در کاه و يونجه‌اش سستي نکرده باشيد.راستش ميخواهم يکي از تصاوير در حالي باشد که سوار بر آن اسب باو�ايم و به سوي عرش کبريايي ميشتابم.
�اطمه زهرا(س) نگاهي به قنبر انداخت. قنبر که آشکارا خمار مينمود به سختي لب سياهش را از هم گشود: يا رشول‌الله! همون روژي که براق رو �رشتاديد برديمش تو طويله پيش اشد. اولش ترشيديم اشد اشبه رو بخوره. اما الحمد‌الله شير با و�اي علي عليه‌شلام شکمش شير شير بود. اينم �ک کنم اژ ان�اش قدشي مولاش که اشد هم ديگه لب به گوشت نميژنه. حيوون ژبون بشته درشته شيره اما به کاه و يونژه مختشري قانعه. تو اين خونه همه اژ تبژير بيژارند***

علي(ع) لوله قهوه‌اي رنگي را به قنبر داد و غلام سيه چرده را به اتاق مجاور �رستاد تا بلکه از خماري درآمده و بيش از اين آبروريزي نکند. زبرائيل حکيم که تازه از ليسيدن کاسه حليمش خلاص شده بود گ�ت: اين اسد هنوز زنده‌است؟

-------------------------------------
* خوانندگان گرامي متوجه باشند که اين ماجرا متعلق است به زماني که هنوز اسلام حقيقي جا نيا�تاده و قبله و قانون مسلمين از کا�ران جهود اقتباس ميشده. اميدواريم که عمري باقي باشد و بتوانيم علت جدايي دين حني� اسلام از �رقه ضاله يهود را به صورت کامل تبيين کنيم. الهم اجعلنا مع المسلمين!

**منظور همان تاريخ خونبار شيعه است .

***علماي شيعه براي آنکه اثبات نمايند حر� ز سه نقطه (که عجم ژ ميخوانددنش) ريشه در �رهنگ غني و خونبار شيعه دارد و حر�ي کاملا مقدس است و متعلق به اهل بيت از اين روايت صحيحه بهره برده و اثبات نموده‌اند که حر� ز سه نقطه (ژ) که به جاي زه(ز) و سه(س) مينشيند از ابتکارات اميرالمونين و غلام با و�ايش قنبر است. به زبان آوردن اين حر� مقدس موجب سعادت دنيوي و اجورات اخروي است به دليل همين صواب است که بعضي علماي عظام شيعه مانند همين رهبر �رزانه(مد)خودمان هيچگاه از منقل من�ک نميشوند تا بتوانند ژ را با قرائت بهتري تل�ظ نمايند. اژرتون با شيدالشهدا و شاقي کوشر.

October 17, 2002

----- مومنانه ۲۰ -------

هنوز سحر بود و تا رسیدن صبح خیلی مانده بود. وه که چه با طمانینه میگذرد زمان در این خانه ع�ا� و عصمت.
من شیطانی به راه راست هدایت شده بودم که بنا به حکمت الهی به خانه ع�ا� و عصمت راه یا�ته و سعادت آشنایی با اهل بیت عصمت و طهارت را یا�ته بودم. با اینکه بدل به پسرکی یازده – دوازده ساله شده بودم اما نمیتوانستم به خود اجازه دهم این �رصت مغتنم را به خواب غ�لت سپری کنم. خواستم از جا برخیزم بيشتر به �يض سخنان گهربار معلم و متعلم برسم که با نگاه خشن زبرائیل روبرو شدم. بناچار همانطور که در گوشه مهمانخانه دراز کشیده‌بودم به ادامه مکالمات پیامبر اکرم(ص) و زبرائیل حکیم ادامه دادم.
محمد مصط�ی(ص) هنوز در حال گریه دستمال ابریشمی را که از زبرائیل گر�ته بودند به سر و صورت خیسشان میمالید. زبرائیل که به ترحم آمده بود گ�ت: ممد! دیگر بس است. �کر میکنم به اندازه کا�ی برایت تنبه حاصل شده است.
پیامبر اکرم(ص) م� مطهرش را بالا کشیده و در حالیکه اسیر سکسکه بعد از گریه بودند �رمودند: نه ای معلم بزرگوار. بگذار حالا که سینه پردردم را شکا�تی با ابراز خاطرات گذشته قدری ازدردهای همیشه پنهانم سبک شوم. بگذار تا بگویم از آلام بی پایانی که تا عمق نسوجم رخنه کرده و امید به خلاصی از آنها را ندارم. بلی داشتم میگ�تم که بنا به مساعدت دوستان و شرکاء میتوانستم با سربلندی در بازار و شهر قدم بزنم. اما مساله‌اي ديگر گريبانم را گر�ت. سالی که همه شهر مکه به قحطی تخم سوسمار* گر�تار شده بود به دلگرمی سردابه‌های پر از نعمت عسگرلاد یهودی در شام، معامله‌ای کلان با ابوجهل صورت دادم. قرار بر آن گردید که شانه‌های تخم سوسمار در صندوقهای ملخ نمک‌سود شده قرار داده و به مکه حمل شود. در راه حرامیان به کاروان حمله میکنند و همه چیز غارت میشود. ماه مبارک رمضان بود و قیمت ارزاق عمومی به عادت همه ساله سر به �لک گذاشته بود. ابوجهل که پیش از رسیدن جنسها را با قیمتی گزا� پیش �روش کرده بود بهانه مرا نپذیر�ت و گ�ت مایه سرشکستگی‌اش شده‌ام. پولش را بازپس دادم اما او کینه عمیقی از من به دل گر�ته بود. با کمک اعوان و انصارش در شهر شایع کرد که محمد امین حرامزاده است. ای زبرائیل حکیم! درست است که پدر بزرگوارم عبدالله یکسال و اندی قبل از تولد من به رحمت ایزدی شتا�ته بود اما هیچکس تا به آنروز در حلالزادگی من شک و شبهه نیا�ریده بود. کم‌کم پچ‌پچ‌ها درشهر بالا گر�ته و خود را در جهنمی یا�تم که هیچکس یارای نجاتم را نداشت. ایکاش مادر گرامیم آمنه زنده بود تا به همگان ثابت کند من حلالزاده‌ام. عموی بزرگوارم عـبـیـدالله روزی در مراسم قسم رسمی شرکت کرده و در حالیکه دستش را بروی حجرالاسود گذاشته بود ه�تاد بار سوگند خورد که من �رزند برادر کوچکترش عبدالله هستم و تنها اختلا�م با دیگر اط�ال طولانیتر بودن مدت دوران جنینی‌ام در شکم مادر بوده است. او به همه گ�ت من چهارده ماهه بدنیا آمده‌ام. پسرهمسایه سابقمان که در حجره خودم کار میکرد نیز حاضر به شهادت شد و گ�ت خودش جماع پدر و مادرم را از لای حصیرها دیده است. همگان هنوز در شک و تردید بودند که باز تو به یاریم آمدی ای زبرائیل علیم! تو گ�تی یکی از ص�ات انبیا و مردان برگ تاریخ خارق‌العاده بودن نحوه تولد و کودکیشان است و من قبل از تولد به ص�ت برازنده صبر موصو� بوده‌ام. گ�تی به هیچ پیامبری وصله ناجور حرامزادگی نمیچسبد. عیسی(ع) را مثال آوردی که بر سر نام پدرش مناقشه‌ای بی پایان در جریان بوده و همگی شباهت بی‌اندازه‌اش را با یعقوب نجار نادیده انگاشته و بر آسمانی بودن نط�ه‌اش مت�ق‌القول بوده‌اند. بنا به عنایات بی پایان تو استاد حربه حرامزاده قلمداد کردن من بدل به نردبانی برای صعودم شد. از آنروز در دل قسم یاد کردم تا روزی به خدمت ابوجهل و دیگر شایعه پراکنان برسم.

با به صدا در آمدن کوبه در پیامبراکرم ساکت شد. من برای خود شیرینی به سرعت برخاسته و با کسب اجازه از بزرگترها در خانه را باز کردم. بیرون از خانه صبح شده بود و زید بن محمد قابلمه در دست در کوچه ایستاده بود. وقتی وارد دالان شد به یکباره بوی لذیذ حلیم مملو از روغن و دارچین همه خانه را پر کرد. حرت علی(ع) در حالیکه هنوز خوابالود و شورت به پا بود از اتاقش بیرون آمد. با دیدن زید و شنیدن بوی خوش حلیم داغ �ریادی کشید و گ�ت: حاشا و کلا که در خانه من صبحانه اشرا�ی صر� شود.
زید برای گریز از خشم امیرالمومنین(ع) به سرعت به مهمانخانه شتا�ت. علی (ع) که متوجه �را رسیدن صبح شده بود دامنه داد و بیدادش را به حضرت زهرا(س) کشید و گ�ت: �ـاطـی ! زن! پاشو که کله ظهره. بازم که منو بیدار نکردی و نماز صبحم قضا شد.
من تازه به یاد طاعات و عبادات واجبه ا�تاده و برایم این سئوال پیش آمد در این بیت مطهری که پیغمبر و چند تا اما در آن شب را به صبح آورده‌اند چرا کسی برای انجام �ریضه صبحگاهی برنخاسته است؟
---------------------------------------------
* متاس�انه عده ای نادان با سوسمار خور قلمداد کردن اعراب به صورت غیر مستقیم قصد اسائه ادب به ساحت مقدس رسول الله(ص) را دارند. بهتر است در مورد این حیوان م�ید توضیحاتی داده شود. طبق تحقیقات حوزوی علمای اعلام و نیز پیشر�تهای جدیده علوم بشری معلوم شده که اصولا سوسمار به دلایل ذیل حلال و پاک است: ۱- پیامبر اکرم در حدیث صحیحه نبوی خوردن گوشت سوسمار را با شرکت در ضیا�ت‌الله در جنت خلد یکسان دانسته‌اند. ۲- سوسمار مانند پستانداران حلال گوشت خون جهنده دارد. ۳- سوسمار مانند پرندگان حلال گوشت تخم میگذارد به این گندگی. ۴- سوسمار مانند ماهیان حلال گوشت �لس دارد این هوا. ۵- نوعی از سوسماران که به تمساح معرو�ند همیشه با چشم گریان و اشک‌آلود مشغول حمد و عبادت خداوند متعالند. ۶- برخلا� خوک و سگ ما آیه و حدیثی که دلالت بر حرام بودن سوسمار باشد در دست نداریم.

October 15, 2002

----- مومنانه ۱۹ -----

پيامبر اکرم(ص) گويي در مقابل قادر متعال مجبور به اقرار شده باشند به صورت بريده بريده شروع به صحبت کردند: بلي اي زبرائيل حکيم! اين تو بودي که زنجير اسارت را از دست و پايم باز کردي و به من طعم آزادي را چشاندي. مرا به خانه خود که متصل به کنيسه‌اي قديمي بود بردي و مانند پرستاري مهربان به التيام روح درمانده ام پرداختي. همان روحي که بر اثر آن شغلي تحميلي مانند تاولي رسيده بود و تنها محتاج به نيشتر طبيبي حاذق بود تا بترکد.اي زبرائيل حکيم! تو بر جراحات و چرک روح من رو ترش نکردي. تنها کار من در آن مدت استراحت بود و قدم زدن در باغ سرسبزي که درختان گوناگوني در آن به ميوه نشسته بودند. درختاني که از گوشه و کنار جهان گردآمده بودند٬ گنجينه کتابهاي آن کنيسه نيز مانند همان باغ پر برکت بود. هزاران کتاب به شکل طومار و گل نبشته و پوست حيوانات مخطوط بروي هم تلنبار شده بود. از اينکه ميتوانستم به چند زبان صحبت کنم خشنود بودي و آنرا حمل بر نبوغم ميکردي. اي معلم بزرگ! آن زبانها که آموخته بودم تنها حاصل معاشرت اجباري با مشتي مشتري بدکار بود که از هر قومي بودند و به هر زباني سخن ميگ�تند. هنري داشتم که از �رط شرمساري جرائت بروز دادنش را در خود نميديدم. نميتوانستم بگويم معلمان من هزاران رهگذر تشنه شهوت بوده‌اند که زبانشان را در خيمه سبزي که سياهتر از هر شبي بود �راگر�ته بودم. آري تو اي معلم رئو�! تو به من آموختي که احتياجي به آشکار کردن نبوغم نيست. برايم مثال آورديد در مورد بينايي که همگان را به نابينا بودن خود متقاعد کرده. وي داراي سلاحي است که هر رزمآور زره پوشي غبطه آنرا ميخورد. آن به ظاهر کور ميتواند توانائي ساده خود را که از ديگران مخ�ي مانده بشکل معجزه‌اي آسماني جلوه دهد٬ معجزه‌اي که در دم هزاران ن�ر را به سجده مياندازد. زبانهاي عبري و پارسي و سرياني و رومي و عربي را با کمک ديگر اساتيد آن کنيسه به من بصورت اصولي آموختيد٬ گرچه بر صر� و نحو هر کدام احاطه يا�تم اما بنا به توصيه اکيد شما هرگز داشتن سوادرا با کسي در ميان نگذاشتم. اي استاد معظم! دو سال گذشت تا اينکه بالاخره شما قصد خود را از نجات من برملا کرديد. ايام عيد پــسه بود و من مانند ديگر ساکنان آن دير کهن سرگرم انجام �رايض بودم. نيمه شبي که ماه از شدت بزرگي نيمي از آسمان را پر کرده بود و نورش مانند خورشيد چشمان را مي‌آزرد مرا به زير سايه درخت سدري کشانديد و مهر از سينه مملو از اسرار خود گشوديد. از انحرا� بزرگي که بعد از مرگ کليم‌الله(ص) در دين مبين يهود بروز کرده بود گ�تيد. از تاريخ خونبار شيعيان يهودي گ�تيد که تا به حال با وجود استحقاق ذاتي٬ هميشه از سرير قدرت دور بوده‌اند و امامان معصوم آنان يک به يک با جبر و دسيسه حکام جور به سکوت ابدي مبتلا شده‌اند. امامان معصومي که با وجود علم غيب خيلي از آنان به صورتي �جيع بدست همسران خود با خوردن انگورهاي آغشته به زهرمار به شهادت رسيده بودند. همسران خيانت پيشه‌اي که همگي دختران همان حکمرانان غاصب بوده‌اند. به من گ�تيد هر مذهبي هر چقدر هم که محق باشد تا به قدرت و حکومت نرسد کامل نيست و سياست و ديانت در مذهب حقه هارونيه عين يکديگرند. به من گ�تيد آنقدر مذهب ضاله تسنن دين مبين يهود را به انحرا� کشيده که ديگر نميتوان اميدي به اصلاحش از درون داشت. وظي�ه من آن بود که با حمايت �کر شما و دوستان جليل‌القدرتان آئيني برپا کنم که ابتدا بت پرستان حجاز را که هر کدام به زير علم بتي سينه ميزنند را به دسته‌اي يکتا پرست بدل کنم و آنگاه که با کمک آئین جدید نسل سنيان برداشته و پايه‌هاي قدرت آن دين حنی� محکم شد با تر�ندي نه چندان مشکل پرده‌ها را کنار زده و ماهيت اصلي مذهب مبين خود را بر ملا کرده و شريعت مقدس يهوه را بر جان و مال مردم مستولي کنيم.
يا زبرائيل عزيز! وقتي از شما پرسيدم چرا مرا که از �اسقينم و گذشته‌اي ننگين دارم را براي نبوت انتخاب کرده‌ايد در جواب �رموديد به همکيشان خود اعتماد نداريد و کسي را ميخواهيد که ذهنش آلوده به انحرا�ات سني مذهبان نباشد. کسي را ميخواهيد که پلهاي پشت سرش خراب شده و نتواند پيمان خود را بگسلد. اي استاد گرامي! من اقرار ميکنم گاه به گاه آن پيمان را شکستم اما شهادت ميدهم که شما آن شمشير تهديد کننده آويخته بر سرم را هرگز �رو نياوريد و تا امروز آنچه در آن خيمه سبز بر من گذشته و شغل شنيعم براي ديگران در خ�ا مانده است.
بالاخره بشارت س�ر بزرگ را برايم آورديد. توشه راه نداشتيم. در بازار شــام به حجره‌اي ر�تيم که دوست باو�اي شما عسگرلاد عزيز در آن به کسب و کار حلال مشغول بود. ايشان بعد از شنيدن عزم جزم شما مقداري پول در اختيارمان گذاشته و قول داد تا به آخر اين راه دشوار هميارمان باشد. متاس�انه حکام جور ايشان را ظاهرا به جرم �روختن پنیر حاصله از شیر خر و روغن آغشته به جنازه موش دستگیر کردند. تنها ما بوديم که بر خلا� همه اهل شهر میگ�تیم اين انگ تنها سرپوشي بر قصد اصلي آن عمله جور است. شما در خ�ا به عسگرلاد پيغام داديد که تقيه يکي از اصول اوليه مذهب ما است و شناعت و حقارتي در آن نيست. عسگرلاد نيز به وظي�ه خطير خود عمل کرد و گه‌خورم نامه غليظ حکومت جور را امضا کرده و بيرون آمد. او به رياست اتحاديه مرکزي تجار نايل آمد و بعدها چه کمکهاي ارزنده‌اي که از او به ما نرسيد.
به همراه کارواني که براي تشر� به حج راهي حجاز بود خود را به مکه رسانديم. وقتي به مکه رسيديم همه خويشانم مرا شناختند. اخباري ضد و نقيض به گوش آنها رسيده بود. تو مانند پيري وارسته شهادت دادي من در قا�له بازرگانان به تجارت مشغول بوده‌ام و بري از آن ص�ات شنيعم. مرا در ميان ايل و تبارم گذاشتي تا آنان را به محسنات خود جذب کرده و دامن خود را از شايعات بزدايم . اي استاد! از من به ظاهر دوري جسته و به گوشه‌اي خزيده و در نزدیکی کوه حرا به تنهايي عزلت گزيدي. تنها دلخوشي من آن بود که تنها ه�ته‌اي يکبار در نيمه‌هاي شب به خدمتت برسم و از ذخاير بي پايان علومت �يض ببرم. براي اينکه به شايعه امردي من پايان داده شود از دوست گراميت عسگرلاد تاجر درهم و دينار گر�تي و به من دادي تا با دست پر به خواستگاري دختري آبرودار بروم. متاس�انه هر دري را که زدم بسته يا�تم و حتي �قيرترين خانواده‌ها هم مرا به دامادي نپذير�تند. دختران کور٬ دختران کچل٬ دختران ترشيده محبوس در خمره زمان هريک به بهانه‌اي مرا از خود راندند. در شهري که پسرانش در سن هجده سالگي ترشيده و به پایان خط رسیده �رض ميشوند من يگانه بيست‌وچهارساله عزب بودم. براي حل مساله ازدواجم بازهم به آن تاجر متعهد يعني عسگرلاد پيغام �رستادي و کمک خواستي. او به نداي رحماني شما لبيک گ�ته و با بکاربردن کيدي شرعي بر سر معامله‌اي، پيرزن تاجره‌اي را به خود مقروض گرداند. شرط بخشش قروض تاجره پير آن شد که مرا به دامادي قبول کند. آن تاجره که خديجه ميناميدندش چهل و چند سال داشت. در جامعه‌اي بدوي که دخترانش از نه سالگي به خانه بخت ر�ته٬ در ده-يازده سالگي نخستين �رزند خود را ميزايند و در دهه سوم زندگاني نوه‌هاي خود را به آغوش ميکشند زن چهل و چند ساله پيرزني پيمانه به سر رسيده بيش نيست. با اين وص�يات بازهم خديجه پير از من کراهت داشت. بالاخره عسگرلاد تهديد به اجرا گذاشتن چک و س�ته‌هايش کرد و مامور جلب به خانه خديجه �رستاد. اقدام نهايي او اثرش را بخشيد و من با جهيزيه‌اي که سند بخشش قروض خديجه بود مانند دامادي س�يداقبال به خانه بخت ر�تم. خدیجه س�يدمويي درشت هیکل بود که بنا بر همین اوصا� سن وسال و اندام لقب خدیجه کبرا يا�ته بود. همو اولین زنی بود که با زنانگي مردگونه‌اش‌ راه مرد بود را به من آموخت.
دلگرم به خاتمه شايعات پشت سرم شده و تجارت را شروع کردم. تمامي مو�قيتم را مرهون حمايت اتحاديه مرکزي تجار و رئيس گرانقدرش بودم که �رصت عرض اندام به من عنايت کرده بود. هر کدام از اين جريان نصيبي ميبرديم. سود مادي تعلق به آنان داشت و اجر معنوي کار به من ميرسيد. به لط� اين وقايع کم‌کم نامم از محمد امرد به محمد امين تغيير يا�ته و مي‌توانستم با گردني ا�راخته در بازار شهر قدم بزنم.

محمد مصط�ي(ص) از سخن بازمانده و به آرامي شروع به گريه کردند.

October 14, 2002

----- مومنانه ۱۸ -------

محمد مصط�ي(ص) ميخواستند دنباله خاطرات گذشته را بگيرند. سروصدايي از دالان خانه به گوش رسيد که طي آن معلوم شد �اطمه(س) قصد دارد عایشه را به مستراح ببرد. زبرائيل حکيم دستي به ريش زبرش کشد و پرسيد: مــمـــد! سروصداي بچه به گوشم ميرسد. �ــاطـــي اينا که بچه کوچيک نداشتند. موضوع چيه؟ نکنه يکي از بچه‌هايي که علي نص�ه شبها پس مياندازه مرجوع شده.
نبي‌اکرم(ص) �رمودند: نه خير يا استاد گرانقدر. صدايي که شنيديد متعلق به همسرم عايشه است. او همسر شرعيم ميباشد. متاس�انه حر� تو حر� آمد و نتوانستم زودتر به محضرتان گزارش کنم.
پيرمرد با لحني واخورده ناليد: اي بابا! تا ازت غا�ل شدم بازهم ر�تي زن گر�تي؟ بســٌه ديگه تو مارو کشتي ازبس زن گر�تي. مطمئنم که حساب تعدادشون از دست خودت هم در ر�ته. حالا کي هست؟
: دخت گرامي ابوبکر الصديق است.
پيرمرد گ�ت: نميدانم چه رمز و راز ناگ�ته‌اي بين تو و آن ملعون است اما هزار د�عه گ�تم از او حذر کن. وقتي با او مواجه ميشوم به ياد دون‌ترين سنيان دين مقدس يهود ميا�تم. آنها نيز در اطرا� کليم‌الله(ص) مثل کرکس ميچرخيدند و مانند بلبل مجيز ميگ�تند اما به مجرد رحلت آن پيامبر معصوم مانند گرگهاي گرسنه دين پاک يهود را به انحرا� کشاندند و شيعيان واقعي موسي(ص) و اميرالمومنين هارون(ع) را به انزوا و سکوت بيست و پنج ساله کشاندند. اين ابوبکر را که ميبينم ناخودآگاه تنم ميلرزد. حالا عروس خانوم چند سالشه؟ اميدورام آبروريزي نکرده باشي و از نه ساله جوانتر نگر�ته باشي که تتمه آبرويمان نيز بر باد خواهد شد. عروس چند سال دارد؟
محمد مصط�ي(ص) با تته پته �رمودند: همسرم بالغ هست و با رضايت پدرش ازدواج انجام يا�ته.
: از سن و سالش بگو و ط�ره مرو اي محمد!
: به يقيين يکي دو سال ديگر نه ساله است. بالغ و خونديده است. همين ديشت خونش را خودم مشاهده کردم.
پيرمرد دقايقي با انگشتان چروکيده‌اش حساب و کتابي کرده و �رياد زد: ه�ت سالشه؟! بابا مصبت رو شکر. يکمرتبه برو قنداقي بگير و خلاصمون کن. حتم دارم اون خون رو هم که ميگي بعد از انجام جماع ديده‌اي.
پيرمرد طاقت نياورده و کتاب مقدس قطوري را که به همراه آورده بود بر سر محمد مصط�ي(ص) کو�ت. پيامبر اکرم مانند متعلمي بزهکار دم �رو نياورد. زبرائيل حکيم با کلامي که زبري کاغذ سنباده را داشت ادامه داد: بابا اگه بنا بود هر مردي چند تا زن بگيره طبيعت ابزارش رو در اختيارش ميگذاشت و ده تا آلت تناسلي قلچماق بهش عنايت ميکرد. اگه ميبيني تنها يک آلت از ميانگاهت آويزونه نشانه آنست که بايد زياده طلب نباشي و به تعداد قليل اکت�ا کني. اينهم يکي ديگر از رسوم جاهلان حجاز است که در نسوج مغزت جاي گر�ته است. واي بر من که سوداي پيروزي نهايي بر سنيان يهود را در سر ميپروراندم. واي بر من که ميخواستم از طريق آئيني جديد همگي بت پرستان و سنيان يهودي را به يکجا از بين برده و پرچم پرعدالت مذهب حقه شيعه هارونيه را بر �راز قله ر�يع انسانيت به اهتزاز در بياورم. مگر قرار نبود به آرامي و کياست رسوم زشت جاهليت را به ن�ع قوانين مترقي شيعه مذهب هاروني(ع) مصادره کنيم. ببين وضع �عليمان را. نه تنها نتوانسته‌اي آنها را تغيير بدهي بلکه خود نيز به رنگ آنان آلوده شده‌اي. بابا ما در شيعه هارونيه خودمان سنت پسنديده صيغه را داريم. برو خروار خروار زن و دختر از بالغ و نابالغ و سيده و يائسه بگير. از شير مادر حلالترت باد آن صيغه ها. با اين اوصا� تو مدام همسر دائمي اختيار ميکني؟ خدا را صد هزار مرتبه شکر که اجاقت کور است و داراي پسر نميشوي والا با اين تعداد زوجه حتما در آينده لشکري از ميراثخواران قلدر بدنبال تابوتت روان ميکردي آنوقت چه کسي ميتوانست جواب لشگر سلم و تور ترا بدهد...
نصايح و صحبتهاي زبرائيل حکيم بي پايان به نظر ميرسيد. من براي اينکه مقداري از بار شماتت به حضرت رسول اکرم (ص) را سبکتر کنم زور زده و بادي از خود سوا کردم. ناگهان گويي دستگاه خلقت خداوند متعال دچار سکته‌اي ناگهاني شده باشد زمان و مکان متوق� شد.زبرائيل حکيم با چهره‌اي زبر و دژم به طر� من برگشه و سيلي محکمي به گوشم زد.

من شيطاني هستم که با اعجاز قادر متعال طي جراحي سختي بيشتر مغزم را تقديم ذات احديت کرده‌ام. وقتي سيلي را دريا�ت کردم حدس زدم که باقيمانده مغزم در کاسه نيمه خالي جمجمه تلقــٌي گ�ت و جابجا شد. گيج و خسته و خابالوده بودم. سحر شده بود و هنوز چشم برهم نگذاشته بودم. به گوشه‌اي از مهمانخانه ر�ته و مانند بيکسترين يتيمها دراز کشيدم. خواب تمامي چشمانم را پر کرده بود . اما سوراخ گوشهايم مانند دروازه‌اي دشمن نديده همچنان چارتاق باز بود. از آنسوي مهمانخانه بده بستان معلم و متعلم را ميشنيدم. �حواي سخنان زبرائيل حکيم بر آن دلالت داشت که او همچنان مترصد است پيامبر آکرم(ص) را به راه راست‌تر هدايت کند.
: مـــمـــد! در مورد اين ازدواج بعدا به حسابت ميرسم. خلط مبحث شد و داشت يادم مير�ت که تو در حال مکاش�ه در احوالات سابقت بودي. يالا ادامه بده. تا آنجا گ�تي که قل و زنجير از دست و پاي هرزه‌ات گشودم. ادامه بده تا بلکه در سايه يادآوري گذشته‌ات٬ آينده بهتري نصيب همگي شود.
پيامبر اکرم(ص) سينه مبارکشان را با سر�ه‌اي صا� کرده و بروي تشکچي جابجا شدند.

October 12, 2002

-------- مومنانه17 --------

من شيطاني براه راست هدايت شده‌ام و از همه بيشتر قدر هدايت را ميدانم. به مجرد اينکه از دهان مبارک رسول‌الله(ص) عنوان زبرائيل حکيم را شنيدم بي اختيار دچار خضوع شده و ن�سم را در سينه ح�ظ کردم.
پيرمرد در گوشه‌اي نشسته و مانند معلمي طلبکار تکالي�٬ به چهره دستپاچه پيامبر اکرم(ص) خيره شد. باورم نميشد که پيامبري که هر ن�س و آروغ و حتي گوز مبارکش تعبير به آيه يا حديثي تکلي�‌آور براي بشريت ميشود در مقابل اين حجم چروکيده اينگونه ساکت و مرتعش شده باشد. پيرمرد بالاخره طاقت نياورد و گ�ت: حالا ديگه براي �رار از دست من از خونه‌ات �رار ميکني؟ چيه؟ تکالي�ي را که بهت محول کرده‌بودم انجام ندادي؟
خاتم الانبيا(ص) با صداي مملو از خجالت �رمودند: معلم گرامي! به وصيت شما عمل کردم و ديشب موضوع الله را با جميع اصحابم در ميان گذاشتم. مرا ببخشيد که گر�تاريهايم زياد بود و �رصت نکردم سوره‌هاي مرحمتي را حاضر کرده و براي کاتبان وحي قرائت کنم.
پيامبر اکرم(ص) دوباره کتاب و د�تر و دستک مقابلشان را به هم زدند تا وانمود کنند دانش‌آموزي کوشا هستند. پيرمرد کتاب قطوري را که به همراه آورده بود مقابل خود گشود و مانند معلمي که قصد گ�تن دشوار ترين ديکته‌ها را دارد نيشخندي زهراگين بر لب نشاند. پيامبر اکرم(ص) خاضعانه گ�تند: اي مولايم! راستش امروز براي امتحان آمادگي ندارم. ديشب غزوه‌اي سهمگين به صورت ناخواسته رخ داد و از مرور تکالي� غا�ل ماندم.
: دوباره سر خودي مرتکب غزوه و جهاد شدي؟ اينبار سر چي بود؟ شکمت؟ زير شکمت؟
: خير اي معلم کبير! سر مصالح اسلام و مسلمين بود. به ساحت نبوت من بي حرمتي شده بود.
: مـــمــــد! مثل اينکه امر نبوت براي خودت هم مشتبه شده؟ خبرش را سر شب برايم آورده‌اند. ما هزاران حيله متوصل شده‌ايم تا ترا در مقابل مردم الرحمن‌الراحمين جلوه دهيم. آنوقت تو سر دو سيــخ کباب‌کوبيده صحابه خود را ناقص ميکني؟
: سـه سيخ بود اي زبرائيل حکيم.
: تعداد سيخ مهم نيست. انگشتان دست او مهم است که علي آنها را جويده. بدبختانه در مقابل جمع مرتکب اين امر شده‌ايد و چاره‌اي نيست جز توجيه آن. بنا داشتم مجازات سارق را در اين دين جديد قدري انساني تر کنم تا بلکه آبروداري شود. اما چاره‌اي نيست جز تن�يذ مجازاتهاي جاهلي رسوم متع�ن حجاز. بنويس مــمــد! مجازات سارق را قطع چهار انگشت بنويس. علي انگشتان کدام دست ابي‌لهب را خورد؟
: نخورد. ت�ش کرد. �کر کنم دست راست اون دزد بود.
: بنويس دست راست سارق بايد به اندازه چهار انگشت بريده شود. ولي جان هر کس که دوست داري قدري خودت و شکم و زيرشکمت را نگهدار که از بس برمبناي اشتباهات تو احکام غير مشروع جاهليت را گردن نهادم از موسي(ص) خجالت ميکشم. منهم آدمم. چرا رسالت سنگيني را که به دوش داريم �راموش ميکني مــمـد؟ تو حاصل عمر مني و همه چيزم را بخاطر پرورش تو به خطر انداخته‌ام. ميداني که اگر ســنــيــــان دين يهود از ماجرا خبر شوند چه به روزگارمان مياورند؟
پیامبر(ص) ساکت بودند.من طاقت نياورده و طوريکه خشم زبرائيل حکيم را موجب نشوم گ�تم: سني‌هاي دين يهود؟ سر در نمياورم مگر دين يهود هم شيعه و سني دارد؟ اينجا که بايد قلب جهان اسلام باشد. من ره گم کرده را راهنمايي کنيد.
پيرمرد به من خيره شد. نگاهش گرماي آتش جهنم را برايم تداعي کرد. خود را در پشت پيامبر اکرم(ص) پنهان کردم. ايشان مانند پدري مهربان که براي ح�ظ �رزند٬ ناخودآگاه دل به هر درياي پر هولي ميزند مرا در پناه گر�ته و �رمودند: جسارت اين پسرک بخيه به سر را به من ببخشيد اي معلم بزرگوار.
پيرمرد لا اله ‌الا يـهـوه گويان سعي در �رونشاندن آتش غضب خود نمود و بعد از لختي رو به محمد مصط�ي(ص) گ�ت: ايکاش ميتوانستم درد بي درمان بي‌پسري ترا درمان کنم. اما چه کنم که پيرم و از قوه باه محروم. آقاي محترم که بنا است خاتم‌الانبيا باشيد! باز هم يه پسر يتيم ديدي و �يلت ياد هندستون کرد؟ مگر چندين بار سر اين مساله به روش باليني دردت را التيام نبخشيده‌ام و نگ�ته ام هر یتیمی پسر تو نیست. چرا نميخواهي درک کني که يکي از خصوصيات انبيا عظام نداشتن �رزند پسر لايق است. همه پيغمبر اکرم موسي(ص) را ميشناسند اما آيا کسي اسم پسرش را ميداند؟ عيساي بدبخت که جاي خود دارد. باکره از دنيا ر�ت. از سلمان خودمان هم شنيده‌ام پسر زرتشت مالي نبوده. چشمانت را باز کن مــمــد! نداشتن پسر تنها براي ا�راد عادي ننگ است. تو ناسلامتي پيغمبري. متاس�انه تو هنوز خود و رسالتت را باور نکرده‌اي. بشکند اين دستم که ترا انتخاب کرد. ايکاش گذاشته بودم در همان خيمه سبزت ميماندي و هر روز هزار مشتري گردن کل�ت را پذيرا ميشدي. ايکاش وقتم را براي تعليم و تعلم تو تل� نکرده بودم. اصلا امروز اين د�تر و دستک را کنار بگذار. گ�تن خاطرات گذشته موجب تنبه ذهن ميشود. اين سحرگاه خجسته روز شنبه را روز يادآوري اعمال گذشته �رض کن. بگو رسالت تو چيست و براي چه برگزيده شده اي.
پيامبر اکرم با دستمالي عرق شرم را از جبين مطهرشان زدوده و شروع به صحبت کردند: چطور ميتوانم از خاطر ببرم الطا� بي پايان شما را اي زبرائيل حکيم؟ تمامي ماجرا در مقابل چشمانم است. آن قا�له سالار خاطي بعد از بي سيرت کردن٬ مرا به قوادي بيرحم در ساحل مديترانه �روخت. نوجوان بودم و خواهان بسيار داشتم. خيمه‌اي سبز برايم برپا کرده و از بامداد تا شامگاه بدنم را مانند گوشت قرباني به زير چنگال مشتريان حريص انداخت. دور از کاشانه و قبيله‌ام هر روز با اميد مرگ از خواب برميخاستم و هر شب را نا اميد و بي پناه به خواب و کابوس ميگريختم. هزاران مشتري از هر دين و تباري را به خود ديدم. هرکدام به زباني ناشناخته در گوشم نجوا ميکردند و خاطره و قصه‌اي از سرزمین و دین خود ميگ�تند. مدتها گذشت و دو سه بار �رار نامو�قم عرصه نگهباني قواد اعظم را بر من تنگتر کرد. با زنجيري به تخت بسته شده بودم و عملا زنداني بودم. در نااميدي مطلق هر روز از الله و هر بت ديگر که به ذهنم ميرسيد مرگم را طلب ميکردم تا اينکه در سالي که درست به خاطر ندارم٬ در ايام عيد خجسته عيد يهوديان کسي به خيمه‌ام وارد شد. بدن لختم را پوشاند و معجزه گونه ق�ل زنجيرم را گشود. دستم را گر�ت و بعد از پرداخت کيسه‌اي مملو از ش�ــکـ�ـل مسين آزاديم را خريد. آن نجات دهنده تو بودي اي زبرائيل حکيم. باز هم بگويم اي معلم بزرگوار؟ تا اينجا که گ�تم براي تحقيرم کا�ي نبود؟
پيرمرد گ�ت: نــچ. هنوز کا�ي نيست. بازهم بگو. ذهن تو هنوز احتياج به تنبه دارد.

October 10, 2002

------- مومنانه16 ------

وقتي به مهمانخانه رسيدم دچار هيجان و ترس شده بودم. پيامبر اکرم(ص) همچون پدري مهربان مرا به سويي هدايت کرده و �رمودند: خوابت ميايد پسرک بخيه برسرم؟
بي آنکه منتظر جواب بمانند مرا به سوي رختخواب مطهر خود برده و سرم را به روي زانوان نازنينشان نهادند. عطر گل محمدي که بر چهره ا�شانده بودند و روغن زيتوني که به موهاي بلندشان زده بودند تمام منخرينم را پر کرده بود. حضرتش با چشماني زيبا که به چشم معصومترين آهوان بهشتي ميمانست به من خيره شدند. گويي اولين بار است که چشمشان به من ا�تاده٬ ناگهان مرا به سختي در آغوش خود �شردند. ن�سم گر�ته بود اما ناراحت نبودم. بوي باغهاي پر نعمت بهشتي از ميان موهاي س�يد و سياه سينه آن حضرت متصاعد بود. سرشان را پائين آورده و به گونه‌ام بوسه‌اي پدرانه نواختند٬ بوسه‌اي که تابحال از تجربه آن محروم بودم. ديدم همراه با هق هق آرام رسول‌الله(ص) اشک آغشته به سرمه بروي گونه‌هايشان ميلغزد. با صدايي آرام که طنيني از لالايي‌هاي پرعطو�ت داشت در گوشم نجوا کردند: بخواب پسرکم. انشاالله که خوابهاي خوب در انتظارت باشد٬ پدري مهربان را در خواب ببيني که هر روز به بازارت برده و زيباترين لباسها را برايت بخرد. بخواب پسرکم! انشاالله در خواب مادر مهربانت را ببيني که لذيذترين امتعه را برايت تهيه ميکند و قصه‌هاي زيبا به سمعت ميرساند. بخواب پسرکم!
من نيز ناگهان مانند پيغمبر اکرم(ص) به گريه ا�تادم. ديدم او نيز همانند من يتيمي است که هرگز رنگ عطو�ت مادر و صلابت پدر را نديده است. خود را بيشتر به او �شردم و با زمزه‌اي خ�ي� گ�تم: پدر جان!
حضرتش �رمودند: آرام باش و بخواب پسرک بيگناهم. بيم هيچ کس و هيچ چيزي را بدل راه مده که پدر در کنارت است. بگذار دور از هياهوي ديگران باشيم. بگذار تا آنها ندانند من پسرکي بيگناه دارم. بگذار مرا ابتـــر بخوانند. بگذار در پشت سرم بگويند �لاني حرمسرايي آکنده از زنان ريز و درشت دارد اما پسري ندارد. بگذار سنگيني تحقيرشانشانه‌هايم را خرد کند. بر آنان حرجي نيست. آنها جاهلند و نميدانند من پسرک بيگناهم را در آغوش کشيده‌ام. بگذار آنها....
دنباله کلام دردمند پيامبر اکرم را ديگر نميتوانستم بشنوم. دلم بحال ايشان ميسوخت. غريبي و يتيمي خود را �راموش کرده بودم. ايشان از من دردمندتر ومحتاجتر به محبت بودند. من تنها غم گذشته را داشتم. غم نداشتن پدر و مادر. اما ايشان علاوه بر غمهاي من درد بي پسري و کور بودن اجاق را در دل تلنبار کرده و پرواي بازگو کردنش را براي کسي نداشتند. وا اس�ا که در اين جامعه‌ نيمه بدوي داشتن دختر موجب روشني هيچ اجاقي نميشود. مگر ميشود ارزش يک پسر که نام خانواده را جاودانه ميکند با چندين دختر مقايسه کرد؟ دختراني که در نهايت نصيب ديگران ميشوند. حضرتش شمعي بودند که در خ�ا مسوختند و دم برنمياوردند.
در همين ا�کار بودم که ديدم ايشان سرم را بروي نازبالش گذاشته و مشغول پاک کردن اشکهاي مطهرشان شدند. بعد سرمه داني از شال مبارک بيرون آورده و چشمان زيبايشان را آرايش کردند. سپس گويي در حال شر�يابي به حضور بزرگواري بخشنده باشند با طمانينه خاصي در صندوقخانه‌اي که الله در آن جاي گر�ته بود را گشودند. تمام وجودشان از مملو از خو�ي رباني شده و ميلرزيدند. همانطور که خود را به بت چوبين و پر هيبت ميماليدند نيازمندانه �رمودند: اي الله! اي وجود بي بديلي که از همه بتها و از تمامي اله‌ها بزرگتري! اي که شاخت زيباترين و قدرتمندترين آذين ممکن و مايه رشک هر بتي است! کمکم کن. مرا درياب. يا الله ادررکني! به من همه چيز داده‌اي. مکنت. ثروت. باغهاي انگور و خرما. مزارع بيشمار. شتران سرخ‌موي. امتي مطيع و منقاد. غزواتي پر �توح. جهادهايي پر غنيمت. حرمي مملو از زيبارويان. يا الله! ترا به شاخ تيز و برنده‌ات آخرين حاجتم را روا کن. به من پسري عنايت �رما که در موقع مرگ همه چيز را به او بسپارم و آسوده خاطر بميرم. ميترسم آنچه تابحال به عرق جبين و خون دل ساخته‌ام در ميان کشمکش مشتي ميراث‌خوار ک�تار ص�ت لوث شود. يا الله! تابحال چندين پسر به من بخشيده‌اي اما هر کدام يا در شکم مادر مرده‌اند يا آنکه بعد از چندي به بيماري و قضاي الهي داغشان بر دلم مانده است. ميدانم که اگر زبان به کام داشتي مي�رمودي پس زيد چيست؟ آري اي الله. او پسر من است. رسوم اجدادي عرب و عر� جامعه ما هيچ ت�اوتي بين پسرخوانده و پسري که پاره تن باشد نميگذارد. نشانه‌اش هم همين که عروس پسرم مانند دخترانم بر من محرم است. اما اي الله! اي که سرور همه بتها و اله‌ها هستي. بيا و نعمت را بر من تمام کن و پسري به من بيچاره و ابتر عنايت ب�رما.
پيامبر اکرم(ص) در مقابل الله با خشوع تمام سجده کنان گريه ميکردند. من نميدانستم چه کنم. از من چه ساخته بود؟ من تنها شيطاني به راه راست هدايت شده و بي قدرت بودم.

در همين احوال بوديم که صداي تق تق آهسته کوبه خانه به گوش رسيد. پيامبر اکرم سراسيمه در صندوقخانه را بسته و چندين کتاب و د�تر را از کيسه‌اي چرمین شبیه کی� مدرسه بچه ها بیرون آورده و در اطرا�شان پخش کردند. باز هم صداي تق تق خ�ي� به گوش رسيد. من از جايم برخاستم و ترسيدم شايد اقوام ملجم‌بن مرادند که به خونخواهي آمده‌اند. پيامبر اکرم(ص) کتابي قطور را بدست گر�ته و با واهمه‌اي مقدس �رمودند: آنچه که �کر میکنی نیست. برو پسرکم در خانه را بگشا.
به �رمان رسول اکرم(ص) �رمان نهاده و بعد از طي کردن دالان دراز و تاريک در خانه را ترس و لرز گشودم. نسيم سحر و بانگ اذاني که از دور دست ميامد بدرون دالان ريخت. در نيمرنگ صبح کاذب اندام �رتوت پيرمردي ژوليده را ديدم که از پشت عينکي کل�ت چشمان ورقلمبيده‌اش را به من دوخته بود. پيرمرد پيش دستي کرده و پرسيد: که هستي اي پسرک بخيه بر سر زشترو؟ مگر قنبر مرده که تو در را باز ميکني؟ مــمـــد کجاست؟
خواستم بگويم که ما در اين خانه ع�ا� و عصمت مــمــد نداريم اما
پيرمرد مهلتم نداده و تنه‌اي به من زد و داخل خانه شد و يکراست به طر� مهمانخانه ر�ت. بوي نـان �ـطـــيـر تمام �ضا را به يکباره اشغال کرد. من نيز بدنبال پيرمرد روان شده و بداخل مهمانخانه ر�تم. پيامبر اکرم(ص) که مانند محصلي مجرم که درسش را حاضر نکرده سرشان را پائين انداخته بودند با دلهره بسيار سلامي نص�ه نيمه نصار قدوم پيرمرد منحوس کردند. پيرمرد �تيله پيه سوز را بالاتر آورده و طلبکارانه به پيامبر اکرم خيره شد. در پرتو نور پيه‌سوز من تازه توانستم چهره او را به خوبي ببينم. پيرمردي بود که قدمت و سنش شايد به هزار سال ميرسيد. ريشهاي زبر و مجعد عنابي رنگ داشت و تعداد چروکهاي چهره‌اش غير قابل شمارش مينمود. کلاه کوچکي به اندازه ک� دست بر سر کم مويش داشت و دو باريکه موي �ــ�ــرخوده بلند از دو شقيقه‌اش تا به پائين گردن �روا�تاده بود. چشمانش از آنچه قبلا ديده بودم ورقلمبيده و دريده‌تر بود*. پيرمرد کتابي بسيار قديمي را همچون شيئي قيمتي با لئامت و خساست تمام در بغل مي�شرد. که بر جلد کهنه‌اش شمعدان ه�ت‌سر مطلايي نقش بسته بود. من بلاتکلي� بودم و نميدانستم چه کنم. به آرامي به گوشه‌اي ر�ته و پرسيدم: شما که هستيد اي آقاي محترم که پيامبر اکرم در مقابل قدومتان سر خشيت �رو آورده است؟
پيرمرد سر�ه‌اي کرده و با کراهت گ�ت: که به تو اجازه صحبت داده؟ نامم را براي چه ميخواهي اي پسرک بي ادب؟
پيامبر اکرم همچنانکه سرشان پائين و معطو� به کتابها و د�ترها بود گ�تند: زبان به کام بگير اي پسرک خيره‌سر! ايشان حضرت زبـرائـيــــــل حکيم٬ معلم و سرور تمامي ما ميباشند.

-------------------------------
* تقريبا در تمامي کتب شيعي که در عصر حاضر در مطبعه [حوضه الميه غم]** چاپ ميگردند آمده است که براي آنکه چهره اين شخص را به خوبي تجسم نمائيد کا�ي است که عکسي از محمد جواد لاريجاني(البته قدري پر چين و چروکتر) يا پدر مرحومش را ببينيد تا تجسمتان کامل شود. البته در صورت نبودن عکس ا�راد مذکور تصوير خاخام اعظم کنيسه بيت‌المقدس اشغالي نيز مقصود را برآورده ميسازد.
-------------------------------
** اين حوض که آنرا حوضه خطاب ميکنند مملو از اشک و خون دل مردمان متالم و غمزده است.
خداوندا! بارلاها! اين حوض را براي ابد خشک و متولي‌اش را نابود ب�رما!
آمين يا رب آلعالمي
----- مومنانه 15 --------

قنبر مولاي متقيان(ع) را که همچنان تلوتلو ميزد به ميهمانخانه هدايت کرد. حضرت �اطمه زهرا(س) مشغول درست کردن چاي و آبليمو شده و زير لبي �رمودند: بازم مست ومدهوش از الواطي برگشته. لااقل ميخواستي يه امشب که مهمان بزرگوار تو خونه داريم دندون رو جيگر بذاري و نجاست نخوري.
قنبر که مشغول کمک در تهيه چاي بود گ�ت: خانوم به قران امشب قضيه �رق ميکنه. يکي دو پيک بيشتر بالا ننداخته بودند و هنوز يکي دوتاخونه رو نچرخيده‌بوديم که تو کوچه به مقابل خانه ملجم‌بن مراد اينا رسيديم. اون نابکار که کله‌اش تو همين غزوه کباب‌الکوبيده سر شبي شکا�ته و کهنه پيچ شده بود دم درشون نشسته بود. با بجا آوردن مولاي متقيان بلند شد و شميرش رو کشيد و مشتي ناسزاي ناموسي نثار حضرتش کرد. مولا هم که شوخي موخي سرش نميشه. �حش طر� هم ناموسي بود و غير قابل گذشت. حالا من يه گوني نون خشک و خرما دستمه مثل بيد ميلرزيدم اما مولا که همبونه انگشترا دستشون بود مثل کوه احد سينه رو سپر کردند. ملجم‌بن مراد عربده‌اي کشيد که تمام محله مراديه ريختند بيرون. هي بد دهني کرد و گ�تش مگه من چه هيزم تري بهت �روخته بودم که بجاي ابي‌لهب سر من رو شکستي؟ اصلا نص�ه شبي به چه نيتي ميري سروقت بيوه‌هاي جوون و خوشگل؟ مولا هم که از اين وصله ها بهش نميچسبه ديگه طاقت نياورده و با همون همبونه انگشترا کوبيد تو سر ملجم‌بن مراد ملعون. خانوم سرتون رو درد نيارم خون بود که از �رق شکا�ته اون ملعون �وواره ميزد. همه ايل و تبارشم بيرون ريخته بودند. سراغ منم اومدند که به خاطر رنگ سیاه خودم و سیاهی شب �رار کردم اما مولا با شجاعت تمام به کوچيک و بزرگشون رحم نکردند و همه رو مشتمال حسابي دادند. الحمدالله ذوال�قار همراهشون نبود وگرنه از اون محله یکی همه زنده نمیموند. يکمرتبه زن ملجم‌ن مراد شيون کرد که اي اهالي محله مراديه! شوورم رو کشت اين جاکش!. بچه‌هام رو يتيم کرد اين نامرد!. راستم ميگ�ت ضعي�ه. نعش مرتيکه تو کوچه ا�تاده بود و بچه ها دورش گريه ميکردند. پسرکوچيکه ملجم‌بن مراد شروع کرد به لگد زدن به پاي مبارک مولا که چرا بابام رو کشتي؟ خودم ميکشم اي نامرد!. مولا هم يه لگد جانانه زد تخت سينه پسره که بهش ابن‌ملجم مرادي ميگن. اونم مثه عن دماغ چسبيد رو ديوار اونور کوچه. خلاصه همه اهل محله‌شون ريختند سر آقا و بعدش با هر زحمتي بود خودمون رو به اينجا کشيديم.
حضرت �اطمه زهرا(س) چاي و آبليموي هشيار کننده را به شوي گرامي خود نوشانده و او را به اتاق خود بردند. ابوبکر که کاملا خواب از سرش پريده بود رو به خاتم‌الانبيا(ص) کرده و رخصت ر�تن به خانه خود را خواست و گ�ت: ايل و تبار آن مرحوم با اين غوغايي که در آنطر� شهر به پا شده ميترسم گزندي به خانه‌ام برسانند.
حضرت محمد مصط�ي(ص) عليرغم ميل باطني‌اشان اجازه بازگشت را به يار غار خويشتن دادند. بازهم تنهاتر از هميشه در دالان تاريک اين خانه ع�ا� و عصمت باقي مانده بودم. من شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام و در دنيا ياوري ندارشتم و براي يا�تن ملجا و پناهگاه در مقابل ذات احديت دعا ميکردم . ناگهان حس کردم دعايم مستجاب شده است.رويم را گرداندم و سايه رسول‌الله(ص) را ديدم که از ميهمانخانه بيرون آمده و با اشاره ت�قدآميزي مرا به سوي خود ميخوانند: بيا اينجا اي پسرک بخيه بر سر. بيا در پناه من باش.
بسم الله الرحمن الرحيم گويان به سوي ايشان و مهمانخانه شتا�تم.

October 09, 2002

------ مومنانه 14 ------

از مهمانخانه و مراسم رباني که در جريان بود �اصله گر�ته و تمامي طول راهرو را با شادماني پيمودم. خشنود بودم از آنکه خداوند عز وجل به من اين �رصت مغتنم را عنايت کرده تا از نزديک در جريان پيدايش و بسط اسلام ناب محمدي باشم. آري. مني که روزگاري شيطاني گمراه بوده‌ام بعد از آن طبابت و عمل جراحي معجزه‌آسا بدل به پسرکي يازده دوازده ساله معصوم شده بودم. خداوندا! هر چه شکر درگاهت را بگويم کم گ�ته‌ام.
در همين خيالات بودم که به آشپزخانه رسيدم. ام‌البنين در پتويي مندرس به خوابي معصومانه �رو ر�ته بود. براي احتراز از گناه از ر�تن به اتاق حسنين(ع) خو� داشتم . از طر� ديگر نميخواستم مزاحم خواب بزرگ بانوي اسلام زهرا(س) شوم. به ناچار در کنار ام البنين جايي براي خود گشودم. ايشان خوابالوده بوده و پنداشت که باز هم نص�ه شبي است و مولاي متقيان(ع) به سراغش آمده. دختر جوان با چشمان بسته و آغوش باز مرا به خود پذير�ت. زير لحا� گرماي خاصي داشت. به خود گ�تم به يقين اين گرماي روحاني ناشي از برکت نط�ه مطهري است که علي(ع) در بطن ام‌البنين تعبيه کرده است. براي اينکه به �يض بيشتري نايل شوم خود را بيشتر به ام البنين �شردم. ايشان نيز که گويا از عزلت شبانه به تنگ آمده بود مرا به خود �شرد.
من هرگز مادر به خود نديده‌ام و مستقيما توسط خداوند متعال خلق شده‌ا‌م. عشق داشتن مادر مرا به ام‌البنين نزديکتر ميکرد. ايشان گويا به علت خوابآلودگي دچار سوءت�اهم شده و احساسات پاک مرا حمل بر تمايلات جسماني نمودند. دستش را به ميانگاهم برده و مشغول مالاندن شد. در مخمصه عجيبي گر�تار شده بودم. از يکسو عشق مادري و از سوي ديگر �وران احساسات نوجواني دامنم را گر�ته بود. خود را تسليم مشيت الهي کرده و آرزو نمودم ايکاش �رويدي از غيب ميرسيد و به تحليل احساسات و اعمالم ميپرداخت. انتظار از غيب بيهوده بود و آنچه به دادم رسيد لبهاي گوشتالود ام‌البنين بود که لبهايم را مانند باقلواي شيرين بدرون خود کشيد. نيمدانستم چکار کنم . ندانمکاري و دستپاچگي‌ام آتش ام‌البنين را هر دم �روزانتر ميکرد. دختر جوان در حاليکه يا مولا يا مولا ميگ�ت تنبانم را پائين کشيد و خود به زير لحا� خزيد و مشغول مکيدن و دميدن کوره احساساتم شد. به خودم قبولاندم که مولاي متقيان(ع) هنوز ام‌البنين را به عقد محضري خود در نياورده است آنچه ما در حال انجامش هستيم مشيت الهي است. حس انجام گناه را به زودي در لذتي رباني از ياد بردم. شعله ام‌البنين در زماني کوتاه به تمامي وجودم سرايت کرد. مانند دو طره آتش شده بوديم که بي‌اختيار به دور هم ميچرخيديم و هر دم بيشتر زبانه ميکشيديم. بعد از �عل و ان�عالات بسيار بالاخره با پاي سوم قدم در ح�ره مابين رانهاي س�يد ام‌البنين گذاشته و ر�ت و آمدهاي روحانيم شروع شد. ايشان تمام پشتم را با ناخنهاي بلند آماج ابراز احساسات عميق خود کرده بود. کمي گذشت وحس کردم تمامي وجودم در ز�ا�گاه داغ ايشان خالي شده است. ام‌البنين بعد از ن�س‌ن�س زدنهاي ممتدي که به رعشه صرعيان ميمانست بالاخره آرام گر�ته و تازه چشمان خود را باز کرد. ناگهان گويي شيطاني رجيم را از خود براند مرا به گوشه‌اي پرتاب کردد. من مبهوت بودم. ام‌البنين در حاليکه تنکه توري‌اش را به پا ميکرد و چادر بر سر ميکشيد گ�ت: خجالت نميکش از کاري که ميخواهي انجام دهي؟ اينجا خانه ع�ا� و عصمت است و اميدوارم که با جاي ديگر عوضي نگر�ته باشي.
مانند گناهکاري که اميد بخشش ندارد گ�تم: ببخشيد. بدنبال جايي براي خوابيدن ميگشتم که مشيت الهي موجب بروز اين امر شد.
ام‌البنين که کاملا به خود آمده بود دستي به ميانگاهش برده و بعد از آنکه خيسي آنرا بو کرد با پرخاش گ�ت: الهي بميري پسرک بخيه بر سر که دامن مطهرم رو آلوده کردي. حالا اگه بچه توي شکمم ناقص بشه جواب مولاي متقيان رو چي بدم؟ اگه نوزاد مثلا با دست چلاق يا دست بريده بدنيا بياد چطور خبر را به �اتح خيبر(ع) اعلام نمايم. بگم پسرت عباس‌ دست نداره؟ برو از من دور شو که نميخواهم چهره‌ات را ديگر ببينم.
مانند بچه يتيمي که مادرش را از دست داده از مطبخ بيرون آمدم و مانند سگهاي ولگرد در گوشه‌اي از دالان طويل و تاريک خانه دراز کشيدم. هنوز مشغول شماتت خود بودم و خوابم نبرده بود که سروصدايي از بيرون خانه بگوش رسيده و متعاقب آن در خانه باز شد. مولاي متقيان در حاليکه به قنبر تکيه داده بود تلوتلوخوران وارد راهرو شدند. بلا�اصله پيه‌سوزها روشن شدند و غوغايي در خانه به پا شد. پيامبر اکرم(ص) و ابوبکر در حاليکه نگران برملا شدن اسرار الهي مابينشان بودند با زير شلواري و شورت از ميهمانخانه بيرون آمدند.

October 08, 2002

------ مومنانه 13 -------

تلاشم براي سکوت و تحمل آنچه در پس و پيشم ات�اق ميا�تاد بي �ايده بود. خواب از سرم پريده و ن�سم بالا نميامد. به سختي خود را از ميان دو برادر بزرگوار بيرون کشيدم و آلت قيام کرده حسين(ع) را در مقابل ماتحت قعود کرده حسن(ع) گذاشته و از اتاق بيرون جستم.
سکوتي ملکوتي همه خانه ع�ا� و عصمت را پر کرده بود سکوتي که به مناجات شبانه عر�اي عظام شبيه بود. نميدانستم به کجا بروم. ميدانستم مولاي متقيان(ع) و قنبر براي انجام خيرات و مبرات نان خشک و انگشتري در کوچه پس کوچه هاي شهر در حال گردشند. ايکاش با آنها ر�ته بودم. در اتاق ديگر �اطمه زهرا(س) آغوش خالي از گرماي شوهر را به نامادري خردسالش سپرده بود. ام‌البنين مانند کل�تي هميشه حاضر و آماده جايش را در آشپزخانه انداخته بود و با عشوه خرناس ميکشيد. ميخواستم در کنار دخترک براي خود جا بازکنم که صدايي از مهمانخانه به گوشم رسيد. �کر کردم به يقين نبي اکرم(ص) در حال انجام �ريضه نماز شب هستند. قيد همبستري با ام‌البنين را زده و براي اينکه در اين شب روحاني �يضي برده باشم به مهمانخانه ر�تم. در را کمي باز کردم. اتاق نيمه تاريک بود. حضرت ختمي(ص) مرتبت را ديدم که در مقابل حضرت حق(ج) جامه دنيوي را از تن درآورده و مانند نوزادي طيب و طاهر٬ لخت و عريان نشسته‌اند. ابوبکر در حاليکه اندام مبارک رسول الله(ص) را با مايعي شبيه شيره خرما خيس ميکرد مقام شامخ نبوت را قربان صدقه مينمود. بعد از آنکه مراسم شيره‌مالي پيکر مطهر حضرت محمد(ص) به اتمام رسيد٬ ابوبکر صديق(ل) با زبان ليسنده شروع به کسب �يض معنوي از اندام اشر� الانبيا(ص) نمود. هر دو مرد در خلسه اي معنوي �رو ر�ته بودند و سيل آه و ناله توام با ماچ و بوسه را به پوشيده‌ترين سوراخهاي يکديگر حواله مينمودند. بعد از آنکه ابوبکر(ل) از کار ليسيدن �راغت يا�ت در مقابل حضرت ختمي مرتبت(ص) دمرو خوابيد و آن حضرت را به سوي خود �راخواند: بيا اي يارغارم! بيا به من تشنه حقيقت جلوس ب�رما.
خاتم المرسلين (ص) ضربه اي بر لنبر س�يد ابوبکر زده و گ�تند: نه نميشود. امشب نوبت من است که اول به �يض برسم. راستش چند روزي است که جبرئيل بر من نازل نشده. از بس درگير مسايل بيهوده مردم و اهل بيتم هستم ديگر �رصت خلوت کردن و غور در خود را ندارم. بيا که به دلم برات شده امشب واقعه‌اي بزرگ در شر� انجام است. وه که چه بزرگ و دوست داشتني است اين!
حضرت محمد(ص) دولا شده٬ آلت ابوبکر را در دهان گذاشته و ملچ ملچ کنان سکوتي روحاني اختيار �رمودند. ابوبکر در حاليکه با سوراخ نازنين پيامبر اکرم(ص) بازي مينمود به آرامي گ�ت: يادت ميايد آن شبها که از ترس ک�ار مکه در غاري پنهان شده بوديم؟ چهار شبانه روز حراميان کا�ر بدور غار حلقه زده بودند و من بودم و سرماي بيحد کوهستان و تن گرم شما اي رسول‌الله(ص).
سرور پيامبران(ص) در حاليکه اطرا� دهانشان آغشته به س�يدي چسبناکی بود سر را بالا آورده و گ�تند: ديگر بيش از تحمل �راق ندارم برس به جانم که دارم ميسوزم.
ابوبکر به آرامي به پشت رسول‌الله(ص) خزيده و با حالتي محترمانه به ايشان دخول نمود. ابوبکر مانند مومني که تمامي ظرائ� امور مذهبي را ميداند بروي اندام قنبل شده رسول‌الله(ص) مشغول مجاهدت بود. ر�ته‌ر�ته سياهي چشمان حضرتش به س�يدي کامل تبديل و ت� مقدسشان بي اختيار از دهان همچون غنچه‌شان بروي متکا سرازير شده و با کلامي که طنيني ملکوتي داشت �رمودند: آه . آه. دارم مانند پرنده‌اي سبکبال در آسمانها سير ميکنم. اين جبرئيل است که با بالهاي مقدسش به پريدنم کمک ميکند يا تو اي ابوبکر الصديق؟ آه به آسمان اول رسيدم. وه که چه آبي رنگ است اين آسمان. عميقتر از درياهاست اينجا. قدري عميقتر يا ابابکر الصديق! که دارم وارد آسمان دوم ميشوم. سبزيش به بهشت برين ميماند. آه! کمي چپکي اي يار غارم! دارم وارد آسمان سوم ميشوم. اينجا زرد است. به رنگ ليموي باغهاي عطرآگين دمشق ميماند. اي ابابکر! قدري قدرت بخرج بده که در شر� ورود به آسمان چهارمم. اينجا نارنجي است. سرزمين خورشيد است؟ اين گرماي تو است ابوبکر يا اين خورشيد سوزان؟ ايکاش مانند شمعي حقير ميسوختم و خلاص ميشدم. ابوبکر در کارت سستي نکن که عنقريب به آسمان پنجم ميرسم. سرخي‌اش به غروب درياي احمر ميماند. شير مادر حلالت باد که آتشم زده‌اي يا ابابکر!. آه. قدري عميقتر که دارم از دور آسمان ارغواني ششم را ميبينم. سدرة‌المنتها چه زيبا با نسيم الهي در حرکت است. زيرش علي را ميبينم که در کنار حوضي بزرگ حال دادن يا گر�تن انگشتر است. ابابکر! ذره‌اي ديگر مانده تا به آسمان ه�تم برسم. اينجا همه جا سياه است. هيهات که از سياهي بالاتر نيست. آه. آه. آخ. آخ. اوخ. اوخ. �وران س�يدي‌ات تمام سياهي آسمان ه�تم را زدود يا ابابکر!. اينجاي غريب کجاست؟. اين سنگ چيست که بر آن �رود آمده ام؟ چرا در بيت المقدسم ؟ چرا در کنار ديوار يهوديانم؟ به کجا عروجم داده‌اي اي؟

هر دو مرد خسته از تلاش بسيارشان ن�س ن�س زنان در کنار هم آرام گر�ته بودند. محمد مصط�ي(ص) با حالتي نيمه مجنون گ�تند: امشب شب قدر٬ شب عروجم بود. به جايي ر�تم که از بيان آن عاجزم. تجربه معراج را با تمام وجودم دريا�تم.
ابوبکر در حاليکه قمبل کرده بود حضرت ختمي مرتبت(ص) را به سوي خود کشيد و گ�ت: مرا نيز قدري در آن تجربه شيرين سهيم کن يا رسول‌الله(ص)!.

October 07, 2002

------ مومنانه 12 --------

همراه با آمدن چاي داغ و شکرپنير شيرين توسط �اطمه زهرا(س) و ام‌البنين مجلس دوباره رونق يا�ته و کدورت روضه چند دقيقه قبل از دل همه زدوده شد. محمد مصط�ي(ص) بعد از �راغت از نوشيدن چاي سر�ه‌اي کرده و گ�تند: و اما علت جمع کردن شما در اين خانه ع�ا� و عصمت تنها سورچراني نيست بلکه مصالح اسلام و مسلمين در کار است. خداوند متعال به من �رمان داده که در مسايل مهمه شورا به راه انداخته و بعد از شنيدن نظر اکثريت همه را به تبعيت از �رمان تغييرناپذيرالهي تشويق نمايم. ولاکن موضوع امشب اعلام اراده الله(ج) است مبني بر غيبت کامله. حضرت حقتعالي مايلند که ديگر مقابل چشمان آلوده و تزکيه‌نشده ما نباشند. بنا بر اين �ردا من در نماز سياسي‌-عبادي و دشمن شکن شنبه همگان را به اين امر مهم بشارت خواهند داد.
ابوبکر صديق(ل) با نگراني گ�ت: جواب عامه مردم را چه بدهيم؟ همه دلمان قرص بود که همه بتها شکسته شده٬ الله بدون رقيب است و سالي يکبار در ايام حج سياحان و زوار بيشماري براي مراسم پر احتشام به مکه مشر� ميشوند.
ابوس�يان در تائيد ادامه داد: بلي يا رسول الله(ص)! اگر ما اکابر قريش �تيله جنگ را پائين کشيديم و صلح کرديم تنها بخاطر قول موثق شما بود که ح�ظ منا�عمان را تضميين کرده بوديد حالا ما با چه تر�ندي مردم را به مکه دعوت کنيم؟ دلشان به کدام آثار باستانيمان خوش باشد؟ بلاده‌الجديده را هم با تمامي خانه‌هاي ع�ا�ش که خراب کرديد و آب توبه بر سر کسبه محترمه محبت ريختيد. لااقل بگذاريد تجار بازار و اشرا� و نجباي بينوا رزق و روزي مختصري داشته باشند.
علي(ع) به پشتيباني از پسر عم خود گ�ت: آقايان بجاي اينکه تنها به منا�ع �ردي Ùˆ طبقاتي خود �کر Ú©Ã